|
چگونه یك فلشفیكشن (داستان ناگهان) بنویسیم؟
چيستي و نحوه نگارش فلش فيکشن :
با ظهور اینترنت، سردبیران نشریات به داستانهایی كه كوتاهتر بودند و مطالعهشان بر صفحهی كامپیوتر آسانتر بود، توجه بیشتری نشان دادند. اصطلاح رایج در مورد این نوع داستانها، فلشفیكشن است.
فلشفیكشنها معمولا از ۳۰۰ الی ۱۰۰۰ كلمه، تشكیل شدهاند؛ یعنی طولانیتر از میكروفیكشنها (كه بین ۱۰ تا ۳۰۰ كلمه دارند) و كوتاهتر از داستانهای كوتاه معمولی كه در نشریات چاپ میشوند و حدودا ۳۰۰۰ الی ۵۰۰۰ كلمه را شامل میشوند
فلشفیكشنها معمولن داستانهایی هستند كه بر حادثهی واحدی (كه در بیشتر موارد همان بزنگاه داستان است)، تكیه دارند.
در مقاله زیر به چند اصل كه در نوشتن فلشفیكشنها، به تنهایی یا در كنار هم كاربرد دارند، میپردازم :
۱- ایدههاى كوچك انتخاب كنید
موضوعهای ساده را از بین موضوعهایی كه احتیاج به پرداخت بیشتری دارند، انتخاب كنید. برای پرداختن به روابط پیچیده بین والدین و فرزند، شما به یك داستان بلند نیاز دارید؛ به جنبههای كوچكتر این موضوع پیچیده بپردازید. به عنوان مثال به احساس كودك، وقتی او را در گفتگو به حساب نمیآورند یا وقتی كه به همراه پدر و مادر بیحوصلهاش در اتومبیل نشسته است. ایدههای كوچك انتخاب كنید و آنها را بپرورانید.
۲- مقدمهچینى نكنید
هنگام نوشتن داستان، بیهوده صفحات را با توضیحات و مقدمههای ورود به داستان پر نكنید. سعی كنید تمام این مقدمهها را در یك پاراگراف خلاصه كنید و مستقیما بروید سر اصل مطلب كه همان بزنگاه داستان است.
۳- داستان را از بطن اتفاق آغاز كنید
همانطور كه در پاراگراف ۲ اشاره كردم، داستان را از بطن اتفاق آغاز كنید. به عنوان مثال مردی در حال دویدن است و بمبی در مسیر حركت او قرار دارد؛ شرح بیشتری از جزئیات لازم ندارید. خواننده خودش میتواند كه جاخالیهای داستان را پر كند.
۴- روى تصویر مركزی داستان تمركز كنید
تصویر قدرتمندی پیدا كنید و آنرا به عنوان تصویر مركزی داستانتان قرار دهید؛ به عنوان مثال تصویر غروب غمانگیز آفتاب در خیابان وارتون، چنان صحنه تاثیرگذاری را میسازد كه از هزار كلمه گویاتر است. تصویرها را با كلمات نقاشی كنید؛ مطمئن باشید كه اینكار لطمهای به اصل داستان نمیزند. داستان در كنار تصویرها شكل میگیرد.
۵- از تعلیق مناسب بهره بگیرید
یك معمای كوچك، جذابیت داستان را تا انتها حفظ میكند. خواننده داستان شما نمیتواند حدس بزند كه چه حادثهای در حال شكلگیری است. این بهترین طعمه است تا او را تا انتهای داستان بكشانید. به این ترتیب خواننده داستان را با خاطرهخوش و حس لذت به پایان میبرد.
۶- از ارجاعات بینامتنیتی استفاده كنید
با بهرهگیری از ارجاع به داستانها و اتفاقهای مشهور وشناخته شده، می توانید از بكاربردن كلمات و توضیحات غیراضافی، پرهیزكنید. از اتفاقهای تاریخی و وقایع آشنای دنیای ادبیات بهره بگیرید. اگر داستان شما بر عرشهی كشتی تایتانیك اتفاق میافتد، از شرح دادن بسیاری ازجزئیات و اتفاقات بینیاز هستید. تاریخ و جیمز كامرون پیش ازاین، اینكار را برای شما انجام دادهاند. ضمنا مراقب باشید كه از پرداختن به جزئیات اساسی داستان غافل نمانید. در اینصورت، داستان شما گنگ و نامفهوم خواهد شد و خوانندهتان قدرت استنتاج نخواهد داشت.
