|
شعر چیست؟
شعر چیست ؟ شعر زبان عشق است.
عشق چیست؟ وجود اصیل ما عقل ماست.وقتی عقل از انسان زایل شد،انسان تبدیل به حیوان می شود.اما همین انسان عاقل اگر روی بسوی تهذیب و تزکیه نفس باشد(که آنهم مشروط به داشتن گذشته های نیکی است که مربوط میشود به دوره های سابق) نوری از ذات الهی در وی می تابد که در صورت کمال، انسان را تا مقام اولیا و انبیا بلند می کند.در آنصورت همین نور الهی میشود وجود اصیل انسان، و عقل مادون اوحتی بعضا قاصر از درک اعمال اوست.زیرا در آنصورت اراده انسان اراده الهی شده است،خدا شدن انسان یعنی این. این انسان است که مسجود ملک واقع میشود در واقع باز خود خداس که مسجود است، زیرا سجده جز برای خدا جایز نیست. چون عشق یکی ار بالاترین مظاهر الهی است، عرفا این نور را بنام عشق خوانده اند.خود قرآن آنرا نور خدایی می نامد. هر فرد انسان که این توفیق عظیم را داشته باشد، اگر از انبیا واوصیای انبیا باشد مقام ولایت پیدا می کند و او را ولی می نامند. و این اولیا در میان مردم ناشناس هستند. اما تابش این عشق یا نور الهی هم در انسان مثل تابش خود عقل تدریجی است، آنهم اگر انسان منحرف یا متوقف نشود.نزد متقین این عطیه در کودکی سایه کمرنگی از این نور می تابد که مظهر آن عشق و علاقه شدید نسبت به پدر و مادر و صفا و محبت شدید نسبت به اطرافیان است.از سنین بلوغ به بالا که تابش نور الهی یا عشق بیشتر و مثلا پررنگتر است،مظهر آن،عشق و علاقه مفرط و بی آلایش نسبت به معشوقه است که حقیقت آن، عشق الهی است ولی چون میدان و ظرفیت درک و دید هنوز تنگ است جمال الهی را فقط در یک موجود که معشوقه باشد می بیند که نام آن عشق مجاز است،این عشق اگر واقعی باشد توام با یک شرم و حجب و عفاف و پاکدامنی فوق العاده و مشروط به کور بودن از غیر معشوقه است.مثل اینست که عاشق بجز معشوقه هیچ جمالی را نمی بیند. در این مرحله مثل سالهای اول دانشگاهها عده زیادی شرکت دارند. ولی اغلب از مرحله منحرف و اکثرا در مسیر صعودی و نزولی (زیگراگ) واقع میشوند و خیلی خیلی کم و بندرت اشخاصی توفیق کمال پیدا می کنند. پایان این مرحله نزد توفیق یافتگان، نرسیدن به وصال یا جدایی بعد از وصال یا بخاطر خود معشوقه صرفنظر کردن از وی است.بنابراین پایان قصه نومیدی و دلشکستگی است.از اینجا مرحله دوم شروع میشود که عشق طبیعت است در این مرحله جمال فردی شروع میکند به بزرگ شدن و اول مظاهر جمالی و بعد مظاهر جلالی و بالاخره همه آفاق وانفس را در بر میگیرد در این مرحله است که زبان عشق "سعدی" میفرماید: (عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست) پایان این مرحله نیز نزد توفیق یافتگان، عکس العمل شدید ضد عشق و محبت همگانی است یعنی در مقابل عشق و محبت دیدن دشمنی ها و زجر و شکنجه ها از همه کس و سر خوردن از همه چیز و تنها و تنها رسیدن به حریم حرمت الهی است. پس در این مرحله نومیدی و دلشکستگی به حد اعلی می رسد که اغلب در این مرحله عاشق غا لب تهی می کند و اکثرجزء شهدا است ولی اگر توفیق دستگیری از دیگران هم داشته باشد با دریافت جلوه الهی عشق او وارد مرحله نهائی میشود (که نام آن عشق عرفانی یا الهی است.اینجاست که اشخاص مادون انبیا و اوصیا بمقام اولیا میرسند).

