خیابا ن خلوت شده بود،و اندک بارانی هنوز می بارید،نگاهم به پیاده روی خلوت جلوی کتابفروشی میخکوب شده بود.هوای گرم داخل کتابفروشی هم خستگی ام را دو چندان می کرد.
گفت:"حواست با منه؟دارم با تو حرف می زنم ها !"
گفتم:"آره، گوشم با شماست."
از وقتی که آمده بودم،یکریز داشت حرف می زد.از گذشته،حال،آینده نا معلوم،از امیدها و ناامیدیها.....مثل کسی که که روزهای آخر زندگیش را سپری کند، داشت از تمام فرصتی که باقی بود،استفاده میکرد.تا حرف ناگفته ای باقی نگذاشته باشد.
گفتم:"همه اینهایی که می گی،درست.اما بعدش چی؟
پکی به سیگارش زد و گفت:"بعد،دیگه بعدی وجود نداره،مهم این کتابفروشی بود که از دست رفت."
از وقتی پول فروش مغازه را خرج دوا و درمان زن در گذشته اش کرده بودآخر هر ماه برای اجاره اش هم در می ماند.قبول کردنش برای من هم سخت بود،آخر، این تنها کتابفروشی درست و حسابی این شهر بود.آقای کتابچی هم تنها دار و ندار زندگیش همین بود.عاشق کتاب بود،و عمرش را هم پای این عشقش گذاشته بود.
چندان خوشحال نبودم،که دانشگاه قبول شدم.حقیقتش مسئله ای که اذیتم میکرد،دوری راه نبود.این را بهانه کرده بودم،که نروم. آخر،تنها عشق من هم در زندگی کتاب بود، و بیشتر اوقاتم در کتابخانه ها و کتابفروشی های شهرمان می گذشت.
چند روزی از زندگیم در این شهر کوچک نگذشته بود،که کتابفروشی کتابچی را پیدا کردم.مثل کسی که گنجی یافته باشد،با عجله داخل مغازه شدم.
گفتم:"آقا می بخشید،میتونم نگاهی به کتابهای داخل قفسه ها بندازم."
پیرمرد سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت:"واسه همین گذاشتیمشون اونجا،کتاب به کتابخون زنده اس."
وقتی به خودم آمدم،بیشتر از دو ساعت بود،که آنجا بودم.چند تا کتابی را که انتخاب کرده بودم،خریده و از مغازه بیرون آمدم. احساس خوشحالی عجیبی تمام وجودم را گرفته بود.دیگر تو این شهر احساس تنهایی نمی کردم.فکرش را هم نمی توانستم بکنم.انگار کتابهایش را خودم انتخاب کرده بودم.از رمان و شعرو فیلمنامه و نمایشنامه گرفته تا کتابهای فلسفی و اجتماعی همه و همه با ذوق و سلیقه من همخوانی داشت.پیش خودم فکر کردم،نکند این پیرمرد همزاد من است!کتابفروشی زیاد بزرگ نبود، اما کتابهایش با ذوق و سلیقه خاصی انتخاب شده بودند.
پیرزنی عصا به دست لنگ لنگان از پیاده رو گذشت.با خود اندیشیدم،پیری خیلی سخت است،اما سخت تر از آن اینست، که آدم به بن بست رسیده باشد. و تمام درها به رویش بسته شده باشد.
گفتم:"آقای کتابچی ، یعنی هیچ کاری نمی تونی بکنی؟منظورم اینه که...."
پرید توی حرفم و گفت:"به فرض هم کردم.کتاب به کتابخون زنده اس،دیگه پول اجاره خونه رو هم نمیتونم در آرم.تو این دور و زمونه دیگه کسی حوصله کتابخوندن نداره،شاید هم وقتشو ندارن،نمی دونم!جز چند نفر مثل خودت ،که حکایت شماه هم مثل حکایت قزل آلاست.
با تعجب گفتم:"قزل آلا"!
خندید و گفت:"آره،قزل آلا،ماهی قزل آلا زندگی غم انگیزی داره.مگه نمی دونی؟فقط در شرایط خاصی میتونه زنده بمونه. از این گذشته، عادت داره همیشه خلاف جریان آب رودخونه زندگی کنه .و همینم باعث مرگش میشه".آهی کشید و ادامه داد:"یعنی عمرش کوتاهه.منم میمیرم.یعنی همه میمیرن.اما افسوسم از اینه که نتونستم این حرفه ی خونواده گیو که نسل اندر نسل به من ارث رسیده به دیگری بسپارم. به قول معروف،ابتر از دنیا میرم.
