شور و شوق سه گانه ای، ساده، ولی توانکاه و مرد افکن بر زندگی من فرمانروا بوده اند: شوق شوریدگی عشق، شوق راه جویی به دانش، وشوق از میان برداشتن رنجهای آدمیان.این شورها چون بادهای توفنده مرا به این سو و آن سو کشانده، به سرکشی و طغیان خوانده، و به ژرف دریاهای دلهره و به سوی پرتگاه یاس و نومیدی رانده اند.
در پی عشق بر آمدم چون وجد ببار می آورد، چنان وجد عمیقی که برای به چنگ آوردن چند ساعتی از آن، آماده بودم جان در سر این سودا بنهم.در پی عشق بر آمدم چون تنهایی را می زدود، تنهایی جانکاهی که هشیاری از ذهن می ربود و چشم به کرانه دنیا می دوخت،به ژرفنای بی پایانی که زنده بدان قدم ننهاده است.و سر انجام در پی عشق بر آمدم چون در پیوند آن ریزنقش عرفان و منظر نیمرنگ بهشت وقدسی بودن و خیال شاعرانه را می یافتم.این آن چیزی است که در پی آن بوده ام،شاید بنظر آید که بدین همه نمی ارزیده است ولی به هر حال در پی آن بوده ام و بدان رسیده ام.
با شوری همتای شور عشق در پی دانش بودم،می خواستم به دل آدمی پی ببرم،به درخشش ستارگان و چرا که می درخشند و به قدرت فیثاغوریان پی ببرم که بر فراز جریان هستی با نیروی عدد تاب می خوردند و سیر می کردند.اندکی ازین آرزو_البته نه چندان_بر آورده شد.
عشق و دانش تا بدانجا که میسر بود مرا به آسمان بردند و به بهشت نزدیکم کردند. ولی همیشه دل سوزاندن به این و آن، مرا به زمین بازگردانده است.بازتاب فریاد و درد، دلم را به لرزه در آورده است: کودکان قحطی زده، قربانیان شکنجه گران ستمگر، پیران بی پناه که سرباری هستند مورد نفرت فرزندان، و همه این جهان تنهایی و بی کسی و فقر و درد برای زندگی انسان_آنچنان که زندگی باید_صورتی کریه و نیشخندی بد منظر ساخته است.آرزومندم که از شر بکاهم، ولی نمی توانم،و از این بسیار در رنجم.
این زندگی من بوده است و من آنرا برای زیستن سزاوار دانسته ام و اگر اقبال یاریم کند و بگذاردم باز به زندگی کردن خواهم پرداخت. برتراندراسل
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:30 توسط هادی صداقت
|
من می توانم به شما بگویم ادبیات چه چیزی نیست زیرا به ادبیات جز با دید تاریخی نمی شود نگاه کرد.ادبیات حرکتی پژوهشی در کنه زبان است.پرسشی است که از دنیا میشود.
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11:19 توسط هادی صداقت
|
انسان موجودی است که به همه چیز عادت می کند.
2
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:39 توسط هادی صداقت
|
من و شما هزاران بار چوب را بر روی آب شناور دیده ایم و اگر از شما یا من بپرسند چرا چوب در آب فرو نمی رود تنها می گوییم که چون وزن مخصوص چوب از آب سبکتر است.اما وقتی از سعدی می پرسند میگوید:
چوب را آب فرو می نبرد دانی چیست؟
شرم دارد ز فرو بردن پرورده خویش
2
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11:14 توسط هادی صداقت
|
من به این دنیا آمده ام تا چشمان دل آنانی را که در واقع کورند باز کنم و به آنانی که تصور می کنند بینا هستند نشان دهم که کورند. انجیل یوحنا
2
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:59 توسط هادی صداقت
|
بزرگی را پرسیدند که:"با چندین فضیلت که دست راست را است.خاتم در انگشت چپ چرا می کنند؟"گفت:"ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند؟"
از گلستان سعدی
2
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 9:15 توسط هادی صداقت
|

با مردمان کنار آمدن،در دل مهمان نواز بودن_این بلند نظری است،چیزی جز بلند نظری نیست.انسان دل هائی را که شایستگی مهمان نوازی نجیبانه را دارند،می شناسد،ودلهایی را که پنجره های بسته دارند و پرده های فروآویخته :این دلها بهترین حجره های خود را خالی نگه می دارند.چرا چنین میکنند؟زیرا چشم براه میمانانی هستند که انسان ناگزیر نیست با آنها "سر کند"...
شامگاه بتان ـ فریدریش نیچه
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:13 توسط هادی صداقت
|
۱ـ میزان و ملاک انتخاب برهان است و بس.از کسی تقلید مکن!من باشم یا دیگران!
۲ـ تا جهان بوده و باشد نور حکمت با دنیا دوستی در یک جا نمی گنجد!
2
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:4 توسط هادی صداقت
|