شوکران است اگر وصل تو، خواهم خورد
خود مرگ است اگر عشق تو،خواهم مرد
من از این ورطه ی خود خواسته می دانم
عاقبت جان به در ای دوست! نخواهم برد
عطشم کشت در این دشت، که تقدیرم
تشنه ام برد به هر چشمه و باز آورد
با تو سنجیدن اغیار بدان ماند
که بسنجند بهاری به نهالی خرد
آن چنان نام تو بر دفتر من حک شد
که زمان نیز نیارستت از آن بسترد
قصه یاد تو و عشق من است،آری
قصه آن گل جادو، که نمی پژمرد
من کجا و طمع بردن دست از عشق؟
در قماری که کسی یاد ندارد برد
غم و شادیش،حقیرانه وکوچک بود
آن که عاشق نشد و دل به کسی نسپرد
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:9 توسط هادی صداقت
|