هرمان هسه متولد 02.07.1877 میلادی در شهر کالو (استان بادن وُرتمبرگ) و متوفا در تاریخ 09.08.1962 میلادی. نویسنده آلمانی که در سال 1912 میلادی به سوئیس مهاجرت و در سال 1923 میلادی تابعیت آن کشور را پذیرفت. هرمان هسه به عنوان پرخوانندهترین نویسنده اروپائی قرن بیستم شناخته شده است. پدر هرمان هسه مدیریت مؤسسه انتشارات مبلغین پروتستان را به عهده داشت. مادرش دختر هند شناس معروف، دکتر«هرمان گوندرت» و مدیر اتحادیه ناشران «کالو» بود. کتابخانه بزرگ پدربزرگ و شغل پدر، اولین باب آشنائی هرمان هسه جوان با ادبیات بود. از طریق پدر و مادرش که مبلغین مذهب پروتستان در هندوستان بودند، به جهان بینی و تفکرات فلسفی هند دست یافت.او که از اوان جوانی دارای روحی حساس و ضربهپذیر بود، در مقابل نابرابری های جامعه و تضاد درونی با پدر و مادرش، در سن پانزده سالگی از مدرسه کلیسائی «ماول برون» که بورس تحصلی در رشته الهیات پروتستانتیسم را از آن داشت، فرار کرد و سپس در کانشتات یک دوره یکساله را آغاز و چندی بعد در شهر کالو به کارآموزی در یک کارگاه ساعت سازی مخصوص برج، مشغول و پس از اتمام این دوره در شهر توبینگن در رشته کتابفروشی به کار آموزی پرداخت (1895- 1898). هرمان هسه سوئیسی به خاطر قدرت استعداد نویسندگی و شکوفائی اندیشه و شجاعت ژرف در بیان اندیشههای کلاسیک انسان مداری و سبک عالی، به دریافت جایزه نوبل نائل شد.
۵برش از" دمیان" اثر هرمان هسه:
۱ـپرنده تلاش می کند از تخم بیرون آید. تخم دنیاست.هر کس که می خواهد زاییده شود نخست باید دنیا را ویران کند.پرنده به سوی خداوند بال می گشاید. نام آن خداوند آبراکساز است.
۲ـدمیان گفته بود که در حقیقت ما خداوندی داشتیم که او را حرمت می نهادیم ولی او نماینده یا معرف نیمی از دنیایی بود که عمدا به دو پاره شده بود،یعنی دنیای معتبر و مشروع(روشنایی). اما ما باید بتوانیم به تمامی دنیا حرمت بگذاریم و به همین دلیل یا باید (یک) خداوند داشته باشیم که اهریمن نیز هست ، یا باید در کنار و همپای پرستش خداوندآیین پرستش شیطان را هم به وجود بیاوریم. بدین ترتیب ما آبراکساز خداوند را داشتیم که هم خدا بود و هم اهریمن.(بین خداشناسی و اهریمن صفتی را سازش بدهیم.)
۳ـموسیقی ناب از آن گونه موسیقی که انسان می پندارد یک نفر دارد ملکوت و بهشت و جهنم را به لرزه در می آورد.گمان می کنم موسیقی را از آن جهت دوست دارم که خیلی غیر اخلاقی است.بقیه چیز هااخلاقی هستند و من چیز هایی را می جویم که پایبند اخلاق نیستند. من اخلاق را همیشه غیر قابل تحمل یافته ام.....
۴ـهر فردی نقشی دارد ولی خود نمی تواند آن نقش را برگزیند.و آنگونه که دوست دارد و می خواهد شکل بدهد و تنظیم کند.هیچ کس حق ندارد خداوند جدیدی بخواهد. و به هیچ وجه حق ندارد چنین چیز هایی را هم به جهان بگوید هر فرد بالغ فقط یک وظیفه دارد این که در جست وجوی خویشتن باشد به ارده ای استوار وپایدار دست یابدو به راه خود به هر جا که منتهی می شود ادامه دهد. ممکن است سر انجام شاعر شود یا دیوانه یا پیامبر یا یک جنایتکار این دیگر به او مربوط نیست.در نهایت مهم نیست.....
۵ـاز نظر طبیعت من بک تجربه بودم یک (طاس) که در نا شناخته ها پرتاب شده است،شاید برای هدف ومنظوری تازه،شاید بی هیچ هدف یا منظوری ویژه و تنها وظیفه من این است که بگذارم این طاس در ژرفترین گوشه درونم و وجودم کار خود را انجام دهد، راه درون من را بازیابد وآن را ویژه ی من کند .یا این یا دیگر هیچ.من تا آن موقعه طعم تنهایی زیادی را چشیده بودم اکنون احساس می کردم که یک تنهایی ژرفتری نیز وجود دارد ، از آن گونه تنهایی که گریز نا پذیر است.....
2
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:59 توسط هادی صداقت
|
محمود متولد چهارم دی ماه 1310،درشهر اهوازاست.دوران ابتدايی تحصيلاتش را در زادگاهش به پايان برد.نخست به نوشتن داستانهای كوتاه گرايش پيدا كرد و تا پيش از انتشار رمان معروف خود« همسايه ها» اورا بيشتر نويسنده داستانهای كوتاه مي دانستند.«مول» 1338، « دريا هنوز آرام است » 1339 ،« بيهودگي» 1341، « زائری زير باران» 7- 1346،« پسرك بومي» و« غريبه ها» 1350 نام مجموعه داستان هايی است كه او پيش از نخستين رمانش منتشر كرده بود. پس از خلق رمان « همسايه ها» در سال 1353، اگر چه همچنان داستان كوتاه مي نوشت ، اما بايد گفت او را بيشتر با عنوان رمان نويسي نامدار در عرصه ادبيات مي شناختند.محمود پس از انتشار رمانهای« همسايه ها» ، «داستان يك شهر» 60- 1358 ، و« زمين سوخته» 1361( 1367)، مجموعه داستانهايی به نام های« ديدار» 1369، « قصه آشنا» 1370 منتشر كرد .