۷- سعی كنید كه پایان داستانتان جذاب باشد
همانطور كه در بند ۵ اشاره كردم، پایان پركشش به نویسنده اجازه میدهد كه ضربه اصلی داستان را در انتهای آن قرار دهد. فلشفیكشنها معمولا داستانهایی با پایان پركشش هستند؛ زیرا در این دسته از داستانها فرصت كافی برای ساختن شخصیتها و وقایع چند وجهی و پرداختن به آنها در یك پروسه طولانی، در اختیار نیست فلشفیكشنها معمولا همچون لطیفهها سادهاند و برای تاثیرگذاری از ضربه نهایی استفاده میكنند
منبع:سایت سارا شعر
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:14 توسط هادی صداقت
|
بزرگان فلسفه(5_باروخ اسپینوزا)
باروخ اسپینوزا:
اسپینوزا فیلسوف نامدار هلندی پنجمین فیلسوفی است که دوست اندیشمندم با قلم شیوا یش ما را با اندیشه های او آشنا می سازند.. اسپینوزا و کانت از جمله فلاسفه ای هستند که قلمشان مزید بر موضوع از دشواری خاصی برخوردار است. شاید بیشتر از هر فیلسوف دیگری بازخوانی اندیشه هایشان نیاز به تبحر داشته باشد. با سپاس از دوست عزیز و گرامیم که با زبانی سلیس و روان راه ورود به اندیشه های این فیلسوف بزرگ را بر ما هموار ساخته اند :
پس از آنکه رومیان در سال هفتاد میلادی اورشلیم را گرفتند، قوم یهود از خانه خود رانده شدند و از راه بازرگانی و گریز،در میان جهان پراکنده گشتند.با سرمایه و تجارت خود به مرور شهرهایی بنا کردند که برای تمدن ضروری بود.از جوامع نفی و اخراج میشدند و دائم دشنام و مذمت می شنیدند.با اینهمه،بدون هیچ تشکیلات سیاسی حتی بدون یک زبان مشترک و بدون هیچ قانونی که آنان را به وحدت اجتماعی ملزم سازد،این قوم عجیب خود را جسما و روحا حفظ کرد و نژاد و فرهنگ خویش راکاملا بدون نقص نگهداشت.با عشق رشک آوری همه آداب و سنن قدیم خود را محافظت نمود و با شکیبایی منتظر نجات و رهایی خود گردید.روز به روز بر عده شان افزوده شد و با پروراندن نوابغی در هر زمینه ای برای خود شهرت و افتخار کسب کرد.مهاجرتشان به دو جریان شکل گرفت.یکی در طول دانوب و راین و بعدا به داخل لهستان و روسیه،و دیگری به سوی اسپانیا و پرتقال و زندگی با اعراب فاتح(711میلادی). قوم یهوددر اروپای مرکزی به تجارت و پرداختن به امور مالی مشخص بودند . در اندلس به سهولت علوم ریاضی و طبی و فلسفه عرب را فرا گرفتند و فرهنگ خاص خود را در مدارس بزرگ قرطبه و بارسلون و سویل توسعه دادند. در همین شبه جزیره بود که در قرون داوزدهم و سیزدهم میلادی سهم عمده ای در فرهنگ دنیای قدیم و شرق به ارو پای غربی به عهده گرفتند .یهودیان اسپانیا همواره در پیشرفت و ترقی بودند تا آنکه در سال 1492فردیداند غرناطه را فتح کرد و تمام عربها را از اسپانیا بیرون ریخت.یهودیان شبه جزیره که در زیر لوای محبت مسلمانان فاتح آسوده و آزاد می زیستند،دچار محنت تفتیش عقاید شدند. و مجبور شدند دو راه را برگزینند: یا غسل تعمید کنند و مسیحی شوند یا از اموال خود چشم بپوشند وراهی دیار دیگری شوند.اکثر یهودیان راه دوم را انتخاب کردندو در خارج اسپانیا در جستجوی پناهگاهی بر آمدند.بعضی در کشتی نشستند و به سوی بندر جنووا و دیگر بنادر ایتالیا رهسپار گشتند ولی همه جا از ورودشان ممانعت میشد.برخی به سواحل آفریقا رسیدند و توسط بومیان قتل و عام شدند به خیال اینکه اینان جواهرات بلعیده اند.برخی در ونیز پذیرفته شدند.ونیز قدرت دریایی اش را مدیون اینان است.عده ای مخارج سفر کلمب را دادند که میگویند از همین قوم بود.عده ای سوار بر کشتی های بی دوام آن عصر بروی اقیانوس اطلس به راه افتادندو در میان انگلیس و فرانسه که هر دو با آنان خصومت میورزید به هلند رسیدند که آنان را به خوشی پذیرفت.یهودیان اولین کنیسه را به سال1598 در آمستردام بر پا کردند.در اواسط قرن هفدهم، اوریل آکوستا جوان پرشور یهودی که مانند برخی دیگر از یهودیان تحت تاثیر و نفوذ شک و تردید عهد رنسانس قرار گرفته بود رساله ای نوشت و به عقیده معاد و آخرت حمله کرد. این نه با آیین یهود و نه با ایمان مسیحیان مباینت داشت. ارباب کنیسه او را مجبور کردند توبه کندو بر آستانه کنیسه بخوابد و روحانیون از روی بدنش بگذرد.او پس از تحمل این رنج به منزل رفت،عبارات زننده ای بر ضد عاملین آن نوشت و خود کشی کرد.این اتفاق به سال1640 افتاد و در این هنگام اسپینوزا کودکی هشت ساله و شاگرد وفادار کنیسه بود.