خواجه شیراز که میفرماید:
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گوئی ولی شناسان رفتند از این ولایت
باین مقام رسیده و این مژده را به گوش اهل دل میخواند.
تا اینجا تا حدی فهمیدیم که عشق چیست؟ حالا اگر بپرسند که شعر چیست؟ میگوئیم شعر زبان عشق است و مثل عشق هم سه مرحله دارد:
1_در مرحله اول شعر زبانیست که جمال یکفرد را توصیف میکند.
2_در این مرحله شعر زبانیست که جمال طبیعت یا جمال همگانی را وصف می کند.
3_و در مرحله سوم زبان شعر می کوشد که از جمال الهی توصیف کند.
با این وصف می توانیم شاعر واقعی را از غیر واقعی تمیز بدهیم و حتی کلاس آنها را هم تعیین کنیم که آیا از کلاس اول است یا دوم یا سوم، و حتی در کلاس خودش جزو طبقه اول است یا دوم و سوم. مثلا می توانیم بگوئیم که (ایرج) در کلاس اول و شاگرد اول است.(سعدی)در کلاس دوم خیلی توقف کرده و شاگرد اول است بکلاس سوم هم رسیده ودر کلاس سوم شاگرد دوم است.و حافظ در کلاس دوم کمتر توقف کرده و بیشتر در کلاس سوم است و شاگرد اول هم است.
زنده یاد استاد محمد حسین شهریار
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 13:2 توسط هادی صداقت
|
داستان هدایت اثر بهرام بیضایی(با یادی از صادق هدایت بمناسبت پنجاه و ششمین سال درگذشتش )
عصر 7 آوريل 1951م و 18 فروردين 1330ايراني؛ پاريس در عصر ابريِ دلگرفته، وقتي صادق هدايت، نويسندة چهلوهشت سالة ايراني، مقيم موقت پاريس، به سوي خانهاش در محلة هجدهم، كوچة شامپيونه، شماره 37 مكرر ميرود، دو مرد را ميبيند كه بيرون خانهاش منتظرش هستند. آنها ازش ميپرسند كه آيا از ادارة پليس ميآيد، و آيا جواز اقامت پانزده روز بعدي را گرفته؟ آنها با او در خيابانها راه ميافتند و حرف ميزنند: رفتن پي تمديد اقامت، آن هم با خيالي كه تو داري! هدايت ميگويد: من خيالي ندارم! يكيشان ميخندد:البته كه نداري! خودكشي؟ اينجا پاريس است؛ و آن هم اول بهار! در هواي خاكستري پيش از غروب، آنها در دوسويش از پي ميآيند و ازش ميپرسند چه فايدهاي دارد زنده بماند؟ اين زندگي كه پانزده روز يك بار تمديد ميشود! آيا نميداند كه هيچ اميدي نمانده است؟ هدايت تقريباً خاموش است. يكي از آنها فكر او را ميخواند و از آخرين اميدش ـ تغييري معجزهآسا در همه چيز ـ حرف ميزند:تو ميداني كه هيچ تغييري در پيش نيست. همه در نهان مثل همند. كشورت بوي نفت و گدايي ميدهد، و همه همدستِ چپاولگرانند. رجالهها همين نيست كلمهاي كه بهكار ميبري؟ رجالهها هر فكر نوي دلسوزانهاي را با گلوله پاسخ ميدهند. همين روزها نويسندهاي را در دادگستري تهران، روز روشن جلوي چشم همه كشتند، به خاطر صراحت افكارش! و اميد به اينكه با نوشتن چيزي را عوض كني يا حتي فقط آيينهاي باشي، در تو مرده. اينجا كسي زبان نوشتههاي تو را نميداند؛ و آنها كه در كشورت خط تو را ميخوانند آيا از حروف الفبا بيشترند؟! هدايت ميخواهد بداند كه آنها پليساند؟ نه؛ آن دو بسيار شبيه خود هدايت هستند. هدايت ميگويد در نظر اول آنها را اشتباه گرفته با كساني كه خيال ميكند دنبالش هستند. آنها پيش خود ميخندند.