در سال 1376 یکی از آثار خود را به دلیل وجود مشکلات سانسور و ندادن اجاز چاپ به آثارش رمان خود را با عنوان « آدم زنده» به اسم ترجمه و با نام نویسنده ای عراقی که وجود نداشت منتشر كرد و در سال 1379 آخرين اثر خود يعني رمان « درخت انجير معابد» را در دو جلد روانه بازار كتاب كرد.درون مايه بيشتر آثاراو نگاهي انسانی به اجتماع و بيان زندگی مردم و دردهای آنهاست. زبانی استوار و بيانی ساده و رك گويی را مي توان از خصوصيات ديگرآثار محمود دانست كه در رمانهای او بيشتر به چشم می خورد.زندگي و علاقه محمود به جنوب و بيان زندگي مردم آن در آثارش خصوصيتي است كه باعث شد عده ای او را راوي جنوب بنامند.محمود در دوره اي از زندگي نيز به سياست روي آورد ومدتی را نيز به همين دليل در تبعيد به سر برد اما هيچ وقت يك مرد سياسي نشد و در عرصه سياست باقي نماند. خودش در اين باره ميگويد: پس از برگشتن از تبعيد، مثل قبل فكر نميكردم. با خود گفتم اگر بخواهم بنويسم بايد مستقل و آزاد باشم. بايد افكارخودم را داشته باشم و با توجه به تجارب زندگي، شعور، شناخت و جهان بيني خاص خود بنويسم. اين بود كه از سال 1336 به بعد، به هيچ تشكيلات و گروه سياسي نپيوستم. نويسنده نبايد به آلت فعل تبديل شود، نبايد در يك چهارچوب سازمان يافته خاص و يا حزبي خاص بگنجد. با اين حال سياست به نوعي جزئي از زمان است. بخشي از زندگي انسانها تحت تأثير سياست است و يا اگر بخواهيم اين انسان را به تمامي بگوييم، خواه ناخواه به سياست خواهيم پرداخت. من با جدايي كامل ادبيات از مسائل اجتماعي و سياسي مخالفم. سياست بايد در داستان باشد اما نه مثل توطئهاي از پيش تعيين شده، نه مثل يك اعلاميه سياسي با القاي طرز نگرشي خاص ...
او نويسندهاي رئاليست بود و معمولاً مبناي واقعيت را در نظر ميگرفت. در ابتداي داستانهايش، شخصيتهايش را به خوبي معرفي ميكرد، وقتي شخصيتها روي پاي خود ميايستادند، بعد از آن بود كه خود شخصيتها راه ميافتادند و خود آنها داستان را پيش ميبردند. در داستانهاي او هرگز احساس نميشد كه نويسنده شخصيتها را وادار به كاري يا گفتن كلامي مغاير با جنس شخصيت كرده است. به همين جهت آدمهاي داستان او بسيار حقيقي و تأثير گذار بودند. محمود يك "اجتماعي نويس توانا" بود. زيرا آثار سناريو مانندش، شاهد گويائي بر وقايع زمانهاش هستند. او تصوير گر زاغه نشينان و كارگران جنوب و مردمي بود كه زندگيشان به نحوي به دريا و نخل ونفت وابسته است. شخصيتهاي او معمولاً دچار معضل فقر بودند و او چنان اين فقر را در تصوير زندگي روزمرة آنان به تصوير ميكشيد كه دل خواننده به لرزه در ميآمد. جابهجاي رمان او پر است از اين صفحهها. مثلاً در همسايهها آنجا كه ما در خالد ... بگذاريد از زبان خود محمود بشنويم:

« ... شبها مينشينم ترك دوچرخه امان آقا و ميآيم خانه.گاهي هم زودتر از امان آقا،پياده راه ميافتم.ظهر امان آقا كباب بازار خريد. سهم مرا گذاشت لاي نان و داد به دستم و خودش نشست و خورد. نصف كباب را با نان چربي خوردم و نصفش را قايم كردم براي خواهرم جميله. امروز پياده آمدم خانه.
- جميله بيا برات كباب آوردم.
نصفه كباب را كه خوب تو نان پيچيده شده،از لاي روزنامه بيرون ميآورم.كباب يخ كرده است و چربي بسته است.هوا دارد سرد ميشود.مادرم نگاهم ميكند.بهش ميگويم كه كباب را از كجا آوردهام.
با جميله كباب را رو لامپا گرم ميكنيم و مينشينيم.جميله يك لقمه ميخورد.به من هم تعارف ميكند.
- بخور داداش
- نه جميله، اين قس خودته،من ظهر خوردم.
- خب. منم ظهر چلو خورش خوردم.
چشمهام از تعجب باز ميشود:چلو خورش؟!
از آن وقتي كه كار پدرم،كساد شده بودو تا آن وقت كه پدرم رفت كويت وتا حالا كه بيست روزي ميشود رفته،بجز اشكنه و كاچي و گاهي آرد توله كه مثل آب زيپو ميماند و گاهي هم سيرابي و تمام صبحها به جز نان وچاي چيزي نخورده ايم.
-جميله كجا چلو خورش خوردي؟
انگشتش را ميگذارد نوك بيني:هيس داداش خالد...مادر نفهمه
سر در نميآورم.مي پرسم:مادر نفهمه كه تو،امروز چلو خورش خوردي؟!
- خودشم بود،خودشم ديد.اما گفت به تو نگم.
- آخه جميله كجا چلو خورش خوردين؟...چرا نباد به من بگي؟
جميله لقمه را قورت ميدهد. انگار احساس گناه ميكند. مادر گفته است كه من نبايد بفهمم.اما دل كوچك جميله طاقت رازداري ندارد.
- منزل رئيس سربازخونه،صب كه تو رفتي سر كار، منو مادر رفتيم منزل رئيس سربازخونه ... رفتيم كه مادر ملافهها شونو بشوره.
دهانم باز ميماند.از در وسط دو اتاق به مادرم نگاه ميكنم كه جلو لامپا نشسته است و سوزن ميزند.ته چهره اش،جواني ميزند،اما گونههاش تكيده است.نور لامپا،نيمرخش را سايه روشن زده است.لب پائينش كمي آويزان است.انگار كه اخم كرده است.صداش را ميشنوم.آرام آوازي زمزمه ميكند: "گرمودونسم ئي روزمو دارم ... خوردمه ترياك به زشير مارم ..." اولين دفعه نيست كه اين را ميخواند.ولي اولين دفعه است كه اينهمه دل را ميسوزاند.