اگر یک روز بهش سر نمی زدم،صدایش در می آمد.یادم هست، یکبار بعد از یک مدت که بهش سر نزده بودم.با گلایه گفت:"کتابها سراغتو می گرفتن،با هزار دوزو کلک آرومشون کردم. نکنه،تو هم وقتت ارزش پیدا کرده و صرف چیزای بهتری میکنیش!
با دلخوری گفتم:"وقت من ارزش داره. واسه همین هم هست که اینجام."
دلم که می گرفت، میگفتم:"آقای کتابچی یه شعر میخونی؟"
به شوخی می گفت:"نو می خوای یا کهنه،سپید یا سیاه،آزاد یا زندونی....؟بعدش هم یک شعر انتخاب میکرد، و با صدای دلنشین و شکسته ای که روح لطیف و زجر کشیده اش را نمایان تر می ساخت، میخواند و آرامم میکرد.
بارش باران شدت گرفته بود، و هر از گاهی صدای ماشینی که می گذشت،سکوت خیابان را می شکست و بعدش باز هم سکوت مرگباری همه جا را فرا می گرفت.همه کتابها را جمع کرده بود، و مغازه شبیه گورستان کتاب شده بود.خودش هم روی صندلی نشسته بود و هی سیگار پشت سیگار دود می کرد و به هوا می فرستاد. احساس دلتنگی عجیبی داشتم.مثل کسی که عزیزش در حال مرگ باشد،بغض کرده بودم و بیرون را تماشا میکردم.
گفتم:"آقای کتابچی ، یه شعر میخونی؟"
گفت:"چون تو می خوای،باشه.غزل خداحافظی رو هم میخونیم واست."
دست کرد و از کشوی میزش دفترچه رنگ و رو رفته ای را بیرون کشید، و مدتی به به ورق زدن آن مشغول شد.و گفت:"آهان،ایناهاش."و با صدای گرفته ای شروع به خواندن کرد.
افکارم تیره و تار شده بود،و احساس میکردم،دنیا به آخر رسیده است.به یاد روزهایی افتادم،که با هم شعر و رمان می خواندیم.و آقای کتابچی در باره مکاتب فلسفی و ادبی داد سخن سر می داد.و با نگاه نقادانه و تیز بینانه اش مو را از ماست بیرون می کشید.آخر، هر چه باشد، فلسفه خوانده بود.
انگار دیگر صدایش را هم نمی شنیدم.حتی شعری را که آن شب به اصرار من و به قول خودش به عنوان غزل خداحافظی خواند.نه شنیدم و نه فهمیدم.دیگر نمی توانستم بمانم،دستم را به سویش دراز کرده و گفتم:" آقای کتابچی ،اجازه مر خصی می فرمایید؟"
با چشمانی اشکبار نگاهم کرد و گفت:"بودیمو کسی پاس نمی داشت که بودیم،باشد که نباشیمو بدانند که بودیم."
یکماه بعدآقای کتابچی در میان تعداد انگشت شمار دوستانی که به تششییع جنازه اش آمده بودند،به آغوش خاک سپرده شد.
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:50 توسط هادی صداقت
|
ايمانوئل کانت 1724 ـ 1804 یکی از بزرگترین فلاسفه غربی امروزه به شمار می رود.کونیگسبرگ آلمان در خانواده ای مسیحی متولد شد.خانواده او 9 فرزند داشتند که 4 آنها کانت بود.او در سن هشت سالگی به اصرار پدر به دست کشیشی به مدرسه کونیگسبرگ رفت .او تا دانشگاه در این مدرسه سخت و خشک مذهبی درس خواند و این خود پایه ای شد برای فلسفه های او .او بعد از چند سال تدریس خصوصی به دانشگاه رفت و شروع به سخنرانی های متعدد نمود او کتابهایی در این سالها در زمینه ریاضیات و دینامیک نوشت و چاپ کرد.او بعد از به چاپ رساندن کتابهایی در زمینه کیهان به فلسفه روی آورد.سرانجام وی در 12 فوریه 1804 میلادی درگذشت. در مراسم تشییع جنازه او، مردم از شهرهای مختلف آلمان گرد آمدند تا به استادی بزرگ ادای دین نمایند.