هدايت كمي گيج در نيمة تاريكي چراقي كه فقط روي ميز را روشن ميكند به آنها مينگرد: حتماً مأموريتي داريد. چپي هستيد يا راستي؟ مذهبي هستيد يا دولتي؟ اين تكه را نوشته و دست و دستتان دادهاند. شما فقط وانمود ميكنيد كه خيلي ميدانيد؛ ولي واقعاً يك كلمه هم از من نخواندهايد! آنها در برابر اين خشم غير منتظره، دمي هاج و واج و ندانمكار بههم نگاه ميكنند؛ و اندك اندك يكيشان آغاز ميكند:«همة اهل شيراز ميدانستند كه داشآكل و كاكا رستم ساية يكديگر را با تير ميزنند...» و همچنان كه ميگويد داشآكل و كاكا رستم قمهكشان، در جنگي ابدي، از پشت پنجره كافه كه حالا ديگر بفهمي نفهمي همان محله سردزك شيراز است، از برابر مرجانِ طوطي بهدست ميگذرند. هدايت فقط مينگرد. ديگري چراغ روي ميز را به سوي هدايت سر ميگرداند و سايه او را چون جغدي بر ديوار مياندازد:«در زندگي زخمهايي است كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد...» و همچنان كه ميگويد زن اثيري ـ كه سيني سفارش يك مشتري را ميبرد ـ دمي روان ميان تاريك روشن كافه به هدايت لبخند ميزند؛ و گدايي شبيه پيرمرد خنزرپنزري با كوزة شكسته زير بغل از پشت پنجره ـ كه حالا كم و بيش خانههاي كاه گلي تو سري خورده، و درشكهاي با اسب لاغر مردني، در چشمانداز آن پيداست ـ ميگذرد. و به طرزي هراسآور ميخندد چنان كه دندانهايش نمايان ميشود؛ از ميان راهش زني لكاته ناگهان پيش ميآيد و چادرش را مياندازد و سر و تن خود را به شيشه پنجره ميچسباند. هدايت ميكوشد با تكان دادن سر آنها را از ذهن خود براند. يكيشان علويه خانم را تعريف ميكند؛ زن ميان سالي پر زاد و رودي كه براي ثواب و كاسبي، دائم با كاروان زوار ميرود و ميآيد و در راه صيغه ميشود؛ و همچنان كه ميگويد قافلة زوار و چاوشخوان از پشت سرش ميگذرند، علويه خانم نشسته ميان گاري پر از زنهاي ديگر و بروبچههاي قد و نيم قد خودش، پياپي بر سينه ميكوبد و كسي را نفرين ميكند. هدايت خاموش مينگرد. ديگري ميگويد تو كه نميخواهي حاجيآقا را سر تا ته بشنوي. هان؟ خود آزاري است! كار چاق كني نشسته بر يك سكو كه گمان ميكند مركز دنياست! و همچنان كه ميگويد كافه اندك اندك نوري از سوراخ سقف ميگيرد و حاجيآقا نشسته در هشتي خانهاش ديده ميشود كه به چند مرد تهريشدار با تحكم و بد خلقي دستورهايي ميدهد و صدايش كمكم شنيده ميشود:«در مجامع رسوخ بكنيد؛ سينما و تياتر، قاشق چنگال، هواپيما، اتوموبيل و گرامافون را تكفير بكنيد. از معجزه سقاخانه غافل نباشد!» ناگهان گويي چشمش به هدايت افتاده لحن عوض ميكند:«آقا من اعتقادم از اين جوانان فرنگ رفته هم سلب شده. وقتي برميگردند يك نفر بيگانه هستند!» اربابرجوع حاجيآقا محو ميشود و فقط دو تن كه محرمترند خود را پيش ميكشند. حاجيآقا خشمگين هدايت را نشان ميدهد:«آقا اين مرتيكه خطرناكه. حتماً بلشويكه؛ از مال پس و از جان عاصي؛ بايد سرش را زير آب كرد.» ناگهان پارابلومي از زير لباده بيرون ميآورد و به آنها نزديك ميكند:«در حقيقت شما ثواب جهاد با كفار را ميبريد!» هدايت بياختيار ميگويد كاش ميشد همه را…! ساية يكم از تاريكي درميآيد: نه، نميتواني پارهشان كني؛ آنها سالهاست ديگراز اختيار تو بيروناند. دورهات كردهاند. نه! اين كي بود رد شد؟ ساية دوم از تاريكي درميآيد: زرينكلا؛ زني كه مردش را گم كرد. سايه يكم ميپرسد: دوستش داشتي؟ هدايت لبخند ميزند. ساية دوم ميگويد هنوز دنبال مردش ميگردد. و همچنان كه ميگويد زرينكلا پيش ميآيد و در جستوجوي مردش ميگذرد. ساية يكم كتابي را باز ميكند: «عشق مثل يك آواز دور، نغمه دلگير و افسونگر است كه آدم زشت بد منظرهاي ميخواند. نبايد دنبال او رفت و از جلو نگاه كرد!» كتاب را ميبندد: ميخواهي ببيني؟ نوشته توست:«آفرينگان»! ـ هدايت برافروخته و بياختيار از جا بلند ميشود. يكمي در پياش مي آيد: عشق يك طرفه. نه؟ به مردمي كه دوستشان داري و قدر خودشان را نمي دانند! هدايت از در بيرون ميزند؛ دومي در پياش ميآيد: درد تو وقتي شروع شد كه زن اثيري در آغوشت مرد. بدبختي تو بود كه پيش از مرگ آن درد عميق را در چشمانش ديدي. اين وطنت نبود؟ هدايت رو ميگرداند كه چيزي بگويد ولي زبانش بسته ميماند. پشت شيشة كافه زن اثيري، با بردن انگشت به سوي بينياش او را به خاموشي ميخاند لبخندي بيرنگ؛ و سپس هدايت سرش را به زير مياندازد......
2
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 14:37 توسط هادی صداقت
|
مکاتب ادبی(2_رومانتیسم)

آلفره دوموسه در باره رومانتیسم چنین می گوید:"رومانتیسم نه تحقیر قانون سه وحدت کلاسیک است، نه درآمیختن کمدی با تراژدی و چیز دیگری از این قبیل.بیهوده برای گرفتن پروانه ای بالهای او را می چسبید، زیرا رشته های ظریفی که این بال را به بدن او وصل می کند در میان انگشتانتان نابود خواهد شد. رومانتیسم ستاره گریانی است، رومانتیسم نسیم نالانی است، رومانتیسم پرتو ناگهانی وسرمستی بیماری است..."
. رومانتیسم در اصل یک جنبش مطلقا انقلابی است و شعارهای آن همان سخنان فلسفی و سیاسی است که تقریبا همه آنها در عصر روشنگری مطرح شده است:بیان آزاد حساسیت های انسان و تایید حقوق فردی.ضمنا، هم از نظر زمانی معاصر انقلاب است و هم مخالف عصر خویش.در یک دوران بی مایگی و تسلط فئودالیته جدید صنعت و پول، رومانتیسم اصرار دارد که از جنبه فجیع و تراژیک زندگی سخن گوید.
اصول مکتب رمانتیک:
1_آزادی:سا ل 1830سال انقلاب ادبی است .هنرمند رومانتیک برای خواهش و احتیاجات خود اهمیت بسیار قائل است و می گوید که آنچه به هنرمند الهام می بخشد و معنی و مفهوم زندگی شمرده می شود"عشق و علاقه" است. این علاقه باید آزاد باشد.ادبیات می تواند هر گوشه ای از زندگی را چه زیبا و چه زشت، چه عالی و چه دانی، موضوع بحث خود قرار دهد.از هر دوره تاریخ و از هرلگونه مناظر دنیا می تواند استفاده کند.
2_شخصیت: هنرمند رومانتیک بدنبال آزادی از قید قواعد کلاسیک، فرمانروائی"من" را در هنر مستقر می سازد.و بوسیله هنر، خواهشهای دل و رنجهای روح خود را بیان میدارد.