جميله ادامه ميدهد: مادر چلو خورش نخورد! الكي گفت كه روزهس. گفت نذر داره كه روزاي دوشنبه روزه بگيره. بعدشم وقتي زن رئيس سربازخونه اومد ببينه كه مادر چطور ملافهها را ميشوره، منو نيگا كرد و رفت يه پيرهن قرمز آوردوداد به مادر و گفت اينو بگير، تن دخترت كن.
- گرفت؟
- نه، آهسته خنديد و گفت خيلي ممنونم خانوم ... بعدش الكي گفت من نذر دارم تا ده سالگي لباس قرمز تن دخترم نكنم.
جميله سر ميخورد و دراز ميكشد. نفسش صدادار ميشود.هنوز مچم تو دستش است. انگشتهاش سست ميشود. پتو را ميكشم تا زير چانهاش و بلند ميشوم.مادر برايم چاي ميريزد. نگاهش ميكنم. چند لحظه نگاهمان درهم ميشود.مادرم،سرش را مياندازد پايين.
- تو امروز كجا بودي مادر؟... صدايم لرزه دارد.
دست مادر از دوختن باز ميماند. هنوز سرش پايين است،مي پرسد: جميله گفت؟...
بغض گلويم را گرفته است: چن روزي صبر ميكردي تا امان آقا حقوقم را بده...همهء همه شو ميدادم به تو...
چشمان مادرم برق ميزند.مچم را ميگيرد و به طرف خودش ميكشد.سرم را ميگذارم روي سينه اش.پيشاني ام را ميبوسد.صداي قلبش گوشم را پر ميكند. بعد دو قطره اشك گرم، پشت سر هم روي گونه ام ميچكد. دست مادرم را ميگيرم و به گونه ام ميچسبانم،هنوز دستش از آب پير است. اما عطر صابون، خوش است ... »
احمد محمود به حكم آثار بسياري كه خلق كرده، نويسندهاي حرفهاي بود. اگر چه در بهترين يا نامناسبترين سالهاي زندگي خود، نويسندگي شغل اصلياش نبود و به قول خودش حدود بيست شغل را تجربه كرده است. علي رغم بيماري جسمياش در امر نوشتن بسيار سخت جان بود و آنچنان كه خود گفته است، نوشتن را چون فريضة واجبي ميدانست كه حتماً ساعاتي از روز را به آن ميپرداخت. او روح بلندي داشت. به معناي امروزي كلمه درس خوانده و دانشگاهي نبود و هر چه آموخته بود خودجوش و به صرافت طبع بود. بيش از هر چيز از خود زندگي كه منبع الهام محصولات ادبي است، تعليم گرفته بود. روش او عاريتي نبود و به شيوة بعضي از نويسندگان امروزي از سبك نويسندگان اروپايي تقليد نميكرد. تكنيك داشت، اما تكنيكش خاص خودش بود. ابداعي بود، نه تقليدي. به عنوان مثال به تعريف اشياء (مثل نويسندگاني چون بالزاك) و تعريف حركت يا حوادث به صورت جداگانه نميپرداخت، بلكه آثارش همه «تعريف است در حركت». همچنين به گسترش زبان مكتوب پرداخت و در آثار او لهجه و گويش مردم خوزستان مشهود است، اما كلمات همه فارسي است كه اين خود هنري بزرگ است. او ساده مينوشت اما مبتذل نمينوشت و از كلمات فاخر و پرجبروت در آثارش استفاده نميكرد. گر چه با فلسفه بيگانه نبود، اما مسائل را فيلسوف مآبانه پيچيده نميكرد. به تمام اصول نويسندگي، به جا و در حد و اندازهاي مناسب بها ميداد. به عنوان مثال معتقد بود كه اگر در زبانِ داستان فقط به لغات و جملا ت پرداخته شود، نهايتاً مجموعهاي از لغات تراش خورده خواهيم داشت زيبا، عين بلور يخ كه جز سرما، هيچ حسي را منتقل نميكند و بوي زندگي نميدهد. احمد محمود از آن دسته معدود نويسندگاني بود كه هم در نوشتن رمان تبحر داشت و هم در داستان كوتاه. چند تا از معروفترين آثارش عبارتند از: همسايهها- داستان يك شهر- زمين سوخته (كه ميتوان هر يك را دنبالة ديگري دانست)- مدار صفر درجه-درخت انجير معابد و از داستانهاي كوتاه : ديدار، زائري زير باران و مول.
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:33 توسط هادی صداقت
|
فرانسوا ماری آروئه که بعدها نام ولتر Voltaire را بر خود نهاد به سال ۱۶۹۴ در پاریس دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را در مدرسه لوئی کبیر به اتمام رسانید و بعد به انجمنی به نام (تمپل) پیوست و سپس به شاگردی یکی از قضات دادگستری فرانسه درآمد. پس از چندی جایزه آکادمی فرانسه به وی تعلق گرفت.
در سال ۱۷۱۵ اشعاری بر ضد فیلیپ دوم از خانواده اورلئان سرود که باعث تبعید وی از فرانسه گشت. پس از چندی مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد ولی دوباره مورد اتهام قرار گرفت و به زندان باستیل فرستاده شد. پس از رهایی از زندان اقبال به ولتر روی آورد و زندگیش قرین آسایش گشت.
ولتر به سال ۱۷۲۳ منظومههای «هنریاد» را که درباره سلطنت هانری چهارم بود انتشار داد و در ۱۷۲۴ نمایشنامهای را در پاریس به معرض تماشا گذاشت. در سال ۱۷۲۵ بر اثر پیشآمدی مجبور گشت پاریس را ترک گفته و به انگلستان برود. در این زمان بود که با چند تن از شعرای انگلیسی آشنا گشت و مقالاتی به زبان انگلیسی منتشر کرد. وی به سال ۱۷۲۹ به پاریس مراجعت کرد و تراژدی بروتوس را نگاشت و در سال ۱۷۴۸ نمایشنامه سمیرامیس را به قصد رقابت با کرهبیون حریف خود نوشت. در سال ۱۷۷۶ به انتقاد از آثار شکسپیر پرداخت و قطعات ایرن و آگاتوکل در آن زمان نگاشته شده است.
فرانسوا ماری آروئه که بعدها نام ولتر Voltaire را بر خود نهاد به سال ۱۶۹۴ در پاریس دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را در مدرسه لوئی کبیر به اتمام رسانید و بعد به انجمنی به نام (تمپل) پیوست و سپس به شاگردی یکی از قضات دادگستری فرانسه درآمد. پس از چندی جایزه آکادمی فرانسه به وی تعلق گرفت.