اسپینوزا کودکی باهوش و باذکاوت بود.پدر و مادرش امیدوار بودند کودکشان در آینده روشنی بخش جامعه و دین یهود باشد.به زودی وی به مطالعه (تورات)و تفاسیر دقیق و صحیح(تلمود)پرداخت.سپس نوشته های میمونی(موسی میمونی طبیب یهودی و نویسنده شرحی بر تورات(دلالت الحائرین))و کفریات و بیانات الحادی کرسکاس یهودی تا فلسفه عرفانی ابن جبرول وعلوم غریبه موسی قرطبی.عقیده قرطبی دایر بر وحدت جهان و خدا نظر او را جلب کردوعقیده ابدیت عالم را در آثار ابن جرسن تعقیب کردو از کرسکاس این رای را گرفت که عالم به منزله جسم خداست .پس از مطالعه کتاب میمونی متوجه شد که تناقضات و اباطیل(عهد عتیق)در مغز او رسوخ کرده ولی جوابها و حل این تناقضات را که میمونی گفته بود فراموش نموده است.هرچه بیشتر میخواند و می اندیشید یقینیات ساده او بیشتر به شک و تردید بدل میشد.آثار متفکران مسیحی را مطالعه کرد،عقاید سقراط، افلاطون، ارسطو، ذیمقراطیس، اپیکور و رواقیون را مطالعه کرد.اکوستا او را به فکر واداشت.آثار برونو را خواند(نخست عقیده اصلی وحدت یعنی تمام حقایق دارای ذات واحد و اصل واحد هستند و خدا با جهان یکی است.همچنین به عقیده برنو,روح و ماده یکی است. و از هر جزیی از حقیقت از دو امر مادی وروحی ترکیب یافته است و این ترکیب تجزیه بردار نیست .بنابراین غرض از فلسفه عبارت است از مشاهده وحدت در کثرت روح در ماده و ماده در روح ونیز عبارت است از پیدا کردن ترکیبی که در ان تمام متضادات و تناقضات با هم یکی شده اند و نیز مقصود از فلسفه رسیدن به بالاترین درجه معرفت وحدت کلی است که مساوی است با عشق با خدا). هر یک از این افکار و اندیشه ها جزیی از ساختمان افکار اسپینوزا را تشکیل داد.بالاخره تحت تاثیر افکار دکارت که پدر فلسفه اصالت ذهن و اندیشه بود(درمقابل بیکن پدر فلسفه عینی و اصالت واقع بود)قرار گرفت.تمام این خوانده ها و اندیشه ها و باورها سرانجام باعث حکم تکفیر و و اخراج او از جامعه یهود شد.وی به سال 1677 در گذشت او را مست خدا نامیدند . دو قرن پس ازمرگش مجسمه ای از وی در لاهه،شهری که در آنجا زیست،و به خاک سپرده شد،به پا کردند و گفتند اینجا شاید حقیقیترین مظهر خدا باشد که در اینجا تجلی کرده است. از وی چهار کتاب به جا مانده است .می گوید:هر کتاب مقدسی نخست برای یک قوم خاص و بعد برای همه جنس بشر نوشته شده است .بنا بر این بایستی مضامین آن تا حد امکان با فهم عامه متناسب باشد... کتاب مقدس علل قریبه اشیاء را توضیح نمی دهد،بلکه از اشیاء به نحوی سخن می راند که بتواند مردم را و خاصه مردم بی سواد را به ورع و تقوا سوق دهد...هدف آن اقناع عقل نیست که جلب و برانگیختن قوه تخیل است...به عقیده مردم قدرت و مشیت الهی بیشتر در خوارق عادات و امور غیر طبیعی ظاهر میشود،و بر عکس هنگامی که فعالیت خدا ظاهر میشود قوای طبیعت و علل طبیعی از کار می ایستند.بنابر این عامه دو قدرت مشخص و جدا از هم فرض میکنند.یکی قدرت خدا و یکی قدرت طبیعت.اینجا عقیده اساسی فلسفه او شکل میگیرد:خدا و طبیعت امر واحدی است.مردم طالب دینی هستند که با تخیل و امور ما فوق طبیعت آمیخته باشد .اگر چنین دینی متزلزل و سست گردد در پی ایجاد دینی دیگر بر می آیند ...خدا در کتاب مقدس مانند امیر یا مقنن نشان داده شده است و او را عادل و رحیم خوانده اند. برای انکه به مردم کم مایه بفهمانند که عمل او از روی ضرورت ماهیت و ذات اوست و حکم و فرمان وی همانند حقایق ابدی و لایزال می باشد...او دین موسی و عیسی را یکی میداند و میگوید این امر فقط هنگامی معلوم میشود که کینه ها و سوء تفاهمات از میان بر داشته شود و تفسیر و تعبیر فلسفی حقیقت و ماهیت ادیان مختلف و متخاصم را روشن سازد.

. میگوید:خدا و طبیعت در نظر من بکلی با آنچه مسیحیان متاخر می گویند فرق دارد . زیرا مقصود من از خدا آن علت جاودانی و لایزال اشیاء است، که بیرون از اشیاء نیست . من می گویم همه چیز در خدا ست . زندگی و جنبش همه در خداست . این عقیده من موافق با گفته بولس حواری و شاید تمام فلاسفه قدیم است، اگر چه در بیان بکلی با هم مخالف است . من حتی می توانم ادعا کنم که نظر من با عبریان قدیم یکی است تا آنجا که میتوانم از ترجمه های نادرست استنباط بکنم.علی ای حال اگر کسی بگوید که مقصود من از طبیعت - آنجا که گفته ام خدا با طبیعت یکی است -توده مواد جسمانی است ،سخت در اشتباه است .من هیچ وقت چنین مقصودی نداشته ام. ...مقصود من از توفیق ربانی نظم ثابت و تغییر ناپذیر طبیعت یا سلسله حوادث طبیعی است. قوانین کلی طبیعت با فرامین و احکام جاودانی الاهی یکی است.جهان مانند پلی است وابسته به قوانین و ترکیب خاص خویش و بر دست خدا تکیه دارد.اراده الهی با قوانین طبیعت امر واحدی است در دو عبارت مختلف،از اینجا نتیجه میگیریم که تمام حادثات عالم اعمال مکانیکی و قوانین لا یتغیری هستند و از روی هوس سلطان مستبدی که در عرش بالای ستارگان نشسته نیستند.دنیا بر پایه جبر علی است نه بر پایه’علت غایی.چون خود از نوع بشر هستیم میپنداریم همه چیز به خاطر بشر آفریده شده.این بر پایه خیال خام ماست بشر خود را مرکز عالم امکان میداند.حقیقت این است که جهان باید طبیعت لایتناهی را بنمایاند و نه تصورات خاص انسان رازشتی و زیبایی مثل خیر و شر دو اصطلاح شخصی و نفسانی است و به شخص استعمال کننده راجع میگردند.میگوید:اینکه میگویید اگر خدا را سمیع و بصیر و شاهد و...ندانم...پس خدایی که به آن معتقدم چگونه است،مرا به خودتان بدگمان میسازید زیرا من فکر میکنم که شما کمالاتی بالاتر از صفات فوق نمیتوانید تصور کنید.از این فکر شما تعجبی نمیکنم زیرا اگر مثلث را زبان میبود خدا را کامل ترین مثلثات می گفت ودایره ذات خدا را اکمل دوایر میخواند.همین طور هر موجود صفات خاص خود را به خدا نسبت میدهد.اراده’خدا عبارت است از تمام علل و قوانین اشیاء و درک او عبارت است مجموع تمام قوای مدرکه.قوه مدرکه خدا همه درک و شعوری است که بر زمان و مکان گسترده شده است آن شعور نامعلومی است که بر همه جهان روح و حیات بخشیده است.