3_هیجان واحساسات: باید دانست که در کنار عقل و طبیعت، دل و احساس نیز عالم دیگر و ضروریات دیگر دارد.از اینرو باید احساسات و هوسهای روح را - البته تا حد امکان در قلمرو اخلاق- مورد بحث قرار داد.
4_گریز و سیاحت: آزردگی از محیط و زمان موجود و فرار بسوی فضاها یا زمانهای دیگر، دعوت به سفر تاریخی یا جغرافیایی، سفر واقعی یا بر روی بالهای خیال، یکی دیگر از مشخصات آثار رومانتیک است.
5_کشف و شهود: سرگرمی با جلال و زیبایی مانع این نیست که هنرمند رومانتیک به فکر کشف اسرار باشد و بخواهد در همه اسرار جهان نفوذ کند.
6_افسون سخن: "کلمه" تنها بیان کننده یک منظور ساده نیست بلکه برای خود ارزش و اهمیت خاصی دارد و باید متوجه مفهوم خیال انگیز و ارزش آهنگ آن بود.
رمان رومانتیک: در بحث مربوط به مکاتب کلاسیک دیدیم که نویسندگان کلاسیک بطرف رمان نمی رفتند و در دوره کلاسیک، رمان ارزش مهمی نداشت. ولی در دوره رومانتیک، درست عکس این موضوع پیش آمدو رمان نسبت به سایر انواع آثار ادبی اهمیت خاصی پیدا کرد.نویسنده رومانتیک خود را موضوع رمان قرار داد و حالات شخصی و روحی خود را تشریح کرد و به این ترتیب برای نخستین بار "رمان شخصی" بوجود آمد.علاقه به شرح و وصف حوادث جالب گذشته"رمان تاریخی" را خلق کرد و درک رابطه عشق و علاقه به زندگی مایه ایجاد "رمان عشقی" شد.
برشی از یک اثر رومانتیک:
رنه- اثر شاتو بریان:
از عزلتگه خویش بیرون آمدم تا خود را در کلبه تازه ای زنده بگور کنم! بیاد آوردم که پیش از این هنگامی که آهنگ گردش گیتی کرده بودم از کوچکی آن شکوه داشتم، لیکن در آن لحظه کلبه ای محقررا برای خود بزرگ میپنداشتم!
به من میگویید فکری آشفته و طبعی متلون دارم و نمیتوانم مدتی دراز در یک اندیشه و مقصود باقی بمانم .به من میگویید که همواره با تخیلات بی اساسی که بنای آسایش مرا زیرورو میکند دمسازم و با اینهمه بجای اینکه از آنها بگریزم روزبروز بیشتر بدانها روی میاورم. افسوس! اگرهم اینهمه راست باشد منظور من این نیست.من فقط در پی گم گشته ناشناسی هستم که غریزه من به تعقیب آن وادارم میکند. آیا گناه من است که هر چه جستجو میکنم برای هر چیز حدی می بینم و برای هر آغاز انجامی می یابم؟ تنهایی مطلق و نزدیکی با طبیعت به من حالتی بخشید که تشریح آن تقریبا محال است. در کلبه ای دور افتاده، بی دوست و خویشاوند و برای اینکه کاملتر گفته باشم بی اینکه در ملک پهناور زمین برای خود غمخواری شناسم، عمر میگذرانیدم و با اینهمه احساس میکردم که از شادمانی و خرمی بی پایانی برخوردار گشته ام.
گاه بی اراده از جای میجستم که در درون دلم جوئی از آتش سوزنده جریان دارد. زمانی نیز بی جهت فریادهای جانگدازی بر میکشیدم و سکوت عمیق شب را که گوئی چون من در افکار تیره خود فرو رفته بود، در هم میشکستم.
در روح اندوهگین من گودالی پدید آمده بود که برای پر کردن آن وسیله ای سراغ نداشتم.دیوانه وار از کلبه خویش بیرون آمده به اعماق دره ها سرازیر میشدم و سپس ببالای کوه ها میدویدم.در تاریکی بی پایان شب که بر همه جا دامن گسترده بود، جستجوی آتشی میکردم که با آن قلب سرد خویش را حرارتی بخشم و در پی آن بودم که آتش تند درون را با آن فرو نشانم.