در سال ۱۷۱۵ اشعاری بر ضد فیلیپ دوم از خانواده اورلئان سرود که باعث تبعید وی از فرانسه گشت. پس از چندی مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد ولی دوباره مورد اتهام قرار گرفت و به زندان باستیل فرستاده شد. پس از رهایی از زندان اقبال به ولتر روی آورد و زندگیش قرین آسایش گشت.
ولتر به سال ۱۷۲۳ منظومههای «هنریاد» را که درباره سلطنت هانری چهارم بود انتشار داد و در ۱۷۲۴ نمایشنامهای را در پاریس به معرض تماشا گذاشت. در سال ۱۷۲۵ بر اثر پیشآمدی مجبور گشت پاریس را ترک گفته و به انگلستان برود. در این زمان بود که با چند تن از شعرای انگلیسی آشنا گشت و مقالاتی به زبان انگلیسی منتشر کرد. وی به سال ۱۷۲۹ به پاریس مراجعت کرد و تراژدی بروتوس را نگاشت و در سال ۱۷۴۸ نمایشنامه سمیرامیس را به قصد رقابت با کرهبیون حریف خود نوشت. در سال ۱۷۷۶ به انتقاد از آثار شکسپیر پرداخت و قطعات ایرن و آگاتوکل در آن زمان نگاشته شده است.
از کارهای تحقیقی وی میتوان تاریخ روسیه و فرهنگ فلسفی و عصر لوئی چهاردهم را نام برد. سایر آثار او عبارتاند از مرگ قیصر، دوشیزه اورلئان و کاندید. ولتر در سیام ماه مه ۱۷۷۸ به علت کار و خستگی زیاد بدرود زندگی گفت.
فرانسوا ماری آروئه که بعدها نام ولتر Voltaire را بر خود نهاد به سال ۱۶۹۴ در پاریس دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را در مدرسه لوئی کبیر به اتمام رسانید و بعد به انجمنی به نام (تمپل) پیوست و سپس به شاگردی یکی از قضات دادگستری فرانسه درآمد. پس از چندی جایزه آکادمی فرانسه به وی تعلق گرفت.
در سال ۱۷۱۵ اشعاری بر ضد فیلیپ دوم از خانواده اورلئان سرود که باعث تبعید وی از فرانسه گشت. پس از چندی مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد ولی دوباره مورد اتهام قرار گرفت و به زندان باستیل فرستاده شد. پس از رهایی از زندان اقبال به ولتر روی آورد و زندگیش قرین آسایش گشت.
ولتر به سال ۱۷۲۳ منظومههای «هنریاد» را که درباره سلطنت هانری چهارم بود انتشار داد و در ۱۷۲۴ نمایشنامهای را در پاریس به معرض تماشا گذاشت. در سال ۱۷۲۵ بر اثر پیشآمدی مجبور گشت پاریس را ترک گفته و به انگلستان برود. در این زمان بود که با چند تن از شعرای انگلیسی آشنا گشت و مقالاتی به زبان انگلیسی منتشر کرد. وی به سال ۱۷۲۹ به پاریس مراجعت کرد و تراژدی بروتوس را نگاشت و در سال ۱۷۴۸ نمایشنامه سمیرامیس را به قصد رقابت با کرهبیون حریف خود نوشت. در سال ۱۷۷۶ به انتقاد از آثار شکسپیر پرداخت و قطعات ایرن و آگاتوکل در آن زمان نگاشته شده است.
بدنبال هجوی علیه نایب السلطنه مدت یازده ماه در باستیل زندانی شد.با تراژدی" اودیپ"(OEdipe) و حماسه "لا لیگ"(La Ligue) که بعدها” هنریادHenriade)” (نام میگیرد ولترجنگ و مذهب را افشا می کند. پس از مشاجره ای با شوالیه روهان برای باردیگر در باستیل زندانی می شود. یک ماه بعد به انگلستان می رود. دو سال و نیم در انگلستان می ماند کشوری که بیشترین تاثیر را بر روی او می گذارد د ر بازگشتش به فرانسه فعالیتهای شگفت انگیزی را از خود به نمایش میگذارد ظرف 22روز ترازدی" زئیر"(Zaire) را می نویسد. در همین دوران است که با امیلی شاتله(Emilie Chatelet) آشنا می شود. همراه همین فرد است که ولتر پس از انتشار" نامه های فیلسوفانه"(Les Lettres philosophiques) و ممنوعیتش به سیری (Cirey) پناه میبرد. در سیر ی "دوران لویی چهارده"(Siecle de Louis XIV) را مینویسد. دوباره توسط دربار پذیرفته میشود و مدتی مورخ لویی پانزده میشود ولی بزودی محبت او را از دست می د هد و مجبور می شود فرانسه را ترک کند. به دعوت فردريک دوم در برلین ساکن می شود.اما مورد غضب شاه قرار گرفته و برلین را ترک می کند و وارد ژنو می شود. به تهیه دایره المعارف کمک می کند. در سال 1758 قلمرو فرنی(Ferney) را میخردو در آنجا آرامش و امنیتی را که به دنبالش بود می یابد و پرشور تر از پیش علیه تعصب موضع گیری می کند. در سال 1778 به پاریس بر میگردد ودر همین سال در می گذرد.