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 19:9 توسط هادی صداقت
|
کالبد شکافی داستان کوتاه
پنج اصطلاح کلاسیک، اجزای یک داستان کوتاه را تبیین می نمایند، و شما در صورتی می توانید داستانهای کوتاه خواندنی بنویسید که آنها را بشناسید، و بدانید که این اجزا چگونه با یکدیگر به کار می روند. این پنج جزء عبارتند از :
1_ وضعیت :
داستان را آدمهای جالب توجه در گرفتاریها تعریف کرده اند. وضعیت، مخمصه ای است که آدمهای جالب توجه در آن گرفتار هستند. توصیف اشخاص داستان و ارائه وضعیت، معارفه یا شرح وضعیت نامیده می شود. وقایع داستان که طرح نامیده می شوند، بر اثرتلاشهای شخصیت اصلی داستان که قهرمان داستان خوانده می شود، موجب حل وضعیت می گردند.
2_ گره افکنی :
وضعیت، قهرمان داستان را به عمل بر می انگیزاند.(اگر چنین نباشد، آن وضعیت، وضعیت مناسبی نخواهد بود. اگر قهرمان داستان از برانگیخته شدن بر اثر آن وضعیت، عاجز باشد، حداقل برای وضعیت موجود، او قهرمان داستانی مناسبی نمی باشد.) اقدامات قهرمان داستان در حل وضعیت، موجب گره افکنی می گردد و وضعیت را بدتر و غیر قابل تحملتر می سازد، وضعیت ممکن است که بر اثر اعمال شخصیت مقابل داستانی، یا بر اثر روند طبیعی داستان وخیمتر گردد. گره افکنی، تنش رو به فزونی نیز خوانده می شود، و گاه با محکم کردن گرهی مقایسه می گردد که در مرحله گره گشایی باز می شود.
3_ اوج داستان :
عموما اوج داستان، مورد توجه ترین نقطه داستان است. جایی است که خواننده با تمام احساسات، واکنش نشان می دهد. اوج داستان نقطه عطف کنش داستان است. تنش رو به فزونی، تغییر جهت داده و تنش رو به کاستی می رود.در این نقطه، قهرمان داستان یا باید عمل کند یا بمیرد، یا موفق شود یا شکست بخورد، فشارهای وضعیت به حداکثر مقدار خود می رسند. اوج داستان، بحران نیز خوانده می شود.
4_گره گشایی :
پس از اوج داستان، گره گشایی داستان شروع می شود. حل وضعیتی که در اوایل داستان به وجود آمده بودف حل مشکل داستان. وضعیت باید با واکنشهای قهرمان داستان حل گردد، نه با عامل خارجی،و وضعیت حل شده باید وضعیتی باشد که داستان را به حرکت در آورد. حال قهرمان داستان چه شکست بخورد چه پیروز گردد، یا در داستانهای پیچیده تر، هم شکست بخورد و هم پیروز شود، و داستان چه تراژدی یا کمدی یا چیزی بین آنها باشد. گره گشایی را تنش رو به کاستی نیز می خوانند.
5_ ضد اوج یا فرود :
هر چیزی که به دنبال اوج داستان بیاید، ضد اوج نامیده می شود،(ضد در اینجا به معنای مخالف یا وارونه است، اما مفهوم ضمنی یاس آور یا سطحی و بی مایه، یا حتی غیر ضروری را نیز با خود دارد.) برای بهترین تاثیر نمایشی، ضد اوج باید به حداقل طول ممکن باشد، یا در مواقعی که گره گشایی همزمان با اوج داستان رخ می دهد حتی می توان آن را حذف کرد.
منبع: فنون آموزش داستان کوتاه، ترجمه و گرد آوری : رضا فرد، انتشارات امیرکبیر، تهران 1377
2
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:39 توسط هادی صداقت
|
بزرگان فلسفه(4_فرانسیس بیکن)
در قسمت چهارم بزرگان فلسفه دوست عزیز و سرور گرامیم با زبانی شیوا و رسا ما را با نظریات و اندیشه های فرانسیس بیکن فیلسوف نامدار انگلیسی آشنا می سازند. بر خود لازم می دانم تا مراتب سپاس و قدردانی خویش را به این تلاش ارزشمند ایشان در باب معرفی بزرگان فلسفه اعلام نموده و برای ایشان آرزوی توفیق روزافزون بنمایم.