نمیدانستم چه میخواهم. فقط میدانستم که آنچه را که میخواهم نمی یابم! در میان بادها در آغوش امواج کف آلوده رودخانه ها جستجوی این مطلوب ناشناس را میکردم و در هیچ جا بجز شبحی از آن نمی یابم. در چهره ستارگان آسمان و در معمای شگفت زندگی نیز جز سایه ای از آن نمی جستم.
2
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:45 توسط هادی صداقت
|
غزلی از زنده یاد حسین منزوی
دست ورودرآب جوترکردنم،گیرم زناچاری است
من بخواهم یا نخواهم،جویبار زندگی جاری است
می ستیزم در بهار کوچک یک غنچه با پاییز
این نبرد نابرابر خود گرفتم عین دشواری است
من نه شبکورم چراغی از دلم بر می کنم با عشق
گیرم اینجاخانه تاری وافق تاری وشب تاری است
می مزم نقل دهانی زیر دندان تا که تاب آرم
جام اگرآن جام محتوم است و دور،آن دور تلخواری است
صخره"سیزیف"و سنگ آسمان را می کشم بر دوش
"آدم"ام تبعیدی خاکی که تقدیرش گرانباری است
*
بار دیگر چون ببینم با نگاهی تازه خواهم دید
گیرم این تصویر هم، مانند آن آیینه، تکراری است
از خزان خود چرا نالم به کافر نعمتی، وقتی
با خزانم نیز باغ دوست را، چشم خریداری است
ای بهار خانگی! گل با تو کی همسنگ خواهد شد؟
"حسن یوسف" نیز پیش حسن تو کالای بازاری است
*
کینه کی با مهر بر تابد؟ امید من! به نام ایزد
زخم تو بر چشم این اسفندیار خیره سر، کاری است
*
از دلم می پرسم: آیا همچنان ازعشق ناچاری؟
من تپش های دلم را می شناسم.پاسخش"آری" است
*
هیمه ای دیگر درون آتشت می افکنم ای عشق!
تا ببینم همچنان فر و فروغت، رو به بسیاری است
2
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 18:42 توسط هادی صداقت
|
برشی از یک رمان(5)

آلبر کامو در سال 1913از پدری فرانسوی و مادری اسپانیایی به دنیا آمد پدرش یتیمی بود که نزد خود خواندن و نوشتن آمو خته بود و کارگر انبار شراب در یک کارخانه شراب سازی بود مادرش بیسواد بود و مشکل تکلم و شنوایی داشت پدر و مادر کامو فرزندان اروپاییهای فقیری بودند که به امید یافتن فرصتی بهتر از اروپا به الجزایر امده بود کامو تحصیلات دانشگاهیش را در رشته فلسفه در مدرسه عالی ادبیات شهر به الجزیره به اتمام رسانید .از همان آغاز او شیفته ادبیات بویژه تئاتر بود .در الجزیره گروهی را تشکیل داد که تحت نظارت وی اثار نویسندگانی را به روی صحنه میاورد .به هنگام تحصیل برای گذران زندگی دست به کارهای مختلفی زد کار ادبی وی با روزنامه نگاری در الجزیره و بعد در فرانسه شروع شد و در جنگ جهانی دوم به نهضت مقاومت ملی فرانسه پیوست و پس از آزادی فرانسه سردبیری روزنامه نبرد را به عهده گرفت.شاهکار او بیگانه در سال 1942منتشر شد و در سال 1957 جایزه نوبل گرفت.او در چهارم ژانویه1960 در سانحه رانندگی جان سپرد.