ولتر در فلسفه از شيوه خاصى پيروى مى كرد كه محور آن خرده گيرى بر آراى پيشينيان بود. هموست كه پرچمدار نوانديشى دينى در دين مسيحيت مى شود و خطاب به پرسش پاپ بنديكتوس چهاردهم كه به او گفت: «شما، در جامعه هاى مدرن خود، به بهانه آزادى قلم و نمايش، خيال و ميل جنسى مردم را تحريك مى كنيد و آنان را بدين سان آلوده دامن بار مى آوريد.» پاسخ مى دهد: «آزادى، جوانان ما را آلوده دامن بار نمى آورد!» آرا و اظهاراتى از اين جنس است كه خشم ارباب كليسا را برمى انگيزاند. آنها دست به كار شده و ولتر را كافر و ملحد مى خوانند تا جايى كه كمر به كشتن او مى بندند. كليساى دوران ولتر در حوزه علم و فرهنگ جزم گرا بوده و اين همه، پنجمين شوراى ناشران را وامى دارد كه رسماً اعلام كند بيرون از آغوش مسيحيت دانش و رستگارى وجود ندارد. مهم از اين رو است كه حكومت تحت سلطه كليسا، برخى از اصول و عقايد عقلى و طبيعى را هم كه غالباً ريشه يونانى و رومى داشتند، در شمار مقدسات مسيحيت عنوان مى كند. دوران، دوران محاكمه گاليله است. در حالى كه او حركت زمين و عدم مركزيت آن را وكپرنيك بيضى شكل بودن حركات ستارگان را اثبات مى كرد، كليساى كاتوليك بر او برآشفت و محاكمه بزرگى را براى او تدارك ديد. در حالى كه آباى كليسا خود را جانشين عيسى مسيح (ع) و حافظ آئين او قلمداد مى كردند و دادگاه هاى تفتيش عقايد را براى سركوب هر نوع مخالفى برپا كرده بودند، ولتر تكاپوى خود را آغاز كرد. او تا پايان عمر پركشمكش خود هيچ گاه شعار مشهورش را از خاطر نبرد: «رسوايى را بكوبيد!» پژوهشگران مقصود ولتر از واژه «رسوايى» را استحمار عنوان كرده اند كه وظيفه اى جز اشاعه خرافات، خشونت، اختناق، و استبداد براى خود متصور نيست...
عقاید ولتر
سیاسی: او نه موافق حکومت سلطنتی است و نه جمهوری بلکه خواستار رژیمی منطبق بر قانون اساسی است.
مذهبی: او مخالف مذاهب ساختگی و طرفدار مذهب طبیعی است یعنی اعتقاد ساده به خدای واحد خالق.
اخلاقی: بنظر ولتر خدا و طبیعت اصول زندگی اند .زندگی بدون خدا به هیچ دردی نمی خورد. ولتر می گوید:" اگرخدا وجود نداشته باشد باید آنرا اختراع کنیم." ولتر معتقد است جاودانگی ورابطه روح و جسم ماورائ درک انسان است.
رسالات ولتر
بدنبال زمین لرزه لیسبون ولتر مبدل به فرد ی بد بین شده و وار د بحث و مناظره با روسو بر سر مساله مشیت الهی میشود. رساله "اشعاری در باره فاجعه لیسبون" اشاره ای به همین زمین لرزه است.
"رساله ای در باره اخلاق و روحیه ملل" نام رساله دیگری است از ولتر که در آن نشان می دهد تاریخ بشری از جنایت جنگ ها و تعصب و ظلم ساخته شده است. او نقش مردان بزرگ را نشان می دهد.
"رساله ای در باره تعصب"در این اثر او از کل بشریت در برابر تعصب و شکنجه دفاع می کند و عقاید آزادی را گسترش می دهد.
سبک ولتر
ولتر به سبک کلاسیک تمایل داشت . او راسین را بعنوان مدل خود انتخاب کرده بود.قدرت سبک او در جملات کوتاه و مردف بکارگیری استعاره و ایجاز است بگونه ای که هیچ واژه ای اضافی نیست. بخاطر همین ویژگی است که او را نویسنده ای کلاسیک می دانیم.
سایر آثار ولتر
-نامه های انگلیسی یا نامه های فلسفی(Les Lettres philosophiques)
-فرهنگ فلسفی(Dictionnaire philosophique)
-میکرومگا(Micromegs)
-زدیگ(Zadig)
-ساده لوح(Candide)
-ایرن(Irene)
-مروپ(Merope)
-سمیرامیس(Semiramis)
-انژنو(Ingenu)
-یتیم چین(Orphlin de la Chine
2
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 17:16 توسط هادی صداقت
|
روسو و ولتر در زمینه فلسفه اخلاق نظریه های متفاوتی دارند. روسو معتقد است که انسان طبیعتا خوب است و براساس حالت طبیعی، بدی کردن او غیرممکن است. ولتر به این نظر روسو اعتقادی ندارد و نظر می دهد که انسان طبیعتا خوب نیست و برای آن که انسان موجودی خوب شود باید ساختار اخلاق را به گونه ای درآورد که انسان را موجودی اجتماعی کند آن گونه که بتواند از منافعش بگذرد.
روسو در کتابی به نام "قرارداد اجتماعی" از منافع ویژه ای که تضاد با آنها تشکیل جامعه را واجب کرده انتقاد می کند. او در این کتاب، مسئله اخلاق را براساس ساختارهای اجتماعی شرح می دهد. استدلال روسو جهت برقراری قراردادی بنیادین با جایگزین کردن اخلاق برابری و قانونی به قرارداد و حقوقی ست که طبیعت با نابرابری جسمی بین انسانها موجب شده است. در این مقاله، نگاه انتقادی در وحله نخست متوجه موقعیت کنونی جهان و در مرحله بعد یادآوری اهمیت واحد اخلاقی است که جامعه را به عنوان مجموعه ای واحد تشکیل می دهد و در آن قانون افراد را به یکدیگر مرتبط می کند.
روسو برای دفاع از این نظر از استدلالهای مختلفی بهره می گیرد. استدلال های روسو که در چند زمینه از جمله طبیعت انسانی، مذهب، اخلاق و قانون است پیرامون یک ایده اصلی ست: بین منافع مختلفی که ارتباط اجتماعی را شکل می دهند وجه مشترک وجود دارد و اگر موردی نبود که همه منافع به آن مربوط شوند، هیچ جامعه ای وجود نداشت. بر همین نفع مشترک است که جامعه باید اداره شود و قرارداد اجتماعی اثراتی دارد که بدون آنها غیرممکن است که جامعه به حیاتش ادامه دهد.
استدلال روسو با شروع از قدیمی ترین جوامع و تنها شکل طبیعی آن یعنی خانواده مسیری منطقی می پیماید. روسو سعی در نشان دادن این دارد که با اتمام نیاز بچه ها به پدرشان، ارتباط طبیعی تغییر می کند و اعضای خانواده همگی به طور یکسان مستقل می شوند. برای رسیدن به این حد، روسو نتیجه می گیرد که اگر اعضای خانواده به ماندن در کنار هم ادامه دهند، به صورت طبیعی نیست بلکه اختیاری ست و خانواده فقط با قرارداد حفظ می شود. این آزادی مشترک نتیجه طبیعت انسانی ست. طبق نظر روسو، خانواده نخستین مدل جامعه است، حاکم نقش پدر و مردم نقش بچه ها را دارند و همگی که به طور آزاد و برابر به دنیا می آیند از آزادی شان فقط برای سودمندی شان بهره می برند. با توجه به این که مفاهیم آزادی و برابری در بحث طبیعت اخلاقی روسو مطرح است، این مفاهیم هیچ ربطی به مفهوم "سودمندی سالاری آزادی" ندارند. به این معنا که حقوق اجتماعی ربطی به سودمندی شهروندان ندارد و حقوق اخلاقی انسانها برپایه معیار سودمندی نیست.