کانت در زندگی نظمی استثنایی داشت. او هر کارش را در ساعتی مخصوص به خود انجام می داد و ذره ای از آن تخلف نمی کرد. بین مردم شهرش این جمله رایج بود که: می توانید ساعتتان را با کارهای کانت تنظیم کنید. او هیچ گاه ازدواج نکرد و به مسافرتی هم نرفت.وظایفش به عنوان مدرس دانشگاه ایجاب می کرد که همه بخش های فلسفه را درس دهد و سالهای متمادی توان فکری خود را مصروف تدریس، انتشار کتابهای مختلف و مقالات کرد
مهمترین آثار او :
نقد عقل محض سال ۱۷۸۱؛ خودش می گوید: این کتاب محصول دوازده سال تفکر عمیق و جدی است.
نقد عقل عملی سال ۱۷۸۸
نقد قوه حکم سال ۱۷۹۰
مابعدالطبیعهٔ اخلاق یکی از آثار پر اهمیتاش که در سالهای پایانی سدهٔ هجدهم منتشر ساخت. کانت در این اثر، آزادی انسان را حقی فطری و همزاد او و به عنوان حقی بشری به رسمیت میشناسد. تا انجا که دین را نیز بر انسان نمیدانست. این فلسفه او انسان گرایی یا اومانیسم نام دارد.
هردر، كه از جمله شاگردان وی بود (1762- 1764)، سی سال بعد با خاطرهای حاكی از حقشناسی وی را چنین توصیف كرد:
من این بخت خوش را داشتهام كه فیلسوفی را بشناسم كه معلم من بود. او در عنفوان جوانی شهامت پرنشاط جوانی را داشت، و این كیفیت، به عقیده ی من، تا سنین بالای كهولت باوی باقی ماند. ناصیه ی گشاده و متفكرش جایگاه شادی و نشاط حاكی از آرامش، و صحبتش پراز اندیشه و بسیار آموزنده بود. وی از امتیاز بذلهگویی، ظرافت طبع، و تخیلات شوخیآمیز بهره داشت، و درسهایش، هم آموزنده و هم بسیار سرگرم كننده بودند. او با همان روحیهای كه از آثار لایبنیتز، ولف، باومگارتن … و هیوم انتقاد میكرد، به بررسی درباره ی قوانین طبیعی نیوتن، كپلر، و فیزیكدانان میپرداخت. نوشتههای روسو را نیز به همان ترتیب مورد توجه قرار میداد. … هیچ دارودسته یا فرقهای، و هیچگونه تعصب یا حرمت نام كسی، در جهت مخالفت با گسترش و پیشبرد حقیقت، كوچكترین تأثیری در وی نداشت. او مستمعین خود را تشویق میكرد و بملایمت مجبورشان میساخت كه خودشان فكر كنند؛ استبداد با طبع وی بیگانه بود. این مرد، كه من نام وی را با حداعلای حقشناسی و احترام یاد میكنم، ایمانوئل كانت است. تصویر وی در نظرمن مجسم است و در نزدم عزیز.

فلسفه آزادی از نظر کانت :
آزادی به مفهوم کانتی آن، مادامی که با آزادی هر فرد دیگر، بتواند در چارچوب یک قانون عمومی برقرار باشد، تنها حق اولیهای است که به هر انسانی به دلیل انسان بودنش تعلق دارد. کانت همهٔ دیگر اصلهای حقوق بشری مانند برابری و استقلال انسان را از همین اصل بنیادین آزادی مشتق میکند. کانت در فلسفهٔ سیاسی خود، نه تنها آخرین پیوندهای میان اندیشهٔ سیاسی دوران جدید و دورانهای پیش از آن را بطور قطعی میگسلد، بلکه فراتر از آن، مفهوم «حق طبیعی» عصر روشنگری را به گونهای پیگیر رادیکالیزه میکند.