فرانسیس بیکن:
وی متولد لندن به سال1561 بود.پدرش مهردار سلطنتی الیزلبت اول در بیست سال اول سلطنتش بود.بواسطه خانواده بیشتر به سوی سیاست کشیده میشد تا فلسفه.پس از فوت پدر در سال 1579وارد رشته حقوق و قضا شد و در راه به دست آوردن یک شغل سیاسی به خویشان متنفذش روی آورد، تا به سال1583 به نمایندگی مجلس انتخاب شد.بیانی صریح و محکم داشت و با برهان سخن میگفت.مهارت وی در امور گوناگون و معلومات پهناور او موجب میشد در هر مجمع و کمیته’ مهمی عضو برجسته به شمار آید. وی همانگونه که آرزوی افلاطون بود که حکام فیلسوف بپرورد،هر اندازه در سیاست پیش میرفت، به اوج فلسفه و حکمت نزدیکتر میشد. و نمیتوان باور کرد اطلاعات و معلومات وسیع این مرد فقط در خلال زندگی پرآشوب سیاسی وی به دست آمده است. به عقیده او مطالعه و تحصیل به تنهایی نه هدف است و نه حکمت و علمی که با عمل توام نباشد قیل و قال بیهوده مدرسه است.میگوید:صرف همه اوقات به مطالعه سستی و کاهلی است،به کاربردن آن برای خودنمایی و ریاست،حکم کردن از روی قواعد منطقی فضل فروشی است.مردم نادرست و مکار از مطالعه متنفرند،مردم ساده در ستایش و تمجید آن مبالغه میکنند و فقط مردم عاقل در عمل از آن استفاده میبرند.زیرا مطالعه راه استفاده عملی را نمی آموزد،بلکه این استفاده از راه مشاهده صورت میگیرد. و این کار بوسیله عقل انجام میشود،عقلی که بیرون از مطالعات و بالاتر از آن است.میگوید:درود و ستایش من باید به خود ذهن متمرکز شود،بشر عبارت از ذهن است و علم نیز همان ذهن است.انسان چیزی جز آنچه میداند نیست.آیا سعادتی بالاتر از این هست که ذهن انسان بالاتر از هرج ومرج اشیاءقرار گیرد و نظم طبیعت و اشتباهات مردم را تشخیص دهد؟آیا لذت فقط در خوشگذرانی است و در کشف حقیقت نیست؟خوشی تنها در اقناع شهوات است و در خیر رساندن به دیگران نیست؟آیا ثروت طبیعت را نباید از زیبایی ظاهری آن تشخیص داد؟آیا حقیقت بی ثمر است؟آیا حقیقت ما را به نتایج سودمند نمی رساند ؟ و ما را بر اهدای آسایشهای بیشمار به جهان بشریت توانا نمیسازد؟میگوید:خیر اعلی و مطلق طبایع بشری عبارت است ازطلب حقیقت یعنی عشق به آن،درک حقیقت یعنی ستایش آن،ایمان به حقیقت یعنی لذت بردن از آن.ما در کتب با خردمندان سخن میگوییم و در زندگی روزانه با بیخردان. میگوید:باید دانست که در صحنه زندگی بشر فقط خدا و فرشتگان تماشاچی محض اند.دین او مانند دین پادشاه با وطن خواهی توا’م بود.با آنکه بارها به الحاد متهم شد و فلسفه او به سوی بیطرفی وپیروی عقل متوجه است، ولی نمی پذیرد:ممکن است من به تمام افسانه های دینی ایمان بیاورم، ولی نمیتوانم بپذیرم که بنای این جهان بدون شعور و علم ساخته شده است. و یک فلسفه سطحی ممکن است ذهن را به سوی الحاد بخواند. ولی فلسفه عمیق آن است که انسان را متوجه دین کند،زیرا اگر کسی فقط علل نزدیک را دید و فراتر نرفت ممکن است به خدا قائل نشود ولی اگر تمام علت و معلولات را با هم در نظر بیاورد، بالاخره به مشیت ازلی و خدای واحد ایمان خواهد آورد.یکی از علل الحاد وجود انشعاب و تفرقه در دین است. و علت دیگر بی دینی، عصر آرامش و ترقی است که با تعلیم توا’م باشد زیرا مردم هنگام بروز مخاصمات و اضطرابها بیشتر متوجه دین میگردند.

به دوستی بیشتر از عشق بها میدهداگرچه درباره آن هم سو’ظن دارد:در این جهان دوستی کم پیدا میشود و بین اشخاص همپایه کمتر دیده میشود،اگر دیده شود میان برتر و پایینتر است که سرنوشت آن دو را بهم نزدیک ساخته است...یکی از ثمرات دوستی آن است که دلهای آکنده از غم و درد روزگار را پیش هم خالی کنند و به این ترتیب از سنگینی آن بکاهند...آنها که رفیق ندارند و خود را رفیق خود میدانند مردم قسی القلب و خونخواری هستند...آنکه مغز او پر از اندیشه های گوناگون است میتواند با سخن گفتن با دیگری ذهن و درک خود را جلا دهد و صفا بخشد.چنین کسی به بیان افکار خود وتنظیم و تربیت آن توانا خواهد بود,او خواهد دید که چگونه این افکار به کلمات بدل خواهند شد،به همین دلیل خردمندتر از آنچه هست خواهد شد.مکالمه یک ساعت بیش از تفکر یک روز ارزش دارد....در سیاست به خواهان قدرت محافظه کاری را توصیه میکند.طالب قدرت مرکزی نیرومندی است .میگوید در حکومت سه عمل مختلف است:تهیه،مشورت،اجرا. صریحا از حکومت سربازان(میلیتاریزم)دفاع میکند، و به جلوگیری از انقلاب دستور میدهد...:بهترین راه برای جلوگیری از عصیان از بین بردن ماده عصیان است زیرا اگر ماده ای مستعد حریق شد معلوم نمیشود آتش از کجا بالا خواهد گرفت.
از علل انقلاب فقر، بدعت در مذهب، مالیاتها، نقض قوانین و عادات، حذف امتیازات، بیدادگری عمومی، ترقی مردم نالایق،خارجیان،قحطی،سربازان متمرد،دسته های سیاسی که از وضع مایوس شده اند،و بالاخره هر چه ملتی را ناراضی سازد میداند.از عامه مردم متنفر است زیرا در عصر او عامه بیسواد و بی فرهنگ بودند(پست ترین تملق هاچاپلوسی به عوام است...هیچ مثالی بر این امر نمیتوان یافت که قومی زیر حکومت افراد باسواد وتحصیلکرده از پیشرفت بازماند).