طبق نظر روسو، ارتباط معامله ای که نه تنها شهروندان ویژه را شامل می شود بلکه مربوط به ایجاد ارتباط بین طبقات جامعه است، به عنوان اصل اجتماعی تعریف شده که عبارت است از یک بنیان واقعی برای ارتباطات اجتماعی که از فرار داد اجتماعی روسو بسط می یابد و مرجع دادن به معیار سودمندی به ویژگی اخلاقی دیگری ازقرارداد اجتماعی مربوط می شود که از این پس برپایه تعادل منافع بین طبقات است. به جای اخلاق سودمندی مشترک برپایه قربانی کردن، توافق مادی اشتراک منافع برپایه گسترش منافع ویژه بین خودشان مد نظر است. این اخلاق اجتماعی و سیاسی بر مبنای تقدم منافع ویژه می باشد.
موضوع دیگری که اهمیت دارد اتحاد اعضای اجتماع است. طبق نظر روسو، اگر دولت مثل شخصی ست که زندگی اش به اتحاد بین اعضای اجتماع وابسته است و اگر مهمترین آنها بقای خود اوست، برایش نیرویی عمومی لازم است تا بتواند هر گروه را متناسب با دیگران به حرکت درآورد. چون طبیعت به هر انسان، قدرت مطلق بر همه اعضایش را می دهد، قرارداد اجتماعی به پیکره سیاسی قدرتی مطلق بر همه گروهها را می دهد. بنابراین با پذیرفتن جامعه به عنوان ساختاری طبیعی، جامعه توانمند خواهد بود. روسو مفهوم حقوق را در نظر میگیرد. او سه نوع حقوق قایل است: حقوق شهروندان، حقوق حاکم و نیز حقوق طبیعی که باید برمبنای ویژگیهای انسانی باشد.
روسو استدلال می کند که همه مجرمینی که به حقوق اجتماعی حمله می کنند به عنوان آشوبگر و خائن هستند، با تجاوز به قوانین از عضو اجتماع بودن در می آیند و حتی با آن مقابله می کنند. روسو نتیجه می گیرد که چنین دشمن نمی تواند فردی اخلاقی باشد. برای روسو مجازات کردن یک مجرم قراداد ویژه ای ست. روسو این مجازات را قانونی طبیعی می داند که بدون آن جامعه نمی تواند ادامه حیات یابد. بنابراین اخلاق برای داشتن جامعه ای که در آن افراد به حقوق یکدیگر احترام می گذارند لازم است. بعد از ابن استدلال، روسو این نظر را مطرح می کند که برقراری یک جامعه نیازمند تغییر اعضای آن است. بنابراین باید موجودیت جزئی هر انسان را به موجودیتی که هر کدام از ما از طبیعت دریافت کرده ایم تغییر داد. این تغییر توضیحی برای تشکیل جامعه است.
می توان این ایراد را بر این نظریه که لزوم تغییر افراد را پیشنهاد می کند وارد دانست که وجود داشتن اخلاق در جنین جامعه ای ادامه می یابد. روسو مفهوم "شهروند" را به عنوان "عضو حاکم" مطرح کرده است. این دوگانگی آشکار بر مبنای مفهوم فرموله شده "آزادی اخلاقی" است که طبق آن "تبعیت از قانون، آزادی ست" و"آزاد بودن" در تعریف مفهومی قرارداد اجتماعی به معنای "تبعیت از اراده عمومی" است. هر فرد وجود اخلاقی اش را به منظور شرکت در تشکیل اجتماع از دست می دهد. با این وجود فرضیه ای دیگر مطرح است که در آن روسو استدلال می کند که هر فرد می تواند اراده ای ویژه مخالف یا متفاوت از اراده عمومی که به عنوان شهروند دارد داشته باشد.
طبق نظر روسو، فردی که از اراده عمومی سرباز زند توسط پیکره جامعه مورد هجوم قرار خواهد گرفت. این تنها ضمانت اجتماعی ست که موجودیت سیاسی را قانونی می کند. با این وجود روسو استدلال می کند که اخلاق با ناتوانیها و پیشداوری های ما محدود می شود.
روسو در کتابش با نام "امیل" از اصولی انتقاد می کند که تربیت یک فرد را تا سن دوازده سالگی شکل می دهند. در این کتاب، روسو نظریاتش در کتاب "قرارداد اجتماعی" را بسط می دهد و یک نمونه تربیتی مفید پیشنهاد می کند. او توضیح می دهد که کابرد لغوی اخلاق، سیاست یا قانون این احتمال را دارد که این مفاهیم ماهیت خود را از دست بدهند.
برخلاف نظر عموم، روسو توضیح می دهد که قبل از سن بلوغ بهتر است ایده ای از ارزشهای اخلاقی و روابط اجتماعی نداشت. او سن بلوغ را دوازده سالگی می داند. در سن بلوغ است که مفاهیم اخلاقی نزد نوجوان ظاهر می شود. عقل در این سن، قرت نوجوان در داشتن ایده های قابل قبول به منظور توانایی دادن به او در کنترل اراده، خواسته ها و تطابق دادن آنها با واقعیت است. نوجوان قادر به تبعیت از توقعات اخلاقی نیست و فایده ای نخواهد داشت که آنها را به او القا کرد، آنها توخالی خواهند بود، به ویژه آن که احتمال دارد نوجوان آنها را با ایده های اشتباه پر کند.