کانت متفکری جامع بود و نظام فلسفیاش تمام ابعاد اندیشه را در بر میگرفت. کتابهای «مبانی اساسی فلسفه اخلاق»(1788) و «نقد عقل عملی» نشان تلاش عظیم فیلسوف بود در پیریزی اخلاقی فلسفی و انسانبنیاد. گو اینکه کانت در اخلاق همۀ اصولی را که در نقد اول اثباتناپذیر دانسته بود برای امکان حکم اخلاقی ضروری دانست. بگذریم که هاینریش هاینه(17987-1856) معتقد بود «کانت نقد قوه عملی را نوشت تا لمپ، خدمتکارش، را خوشحال کند». کانت در اخلاق سخت متاثر از ژان ژاک روسو، فیلسوف فرانسوی و نظریه «اراده همگانی» اوست، علاقۀ او به روسو چنان است که گذشته از تصویر چهرۀ روسو در خانهاش ، در حاشیه رساله «احساس امر زیبا و امر والا»(1764)نوشت:«روسو مرا اصلاح کرد».
سومین بخش مهم فلسفه کانت زیباییشناسی است. اگرچه الکساندر گولیب بومگارتن را موسس زیباییشناسی جدید(1750-8) میدانند، اما به حق نخستین کسی که در این شاخۀ معرفتی جدید درخشید، کانت بود. او در سومین کتاب مهماش «نقد قوۀ حکم»(1790) به تحلیل امر زیبا و امر والا پرداخت و داوری زیباییشناسانه را از احکام شناختاری(چه نظری و چه عملی) متمایز کرد. او همچنین احساس امر زیبا را متمایز از سازگاری یا ناسازگاری و لذت دانست. کانت در «ملاحظاتی درباره احساس امر زیبا»(1764) نوشت:«امر والا محرک است در حالی که امر زیبا مفتون میکند». تحلیلهای کانت از مسئله نبوغ، سلسله هنرها و میانجیگری قوه حکم دربرابر عقل و فاهمه شگفت انگیز است.
زمانۀ کانت، دوران به سیادت رسیدن بورژوازی و انقلاب فرانسه است. او که به داشتن برنامهای دقیق در زندگی روزمره مشهور است، تنها یک بار و در زمان خواندن پیروزی انقلاب فرانسه نظم دقیقاش را شکست. کانت شاید طرفدار انقلاب نباشد، اما بی شک فیلسوف آزادی است. او آزادی را شرط هرگونه عمل اخلاقی میشمارد و در رسالۀ مشهور «روشنگری چیست»، آن را « خروج آدمی از نابالغی به تقصیر خویشتن خود می داند». او در دهۀ پایانی عمرش رسالههای متعددی دربارۀ سیاست و اخلاق منتشر کرد و برای برخی اخطار گرفت. رسالههایی چون«درباره ناکامی کلیه تلاشهای فلسفی در زمینه خداشناسی استدلالی»(1791)، «پایان همه چیزها یا اگر روزی مسیحیت دوست داشتنی بودنش را از دست بدهد مخالفت و طغیان علیه آن به نحو ناگزیری بر تفکر بشر مسلط میشود»(1794)،«متافیزیک اخلاق»(1797) و «تعارض قوای نفسانی»(1798). کانت همچون حافظ شیرازی هیچگاه شهر زادگاهش را ترک نکرد و آن را بسیار دوست میداشت، به گونهای که معتقد بود، شناخت مردم و معرفت جهان «بیآنکه نیازی به سفر باشد، در آن میسر است». وی همچنین کشورش را دوست میداشت و با این حال متفکری جهانوطن بود و در رسالۀ «صلح جاوید» (1795) به همپیمانی تمام کشورهای جهان اندیشید.
کانت به راستی حق خردمندیاش را ادا کرد و شاید به همین دلیل است که در چهار سال پایان عمر، قوای نفسانیاش به شدت رو به زوال نهاد. نخست کم حافظه شد و در زمستان 1803 به درد معده مبتلا شد. کانت در 12 فوریه سال 1804 میلادی، دو ماه قبل از هشتادمین سال تولدش مرد در حالی که بر سنگ قبرش در کلیسای جامع کونیگسبرگ حک شد:«دو چیز همواره موجب حیرت من گشته است، یکی قانون اخلاقی که در نهاد من است و دیگری آسمان پر ستاره بر فراز سرم».