میگوید:همین که مردم ببینند عقاید مختلفی در باره حقیقت وجود دارد،به زودی مستعد تحقیر آن میگردند. و چنین میپندارند که اشخاصی که درباه آن متفق نیستند همه در اشتباهند... علوم بر جای خود متوقف مانده است و کوچکترین پیشرفت باارزشی در راه انسانیت به وجود نیاورده است...وسنت و روش مدارس پیروی شاگردان از استادان است نه پرورش مخترعان و کاشفان...آنچه در ساحت علوم انجام میگیرد دور خود گردیدن و برگشتن به نقطه مبدا است.بیکن در تمام سالهای ترقیات سیاسی خود خواب احیاءو تجدید بنای فلسفه را میدید.نقشه او این بود که تمام مطالعات خود را متوجه انجام دادن این وظیفه بنماید.نخست(طرح کار)خود را توصیف میکندکه عبارت است از نوشتن رسائل در مدخل و مقدمه.در آنجا میخواهد شرح دهد که فلسفه به علت ابقای روشهای کهنه به حال رکود و سستی افتاده است و میخواهد عقاید خود را در باب مبادی جدید خلاصه کند.دوم میخواهد (علوم) را به طرز نو طبقه بندی کند و مواد هریک را به خودشان تخصیص دهد و از مسائل حل نشده هر کدام از آنها فهرستی ترتیب دهد.سوم میخواهد روش جدید خود را درباره (تبیین طبیعت)بیان کند. چهارم میخواهد کوشش خود رامصروف علوم طبیعی کند و (پدیده های طبیعت) را کشف نماید.پنجم میخواهد (مراحل ذهن) را نشان دهد که نویسندگان قبلی آن را از یاوه سرایی های قرون وسطا درآورده به سوی حقیقت برگردانده بودند.ششم میخواهد (نتایجی)را که مطمئنا از به کاربردن روشهای نو او در علوم حاصل خواهد شد قبلا شرح دهد.و بالاخره میخواهد رویاهای خود را در باره آتیه علوم که از جوانه ها وغنچه های کنونی شکفته خواهد شد وصف کند_نام آنرا (فلسفه ثانی) یا (فلسفه عملی) مینهد.این کار شگرف در تاریخ فکر بشر بی سابقه بود، و هدفش بیش از نظر متوجه عمل بود و مصروف نتایج خاص مادی بود تا امور نظری متقارن. دانایی توانایی است نه استدلال و آرایش، (آنچه باید گرفت عمل است نه عقیده،کوشش من برای این نیست که آیینی نو بیاوریم یا عقیده ای تاسیس کنم بلکه هم من آنست که فایده ای برسانم و قدرتی ببخشم. اینجاست که نخستین بار نوای دانش نو به گوش میرسد....
2
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:15 توسط هادی صداقت
|
بخشی از محاکمه شیخ شهاب الدین سهروردی و دفاعیاتش
محاکمه آفتاب!
من از محاکمه آفتاب می آیم
که هر طلوع
به نام غیرت عشق
آیات نور می خواند.
من از محاکمه آفتاب می آیم
که متهم به صراحت وجرم پرده دری است!
قاضی رکن الدین پس از حمد وثنا ودرخواست سکوت و رعایت نظم جلسه، رو به سهروردی کرد و گفت:
_آیا قبول داری که دین اسلام، ناسخ همه ادیان است؟
_بلی!
_پس چرا این همه در آ ثارت از دین زرتشت سخن گفته و بر احیای دینی که حتی آسمانی بودن آن معلوم نیست، کوشیده ای؟ احیای شرک و ثنویت مجوس در یک جامعه توحیدی چه معنی دارد وچه هدفی را دنبال می کند؟ برای کسی که با آثار شما آشنا باشد یا مدتی با شما نشست و برخاست کند، شیفتگی شما به آیین منسوخ و نا درست ایرانیان پوشیده نمی ماند. حتی در مواردی از نوشته هایت، آیه قرآن را به نفع ایرانیان تغییر داده، نه تنها به نبوت زرتشت، بلکه به نبوت پادشاهان ایران تصریح کرده ای.حال در حضور این بزرگان که غالبا با نوشته ها و گفته های تو آشنایند، چه پاسخی داری؟ ما منتظر توضیحات تو هستیم.
_من در حضور همه این آقایان اقرار می کنم که حضرت محمد(ص)سرور وسالار ما، خاتم پیامبران است.با دین او همه ادیان گذشته منسوخ شده اند.اما این که من در کتابهایم فرزانگان پارس را مطرح کرده ام، هرگز به معنی اقرار به حقانیت و منسوخ نشدن دین زرتشت نیست. من همه جا آشکارا گفته ام که آنچه برای من ارزش دارد، حکمت فرزانگان ایران باستان است، نه ثنویتی که گروهی از مجوس آن را وارد آیین زرتشت کرده اند. خود زرتشت یک موحد بود و بسیاری از فرزانگان ایران باستان یکتا پرست بوده اند.اما اینکه من آیه قرآن را به نفع ایرانیان تغییر داده ام، تهمتی نارواست. چیزی که هست تنها جمله ای ازنوشته های من پیدا کرده اند که بعضی کلماتش تصادفا شبیه جمله ای از قرآن کریم است. من جایی نوشته ام:"جماعتی از ایران هستند که مردم را به سوی حق هدایت نموده و به حق داوری می کنند."این عبارت را به آیه ای از قرآن کریم شبیه می یابند که می فرماید:"گروهی از آفریدگان ما هستند که مردم را به سوی خدا راهنمایی کرده و به حق داوری می کنند."اگر به قصد ایراد گرفتن وبهانه جویی، نوشته های هر کسی را بررسی کنیم، چنین چیزهایی می توان یافت. برای من حکمای ایران و یونان فرق ندارد. آنچه مهم است حکمت است. اسلام هم اجازه داده است تا حکمت را از هر کجا که پیدا کنیم، از آن بهره گیریم. من در حکمت الاشراق به احیای حکمت حکمای ایران زمین پرداخته ام، نه چیز دیگر! اما اینکه حکمای پارس را پیغمبر می دانم، این هم بهتان آشکاری است. من نمی گویم که آنها همه شان پیغمبر بوده اند، اما اسنادی دیده ام که برخی از شاهان ایرانی از الهام غیبی و عنایت آسمانی برخوردار بوده اند. هر کس که صاحب فر کیانی نبود، شاه حقیقی به شمار نمی رفت.فریدون و کیخسرو شاهانی خداشناس و خداپرست بوده اند و از فر کیانی بهره داشتند. با عنایت و حمایت الهی بر دشمنان خود پیروز می شدند و به گسترش داد و دانش می پرداختند.اینک ما که یکصد و بیست و چهار هزار فرستاده خدا را بنا به روایاتی قبول داریم و بر اساس متون معتبر خودمان، بیش از حدود بیست پیغمبر را نمی توانیم نام ببریم، چه دلیلی داریم که از وارد شدن نام کسانی که احتمالا پیامبر بوده اند، مانند زرتشت و کیومرث جلوگیری کنیم.