نظر روسو این است که بهتر است برای نوجوان از واژه هایی که بزرگسالان درباره اخلاق به کار می برند خودداری کرد. این یادآوری کاربردی عمومی دارد و می تواند به شکل یک اصل درآید: فایده ای ندارد که به نوجوان لغات و علامتهایی که هیچ گونه مفهومی برایش ندارند را بیاموزیم. روسو مفهوم زبانی جالبی را به کار می گیرد. در صورتی که ایده ای از اشیاء نداشته باشیم چگونه لغات می توانند خودشان ایده های ذهنی به وجود آورند؟ لغات در واقع علاماتی هستند که به اشیاء و یا ایده ها مربوط می شوند. برای یک نوجوان واژه ها می توانند جهت طرح اشیاء در غیابشان به کار روند درحالی که اگر این واژه ها صرفا ایده ها را نشان دهند، همانند مفاهیم اخلاقی، به دنیای واقعیت مربوط نخواهند بود بلکه دنیایی ذهنی را مجسم می کنند که هنور دنیای نوجوان نیست. نتیجه ای که روسو می گیرد آن است که برای تغییر ندادن ماهیت ذهنیت هایی که نوجوان درباره اخلاق دارد، ایده آل آن است که شناخت او را به تجربیات حسی محدود کنیم. با توجه به این اصل که تربیت باید ریتم طبیعی نوجوان را حفظ کند، روسو پیشنهاد می کند که جریان یادگیری او را نباید با تعجیل از طرف بزرگسالان شتاب داد. اگر این اصل رعایت نشود در نوجوان نگرشی غیرعقلانی و تغییر شکل یافته از اخلاق ایجاد خواهد شد.
بعد از نشان دادن خطراتی که در تربیت نوجوان در به کارگیری لغات اخلاقی قبل از آن که وی قادر به درک آنها باشد وجود دارد، روسو از آن نتیجه می گیرد که ذهنیت های نوجوان به داده های حسی محدود می شود. عقل در فرایند گسترش روانی فرد به دو صورت شکل می گیرد: نخست "عقل حسی" ست که ابتدایی ترین می باشد و جوهره "عقل ذهنی" را شکل می دهد. عقل حسی از نظر زمانی پیش از عقل ذهنی ست. تربیت مناسب عقل حسی باید گسترش عقل ذهنی را ممکن کند. اصلی که در اینجا نیز پروژه تربیتی را حرکت می دهد رعایت کردن ترتيب طبيعی ست که با عقل حسی شروع می شود.
روسو لزوم محدود کردن ذهنیات نوجوان به حسیات را توجیه می کند: از آن جايي كه هدف شکل دادن موجودی عقل گراست تربیت به وسيله پيش بيني نتايج به دست آمدني از ایجاد اثرات افراطي اجتناب خواهد کرد. اين اثرات خطرناك شكل غير طبيعي اخلاقي را كه به صورت رفتاري غيرفعال و رياكارانه درمي آيد مي گيرند.
در مجموع بايد اجتناب كرد كه نوجوان عادت كند كه از روي تحميل كردن و منفعت جويي رفتار كند. در تربيتي كه روسو از آن دفاع مي كند بايد پيشرفت طبيعي نوجوان را مورد توجه قرار داد. تعلیم صحیح عبارت است از تشخیص انگیزه هایی که به صورت طبیعی ایجاد می شوند. به منظور آن که تاثیر تربیتی نوجوان مثبت باشد، باید به مبانی تعلیمی مرتبط با اعمال قدرت قانونی پرداخت. این مسئله به یافتن اصول تعلیمی انسان و ساختن مدل تئوری تربیتی ایده ال مربوط است.
در انتقاد به روش اجتناب از اثرات زیاده خواهی اعمال قدرت یعنی آشوبگری نوجوان، روسو پاسخ می دهد برای شکل دادن فردی با اشتیاق به آزادی، باید ویژگی و ارزش نوجوانی را شناخت و از مقایسه با فرد بالغ اجتناب کرد. ایده روسو آن است که تربیت نوجوان نباید براساس تلقین ارزشهای اخلاقی، اعمال قدرت یا توقعات زیاد جامعه باشد وگرنه نوجوان از آنها دوری خواهد کرد. اگر هدف تربیت، شکل دادن شخصی خردگراست، نباید هدف و روش را با هم اشتباه گرفت تا نتیجه غیر طبیعی به دست نیاید. استدلال کردن با نوجوان دقیقا معکوس کردن ترتیب طبیعی دریافتها و شکل دادن فردی قابل قبول است. باید با افکار و احساسات نوجوان کنار آمد تا از تبدیل او به شخصی آشوبگر و حسابگر اجتناب کرد.
طبق نظر روسو، تربیت نوجوان قبل از سن بلوغ نباید براساس اجبار، اطاعت و بی توجهی به اصول اجتماعی باشد. روسو بر این عقیده است که استدلال کردن با نوجوان کاری بیهوده و تضاد آفرین است. روسو از روشی تربیتی دفاع می کند که به آماده کردن عقل ذهنی نوجوان از طریق به کارگیری عقل حسی او می پردازد به گونه ای که نوجوان برای استفاده از نیروی خرد توسط خودش و نه به دلیل عاملی خارجی به طور کافی استحکام شخصیتی بیابد. در اینجا منظور از عقل صرفا توانایی تشخیص خوب و بد و بهره گیری از قضاوت خود نیست بلکه همینطور قوت خواستن و انتخاب بهترین یا بدترین است. می توان نتیجه گرفت که تعلیم عقلانی از عقل یک ابزار می سازد یعنی وسیله ای که برای رسیدن به هدفی مشخص به کار می رود درحالی که عقل فقط یک گشاینده جهت پیشرفتی تدریجی است. نباید هدف و وسیله یعنی تربیت عقلانی و تربیت توسط عقل را با هم اشتباه گرفت زیرا عقلی بچگانه وجود دارد که مخصوص نوجوان است که فقط الزامی را می شناسد که با اجبار همراه نیست و ارزشهای اخلاقی و احتیاجات اجتماعی هر چه بیشتر فرد تربیت کننده به ویژگی سنی نوجوان توجه کند توسعه خواهد یافت.
در ادامه این مقاله به نظرات ولتر درباره مفهوم اخلاق می پردازیم. ولتر از اخلاق طبیعی دفاع می کند اما به ماوراءالطبیعه اعتقادی ندارد. او از آزادی دفاع می کند و معتقد است که فرد روشنفکر به مجموعی از شناختها رسیده ولی در عین حال از ذهنیاتش برای انتقاد کردن از این شناختها استفاده می کند.