2
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:33 توسط هادی صداقت
|
کلمات پنجره اند
(یا دیوارند)
من احساس می کنم با کلمات تو محکوم شده ام،
من احساس می کنم بسیار قضاوت شده ام وطرد شده ام،
قبل از آن که بروم باید بدانم :
آیا قصد تو این است که این را بگویی؟
قبل ازآن که دفاعم را آغاز کنم،
قبل ازآن که با رنجش یا ترس صحبت کنم،
قبل از آن که دیواری از کلمات بسازم،
به من بگو آیا درست شنیده ام؟
کلمات پنجره اند،یا دیوارند،
آنها ما را محکوم می کنند،یا آزاد می سازند.
وقتی صحبت می کنم یا وقتی می شنوم،
باشد که نور عشق از درون من بتابد.
چیزهایی است که نیاز دارم تا بگویم،
چیزهایی که برای من بسیار مهم اند،
اگر کلماتم منظور مرا واضح بیان نمی کنند،
آیا کمکم خواهی کرد تا راحت باشم؟
اگر به نظر می رسد که تو را تحقیر کرده ام،
اگر تو احساس کردی که به تو توجه نکرده ام،
سعی کن در میان کلماتم بشنوی
احساسات مشترکمان را.
روت ببر میر
2
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 13:58 توسط هادی صداقت
|
ابراهيم گلستان در سال ۱۳۰۱ شمسی در شيراز به دنيا آمد. پدرش مدير روزنامه "گلستان" در شيراز بود. در ۱۳۲۰ به تهران آمد و وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران شد اما پس از مدتی تحصيل را نيمه كاره رها كرد و جذب فعاليت های سياسی در حزب توده شد. پس از مدتی بدنبال اختلاف با روش سران آن حزب از حزب جدا شد و به كار خبری و عكاسی و فيلمبرداری برای شبكه های تلويزيونی بين المللی و آژانس های خبری مشغول شد.
گلستان در سال ۱۳۲۶ نخستين قصه اش را به نام "به دزدى رفته ها" نوشت كه همان سال در ماهنامه مردم و بعدها در ۱۳۲۸ در مجموعه ای با عنوان "آذر ، ماه آخر پاييز" منتشر شد. در همين دوران داستان هايی از ارنست همينگوی ، ويليام فاكنر و چخوف را ترجمه كرد كه آن ها را در مجموعه ای تحت عنوان "كشتى شكسته ها" منتشر ساخت.
او كه از جوانی به عكاسی و فيلمبرداری علاقمند بود نزد خود با اين فنون آشنا شد. بيشتر مطالعات ادبی آغازين او هم در سال های ۱۳۲۶ تا ۱۳۳۰ مربوط به خواندن آثار كافكا ، اشتاين بك ، يوجين اونيل ، هرمان هسه ، فاكنر و همينگوی بوده ولی بيشتر به آثار همينگوی و فاكنر علاقه نشان داده است. گلستان در بيشتر داستان های دهه سی اش سرگذشت شكست و سرخوردگی آدم هايی را بازگو می كند كه آرزوهای بزرگی در سر داشته و برای آن مبارزه كرده اند. پس از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گلستان به عنوان طرف قرارداد ، اداره امور دايره تهيه عكس عكس و خبر كنسرسيوم نفت را عهده دار می شود و از مجموع فيلم های خبری شخصی و با كمك فيلم هايی كه به كمك دوربين بولكس ۱۶ ميليمتری شخصی خود گرفته ، مستند "از قطره تا دريا" را می سازد. اين فيلم يعنی نخستين فيلم مستند گلستان ، بشدت مورد پسند رئيس فرانسوی كنسرسيوم و آرتور التون مستندساز سرشناس انگليسی و رئيس بخش فيلم كمپانی شل ﴿Shell﴾ انگلستان قرار می گيرد. در ۱۳۳۶ مجموعه داستان "شكار سايه" را منتشر می كند و پس از آن دست به كار تهيه و ساخت مجموعه مستندی برای كنسرسيوم با نام مجموعه "چشم اندازها" می شود كه ساخت اين مجموعه از ۱۳۳۶۶ تا ۱۳۴۱ طول می كشد. نخستين بخش اين مجموعه با نام "يك آتش" درباره مهار چاه های نفت دچار حريق شده است، آتشی كه برخی آن را يكی از بزرگترين آتش سوزی های تاريخ نفت دانسته اند و خاموش كردن آن شصت و پنج روز طول كشيده است. "يك آتش" در ۱۳۴۰ برنده جايزه مركور طلايی بخش فيلم های مستند جشنواره فيلم ونيز و پس از آن شير سن ماركو شد. از حيث دريافت جايزه ، اين فيلم نخستين اثر سينمايی ايران در تاريخ سينمای جهان است كه موفق به اخذ جايزه ای بين المللی شده است. پس از آن گلستان در ادامه مجموعه "چشم اندازها" ، مستند استثنايی و معروف خود با نام "موج و مرجان و خارا" را در سال ۱۳۴۱ ﴿شروع ساخت از سال ۱۳۳۷ بوده است﴾ عرضه می كند. كنسرسيوم كه "چشم اندازها" مسحورش كرده بود ، در همان حدود ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۷ برای گلستان تدارك استوديو گلستان را به صورت اجاره بشرط تمليك ﴿Lend Lease﴾ می بيند، تجهيزاتی كامل كه بهای آن از طريق حق الزحمه و دستمزد كارهای آتی گلستان پرداخت شد. "موج و مرجان و خارا" با تجهيزات استوديو گلستان و كمك برادرش شاهرخ گلستان و همكاران مورد علاقه اش : محمود هنگوال ، فروغ فرخزاد ، و برادران ميناسيان و عده ای ديگر ساخته شد و ستايش همگان را برانگيخت.
گلستان در ۱۳۴۱ دست به كار ساخت نخستين فيلم بلند سينمايی اش با نام "دريا" بر اساس داستان كوتاه "چرا دريا توفانى شده بود؟" ﴿"شبى كه دريا توفانى شد"﴾ صادق چوبك شد ولی پس از فيلم برداری چند سكانس از ادامه كار صرفنظر كرد و آن فيلم نيمه كاره رها شد. گلستان در همين سال فروغ فرخزاد را از طرف استوديوی خود مامور ساخت فيلم مستند "خانه سياه است" كرد و خود ضمن مشاوره و همفكری با فروغ در اين زمينه ، مشغول ساخت فيلم كوتاه "خواستگارى" به سفارش موسسه فيلم ملی كانادا شد. فيلم "خانه سياه است" چندان مورد استقبال منتقدان وقت ايرانی قرار نگرفت ولی عليرغم ممانعت گلستان از نمايش محدود آن ﴿به بهانه ء كراهت﴾ در جشنواره كن ، جايزه نخست بهترين فيلم مستند جشنواره اوبرهازن آلمان ﴿۱۹۶۴﴾ را دريافت كرده و مورد تقدير داوران جشنواره ء مؤلف پزاروی ايتاليا در ﴿۱۹۶۷﴾ قرار گرفت. مستند بعدی گلستان با عنوان "تپه هاى مارليك" در ۱۳۴۲ درباره كشفيات باستان شناسی در منطقه مارليك ايران جايزه شير سن ماركو در جشنواره ونيز ۱۹۶۴ را بدست آورد.
گلستان در ۱۳۴۴ نخستين فيلم بلند سينمايی و داستانی اش با نام "خشت و آينه" را می سازد. "خشت و آينه" به حق و به زعم بسياری نخستين فيلم روشنفكری و غيرمتعارف سينمای ايران است. در ۱۳۴۵ به سفارش بانك مركزی ايران مستند "كنجينه هاى گوهر" ﴿"گنجينه هاى سلطنتى"﴾ را می سازد و تا هجرتش از وطن دو فيلم مستند ديگر با عناوين "خراب آباد" و "خرمن بذر" را عرضه داشته و در ۱۳۴۶ به انگلستان می رود. او در ۱۳۵۰ دوباره به ايران بازگشت. "اسرار گنج دره جنى" را در ۱۳۵۲ ساخت و با توقيف آن پس از يك هفته نمايش برای هميشه از ايران رفت. پس از خروج از ايران سه داستان خود را در مجموعه "مد و مه" ﴿۱۳۴۸﴾ و داستان بلند ديگرش "خروس" را در ﴿۱۳۴۹﴾ و پس از آن "گفته ها" را كه مجموعه ای است از نوشته های غيرداستانی و گفت گو منتشر كرده است.