_مساله دیگر عقیده شما در مورد خلافت و امامت است که بر خلاف اعتقاد اهل سنت و مطابق عقیده شیعه و باطنیان است. شما در هر عصری کسی را شایسته حکومت می دانید که در علوم بحثی و ذوقی، یعنی در حکمت و فلسفه، هر دو دا نای چیره دستی باشد. در حالی که علمای اهل سنت عموما حقانیت خلافت عباسیان را پذیرفته اند. ابن سینا هم که حکیم بزرگ و بزرگترین حکیم جهان اسلام است،چنین حرفی نزده است که شما زده اید.
_امیدوارم با شبهه سیاسی، بحث علمی، آشفته نشود. سروران من. در این که الان خلافت مسلمین در عالم خارج و در واقع امر در دست عباسیان است، حرفی نیست. یک طلبه جوان نمی تواند خلیفه ای را عزل کند و خلیفه دیگری را نصب کند.هیچ سلطان و امیری در هیچ ناحیه ای به فتوای من وشما به سلطنت نرسیده است تا چه رسد به خلیفه مسلمین در بغداد. کارساز اصلی حاکمیت ها چنان که یغقوب لیث گفته است،شمشیر است و بس.خلیفه در بغداد ویعقوب هم در نیشابور، هر دو یک سند بر حاکمیت و حقانیت خود دارند و آن غلبه است،یعنی زور و شمشیر.در یک کلام اگر کار حاکم" تسخیر" باشد،حکومت، شایسته همین هاست که فعلا حاکم اند.اما اگر وظیفه حاکم "تدبیر دین و دنیای" مردم باشد،حتما باید کسی آنرا به عهده گیرد که از همه داناتربوده و اهل سلوک و تربیت باشد. و گرنه قدرت در دست نااهل،خطرناکتر از تیغ در کف زنگی مست است. این آقایان کجا جانشین آن پیغمبر می توانند باشند که شکمش گرسنه ترین شکمها بود و شکم این آقایان سیرترین شکم ها است؟ پیغمبر شما خر را با جل سوار نمی شد و پیشاپیش کسی راه نمی رفت. در جایی که می نشست هیچ امتیازی به دیگران نداشت.اما این آقایان اگر یک نفر جلوتر از آنان راه برود یا بالاتر از ایشان بنشیند گویی بذترین گناه و جرم را مرتکب شده است.پیامبر ما چنان بود که اگر خاری به پای کسی می خلید انگار بر دل او می نشست.اما این آقایان این همه از وضع مردم بی خبرند، اگر دنیا را آب برد خواب این آقایان آشفته نمی شود.
_می گویند شما شراب می نوشید. هم چنین عده زیا دی در شهرهای مختلف دیده اند که شما به موسیقی گوش می دهید و در مجالس می رقصید.
_شما بر اساس کدام دستور شرع مامورید تا بدانید که یکی شراب می خورد یا نه؟ اگر شاهدان شهادت دادند، بر قاضی است که حد شرعی را اجرا کند.اما در ابتدا نه تنها مجاز به تحقیق و تجسس نیستید، بلکه منع هم شده اید.
_خب، می خواهیم که موضوع روشن شود.
_شما چرا می خواهید شراب خواری کسی روشن شود؟پیامبر شما بر کتمان اسرار مومنان چقدر تاکید کرده است. هر گاه چیزی از اسرار اصحاب را به او می گفتند اعتنایی نمی کرد و می گفت:"من برای نقب زدن و رفتن به درون دل مردم دستور ندارم". او تلاش می کرد که مردم ظاهرا مسلمان باشند و هرگز به اثبات کفر و فساد کسی نمی کوشید. اما بر عکس جانشینانش را می بینیم که همه هم و غمشان آن است که کفر و فساد دیگران را اثبات کنند. من به شما می گویم که مسلمانم و اینک در حضور شما بزرگان به یگانگی خداوند و رسالت محمد(ص)شهادت می دهم:"اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمدا رسول الله".اما به شما نمی گویم که شراب نخورده ام یا خورده ام.من دعوی عصمت ندارم. من انسانم، نه فرشته. در هر انسانی امکان و استعداد گناه هست، اما این که شخصی مرتکب فلان گناه شده یا نه، به شما مربوط نیست.