ولترمعتقد به مفهوم عینی انسان است. از نظر او باید به خدا اعتقاد داشت و این اعتقاد را برای آن که ارزشهای اخلاقی مورد احترام واقع شود، در دیگران ایجاد کرد. به نظر او روسو یادگیری های قضاوت شده را برعکس کرده و آنها را مورد تردید قرار داده است. درواقع، روسو تاکید می کند که عقل و منفعت تعریف انسان را به کار نمی گیرند، پیشرفت در یک زمینه با متضادش در زمینه دیگر همراه است و در انسان یک بعد روحی وجود دارد که ماده گرایی پاسخ گوی آن نیست. روسو، همانند ولتر و شکاک تر از او، از وجود بدی آگاه است ولی او بر این آگاهی، امید به تصحیح خطا و بهتر شدن را قرار می دهد و خارج از محدودیتهای زمینی، توقعات اخلاقی را لازم می داند.
همانطور که در این مقاله مطرح شد، روسو از این ایده دفاع می کند که در حالت طبیعی، بدی کردن غیر ممکن است. طبق این نظر، در جامعه باید با ایجاد عدالتی قابل قبول که محکوم و جبران کند به اخلاق پرداخت. با این شیوه می توان انسانها را به مبارزه برضد خودخواهی و تمایلاتشان هدایت کرد. در مورد تربیت یک نوجوان، روسو استدلال می کند که برای غیر طبیعی نکردن ذهنیات نوجوان درباره اخلاق، ایده آل آن است که شناخت او را به حسیات محدود کنیم تا او فردی قابل قبول برای اجتماع شود. بر طبق این نظر، باید خود را با روشهای فکری و حسی نوجوان تطبیق داد. یک چنین تربیتی فرد را به گونه ای اخلاقی می کند که بتواند به عنوان عضوی از اجتماع پذیرفته شود. ولتر با دیدگاهی متضاد، معتقد است که با آگاهی از وجود بدی، می توان بر این آگاهی امید به تغییر در جهت مثبت را قرار داد. برای باقی ماندن در ذهنیت عینی از انسان باید روابط اجتماعی را بر مبنای اخلاقی طبیعی بنا کرد تا آزادی اخلاقی برای هر شخص با تبعیت از قانون ایجاد شود.
2
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:13 توسط هادی صداقت
|
Ernest Hemingway
ارنست همینگوی در 21 جولای 1899 در Oak Park ایلینویز چشم به جهان گشود. پدرش کلارنس یک پزشک و مادرش گریس معلم پیانو و آواز بود.ارنست تابستان ها را به همراه خانواده اش در شمال میشیگان به سر می برد و در همان جا بود که او متوجه علاقه شدید خود به ماهیگیری شد.
او پس از اتمام دوره دبیرستان، در سال 1917 برای مدتی در کانزاس سیتی به عنوان گزارشگر روزنامه استار(Star) مشغول به کار شد.در جنگ جهانی اول او داوطلب خدمت به ارتش شد اما ضعف بینایی او را از این کار باز داشت در عوض به عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ در نزدیکی جبهه ایتالیا به خدمت گرفته شد. در 8 جولای 1918 مجروح و برای ماه ها در بیمارستان بستری شد.
در بازگشتش به ایالت متحده مردم شهر و محله اش درOak Park از او مثل یک قهرمان استقبال کردند. ارنست کار خبرنگاری را از سر گرفت و در سال 1921با هدلی ریچاردسن اهل سن لوییز آشنا و عاشق او شد.
آنها با هم ازدواج کردند و بنا بر توصیه شروود اندرسن برای شروع زندگی، پاریس را انتخاب کردند.در آنجا ارنست برایToronto Star مشغول به کار شد. آن ها همچنان برای گذران زندگی از سهم ارث پدری هدلی استفاده می کردند و ارنست به کار داستان نویسی نیز می پرداخت.طی همین دوران یعنی بین سال های 1921 تا 1926 بود که او در مقام یک نویسنده به شهرت رسید.
در کنار فیدل کاسترو
سبک خاص او در نوشتن او را نویسنده ای منحصر به فرد و بسیار تاثیر گذار کرده بود. در سال 1925 اولین سری داستان های کوتاهش ، در زمانهء ما ، منتشر شد که به خوبی گویای سبک خاص او بود. خاطراتش از آن دوران که پس از مرگ او در سال 1964 با عنوان A moveable Feast انتشار یافت، برداشتی شخصی و بی نظیر از نویسندگان ، هنر مندان ، فرهنگ و شیوه زندگی در پاریس دهه 1920 می باشد.
ارنست و هدلی در اکتبر 1923 صاحب یک فرزند پسر شدند و نام او را جان گذاشتند (با نام مستعار بامبی). این خانواده جوان به مکان های زیادی از اروپا به خصوص اروپای مرکزی سفر می کردند و در زمستان ها به اسکی می پرداختند.در تابستان ها آنها برای شرکت در فستیوال سن فرمین در پامپلونا به اسپانیا سفر می کردند که اولین سفرشان در تابستان 1923 بود.در سال 1926 اولین رمان او بر اساس تجربه های بدست امده اش از اسپانیا با نام Sun Also Rises به چاپ رسید.
در سال 1926 ارنست همینگوی با پائولین فیفر ثروتمند دیدار کرد و این آشنایی ازدواج اول او را به جدایی کشاند. ارنست و پائولین در سال 1927 با یکدیگر ازدواج کردند و صاحب دو پسر شدند. پاتریک درسال 1928 و گرگوری درسال 1931به دنیا آمد. او در همان دوران زندگی اش با پائولین خانه ای در کی وست فلوریدا خرید.
در اواخر دهه 1930 همینگوی عاشق زنی روزنامه نگار و نویسنده به نام مارتا گلهورن شد و در سال 1940 با او ازدواج کرد. ارنست Finca Vigia را در کوبا خرید. در سال 1944 با مری ولش ملاقات کرد و این بار دلباخته او شد، از مارتا در سال 1945 جدا شد و در 1946 با مری ازدواج کرد.
ارنست همینگوی نه تنها یک نویسنده محبوب بلکه یک چهره جهانی متعلق به قرن بیستم می باشد. آثار جاویدان او از این قرارند:
در زمانه ما، Sun Also Rises، وداع با اسلحه، تپه های سبز آفریقا، زنگ ها برای که به صدا در می آیند، پیرمرد و دریا، A moveable Feast و تعداد بیشماری داستان کوتاه
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:32 توسط هادی صداقت
|