برشی از طاعون اثر آلبر کامو:
...پدر مقدس پانلوکس پس از ذکر مقدمه ای گفت:اولین باری که این بلای آسمانی در تاریخ زندگی انسان ظاهرشد برای این بود که خداوند میخواست دشمنان خودش را مجازات نماید.فرعون در برابر تقدیرات الهی قد برافراشت و خداوند هم طاعون را بر سرش فرود آورد و او را مجبور ساخت در برابر اراده خداوندی زانو بزند.از ابتلای تاریخ بلای طاعون مانند بزرگترین قدرت الهی اشخاص مغرور و خود خواه را به زانو در آورده است شما هم این چیزها را تصور کنید و در مقابل خداوند سر فرو بیاورید .باران پس از ایراد آخرین جمله کشیش در یک فضای کاملا آرام و بی صدا بر سر مردم فرود آمد و اتفاقا سخنان مرد روحانی توام بااین باران که از آسمان میامد سکوت مردم را عمیق تر و طولانی تر ساخت و این حالت به قدری حساس و موثر بود که بعضی از مردم اختیار را ازدست داده و به زانو در آمدند در آن وقت پانلوکس قد راست کرد و بلند تر و آمرانه تر رشته سخن را بدست گرفته و گفت:
اگر اکنون ملاحظه می کنید که طاعون مراعات حال شمارا کرده برای اینست که به خود بیایید و زمان آن رسیده است که کمی در اطراف زندگی خود فکر کنید اشخاصی که به خدا ایمان دارند از طاعون نمیترسند و کسانیکه می ترسند بی ایمان هستند . در انبار عظیم جهان مانند زمانی که طوفان میاید کاه از ساقه گندم جدا میشود همیشه اینطور است که کاه بیشتر از گندم است ودر عالم انسانی کسانیکه بخدا ایمان دارند از کافران کمترند . از روزیکه جهان بوجود آمده به سرعت این جهان با بدی و ستمکاری انباشته شده اما در مدتهای مدید خداوند به تمام بنده های خطاکار خود ترحم داشته است . و اگر پشیمان میشدند تمام بدیها از جهان نابود میگردید اگر هم راه پشیمانی را پیش بگیریم ترحم خداوندی کار خود را صورت میدهد. توجه کنید مدتها است که خداوند چهره زیبای خود را بسوی مردم این شهر فرود آورده اما او هم از انتظار خسته شد و امید یهبودی از ما نداشت باین جهت روی خود را از ما گرداند وقتی که مردم جهان از روشنایی چهره خداوندی محروم شدند بطوریکه می بینید در تا ریکی بیماری طاعون فرو میرویم....
کامو به پوچی باور دارد اما معتقد است که نباید تسلیم آن شد،بلکه باید آن را تنها چون حقیقت جهان معاصر پذیرفت.در نظر کامو به رغم این پوچی آدمی هنوز هم میتواند به جستجوی خوشبختی و آزادی برآید.تحقق آزادی در جهان بستگی به خواست آزادی دارد.هرچه خواست قو ی تر و عمیق تر باشدامید به تحقق آزادی در جهان فزونی میگیرد.کامو ما را به اندیشیدن فرا میخواند چرا که اندیشیدن مارا از فریب خوردن باز میدارد.برای زیستن در چنین جهانی ما ناگریز از آنیم که خود را برحق بدانیم و این همان طاعونی است که هر کسی در خویشتن دارد.محروم ساختن انسان از خدا در چنین جهانی امری غیر انسانی است. طاعون رمانی تمثیلی است در صورت ظاهر داستان شیوع طاعون خیارکی در شهر بندری اوران در الجزایر است در سطح تمثیلی مجموعه ای از گزینه های اخلاقی (مبارزه,فرار،نوعدوستی,خود خواهی,و غیره) را عرضه می کند که انسانها به هنگام رویارویی با شر عظیم و پیش بینی ناپذیر بدانهادست می یازند و بعد هم برخی پیامد های احتمالی دست یازیدن به هر یک از این گزینه ها را پی میگیرد شر مجسم در داستان طاعون خیارکی است اما براحتی می توان شرهای دیگری را در سطح تمثیلی جایگزین آن کرد شر هایی نظیر اشغال اروپا به دست نازیها یا سرکوب مردم به دست دیکتاتوریهای توتالیتر.
2
نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 19:52 توسط هادی صداقت
|
|