ماهی و جفتش-اثر ابراهیم گلستان:
مرد به ماهيها نگاه ميكرد. ماهيها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديوارهاش دور ميشد و دوريش در نيمه تاريكي ميرفت. ديوارهي روبروي مرد از شيشه بود. در نيم تاريكي راهرو غار مانند در هر دوسو از اين ديوارهها بود كه هر كدام آبگيري بودند نمايشگاه ماهيهاي جور بهجور و رنگارنگ. هر آبگير را نوري از بالا روشن ميكرد. نور ديده نميشد، اما اثرش روشنايي آبگير بود. و مرد اكنون نشسته بود و به ماهيها در روشنايي سرد و تاريك نگاه ميكرد. ماهيها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. انگار پرنده بودند، بيپر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهي حبابي بالا نميرفت، آب بودن فضايشان حس نميشد. حباب، و هم چنين حركت كم و كند پرههايشان. مرد درته دور روبرو، دوماهي را ديد كه با هم بودند.
دو ماهي بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهايشان كنار هم بود و دمهايشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبيدند و رو به بالا رفتند و ميان راه چرخيدند و دوباره سرازير شدند و باز كنار هم ماندند. انگار ميخواستند يكديگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لوليدند و رفتند و آمدند.
مرد نشست. انديشيد هرگز اين همه يكدمي نديده بوده است. هر ماهي براي خويش شنا ميكند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگيرهاي ديگر، و بيرون از آبگيرها در دنيا، در بيشه، در كوچه ماهي و مرغ و آدم را ديده بود و در آسمان ستارهها را ديده بود كه ميگشتند، ميرفتند اما هرگز نه اين همه هماهنگ. در پاييز برگها با هم نميريزند و سبزههاي نوروزي روي كوزهها با هم نرستند و چشمك ستارهها اين همه با هم نبود. اما باران. شايد باران. شايد رشتههاي ريزان با هم باريدند و شايد بخار از روي دريا به يك نفس برخاست؛ اما او نديده بود. هرگز نديده بود.
دو ماهي شايد از بس با هم بودند، همسان بودند؛ يا شايد چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمي بود، يا همدمي از گردش هماهنگ زاده بود؟ يا شايد همزاد بودند. آيا ماهي همزادي دارد؟
مرد آهنگي نميشنيد، اما پسنديد بيانديشد كه ماهي نوايي دارد، يا گوش شنوايي، كه آهنگ يگانگي ميپذيرد. اما چرا نه ماهيان ديگر؟
دو ماهي آشنا بودند. دو ماهي زندگي در آبگير تنگ را با رقص موزوني مزين كرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصيد؟ از اينجا تا كجا خواهند رقصيد؟
يك پيرزن كه دست كودكي را گرفته بود،آمد و پيش آبگير به تماشا ايستاد و پيش ديد مرد را گرفت.
زن با انگشت ماهيها را به كودك نشان ميداد. مرد برخاست و سوي آبگير رفت، ماهيها زيبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگير خوش روشنايي بود و همه چيز سكون سبكي داشت. زن با انگشت ماهيها را به كودك نشان ميداد، بعد خواست كودك را بلند كند، تا او بهتر ببيند. زورش نرسيد. مرد زير بغل كودك را گرفت و او را بلند كرد. پيرزن گفت: «ممنون. آقا.»
اندكي كه گذشت، مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.»
دو ماهي اكنون سينه به سينهي هم داشتند و پركهايشان نرم و مواج و با هم ميجنبيد. نور نرم انتهاي آبگير، مثل خواب صبحهاي زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل يك حباب مينمود، پاك و صاف و راحت و سبك.
دو ماهي اكنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزديك شوند و كنار هم سر بخورند. مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.»
كودك اندكي بعد پرسيد:«كدوم دو تا؟»
مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را ميگم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديوارهي شيشهاي آبگير زد. روي شيشه كسي با سوزن يا ميخ يادگاري نوشته بود. كودك اندكي بعد گفت: «دوتا نيستن.»
مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»
كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توي شيشه اونوري افتاده.»
مرد اندكي بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشاي آبگيرهاي ديگر.
2
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:27 توسط هادی صداقت
|