منبع: قلندر و قلعه،داستانی بر اساس زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی،سید یحیی یثربی،نشر قو،چاپ چهارم،1385
2
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 16:8 توسط هادی صداقت
|
بزرگان فلسفه(3_ارسطو)
قسمت سوم بزرگان فلسفه گذریست به هزار توی اندیشه های ارسطو این بزرگ مرد فلسفه. دوست عزیز و گرامیم در سفر به دنیای بزرگان فلسفه اینبار ما را به میهمانی اندیشه های سترگ ارسطو برده اند. با تشکر از ایشان مطلب ذیل تقدیم شما عاشقان فلسفه میگردد:
ارسطو به سال374 پیش از میلاد در شهر استاگیرا در کشور مقدونیه متولد شد.پدر وی دوست و طبیب آمونتاس پادشاه مقدونیه و جد اسکندر بود.در محیط طبی پرورش پیدا کرد.ذهن او مایل به علم بود و از همان آغاز کار برای بنیادگذاری علم آماده شده بود.در هیجده سالگی به آتن رفت و تحت مراقبت و قیمومت استاد اعظم افلاطون قرار گرفت.پس از ائورپیدیس نخستین کسی است که کتابخانه ای ترتیب داد و تاسیس اصول طبقه بندی کتابخانه از جمله کارهای وی درراه علم و معرفت است.در حدود سن سی سالگی فیلیپ پدشاه مقدونیه وپدر اسکندر ارسطو را به شهر خود, پلا, ودربار خود دعوت کرد تا تربیت اسکندر را به وی محول کند.این خود دلیل برشهرت روزافزون فیلسوف,ارسطو,میباشد. اسکندر سیزده ساله بود که ارسطو بدانجا رفت.سیزده ساله ای مصروع,وحشی,مجذوب و تقریبا دائم الخمر که پس از دو سال فلسفه را ترک گفت. تا به تخت نشیند و بر جهان تاخت آورد.تاریخ ما را به این نکته مختار میسازد که مقداری از عظمت و قدرت عشق اسکندر به وحدت عالم آن روز ماخوذ از ارسطو بوده است زیرا او بزرگترین متفکری است که کارش بر وحدت و ترکیب بوده است.ارسطو در 53سالگی، مدرسه خود لوکیون را تاسیس کرد.آکادمی افلاطون بیشتر وقف ریاضیات وفلسفه نظری و سیاست بودولی لوکیون بیشتر به علم الحیات و علوم طبیعی مایل بود.هزینه’ این کارها را اسکندر و همسر ارسطو, که از خانواده’ متمولی بود,تامین میکردند.هزار نفر در اختیار او بودند که در یونان و آسیا پراکنده پراکنده بودند و برای وی نمونه های نبات و حیوان هر منطقه را تهیه میکردند.همینها باعث شد تا بتواند اولین و بزرگترین باغ وحش جهان را ایجاد کند. اما به دلیل نقص و محدودیت وسایل آن زمان بسیاری از باورهای وی را خیالبافی کودکانه رقم میزند.مثلا در علم نجوم یا زیست شناسی . ولی معلومات عظیمی که او و دستیارانش گرد آوردند پایه’پیشرفت علم گردید و مدت دو هزار سال رساله’علمی بشری شناخته شد. ارغنون که گردآوری رسالات وی در منطقیات است و دوم کتابهایش کتب علمی شامل:طبیعیات,درباره آسمان,کون و فساد,علم کائنات جو,تاریخ طبیعی,درباره’نفس,اجزای حیوانات,حرکات حیوانات,توالد حیوانات. سوم کتب صناعیات :شعر,خطابه.چهارم کتب فلسفی:اخلاق,سیاست,ما بعدالطبیعه.وی اصطلاحات فلسفه و علوم را بوجود آورد.همه سکه هایی که اکنون در فلسفه ناگزیر در به کارگیری آنها هستیم در زرادخانه مغز ارسطو ضرب شده اند. وی پایه گذار علم منطق است.منطق، هنرو روش درست اندیشیدن است و حتی موسیقی قواعد آن را میپذیرد.منطق علم است برای آنکه میتوان جریانهای درست فکر کردن به قواعد و قوانین را مانند فیزیک و هندسه تا اندازه زیادی به شکل علمی منظم و مرتب درآورد، و به هر ذهن و دماغ عادی یاد داد.در هر مکالمه جدی هر گونه اصطلاح مهم باید تحت آزمایش و تحقیق دقیق درآید و تعریف شود.ارسطو میگوید:هر تعریف خوبی از دو جزء مرکب، و بر دو رکن استوار است: نخسین,صفات مشترکی را که شیء مورد بحث با یک گروه یا دسته ای دارد تعیین میکند و آن شیء را در آن ردیف قرار میدهد.
انسان در فلسفه ارسطو یک حیوان است فصل انسان که موجب تمایز او از دیگر حیوانات میشود عاقل بودن اوست. بعد مسئله دهشت زای (کلیات)است .این نخستین زد و خورد عظیمی است که تا زمان ما ادامه دارد و سرتاسر قرون وسطا از تصادم (اصالت کلیات)و معتقدان به (ذهنی بودن کلیات)طنین انداز است.ارسطو کلی را اسم عام مشترکی میداند که قابل انطباق بر اجزای یک یک طبقه و گروه است.مثل انسان درخت کتاب که همگی کلی و عام اند.ولی این کلیات تصورات ذهنی هستند نه حقایق خارجی محسوس.آنچه در اطراف ما قرار دارد جهانی از اشیا’مشخص و جزئی است نه امور کلی و مشترک.اشخاص وجود دارند ولی انسان عام وکلی در خارج وجود نداردو وجود او ذهنیست.کلی یک تجرید ساده ذهنی است نه امری خارجی و واقعی. مردم میایند و میروند ولی(انسان)ابدی است.او رئالیست به معنای جدید این کلمه است.فقط با شیء خارجی حاضر،سروکار دارد در صورتی که افلاطون در امور ذهنی مستقبل فرو رفته است.او چنان شیفته کلیات است که در نظر او جرئیات بوسیله کلیات محقق میشود.ارسطو (برگشت به اشیاء) را تبلیغ میکند و طرفدار (چهره بی آلایش طبیعت)و واقعیات است.افلاطون فرد را نابود میکند تا بتواند یک حکومت کامل را برقرار سازد.ارسطو اصول و قوانین هر گونه بنای نظری را کشف کرده و به آن سرو صورت داده است.برای هر مشاجره’ جدلی چاره و تدبیری اندیشیده و اینهمه را چنان با مهارت و تیزبینی انجام داده که وصف کامل آن ممکن نیست. ارسطو در نجوم نسبت به اسلاف خود خیلی کم پیشرفت کرد. نظر فیثاغورث را که خورشید را مرکز منظومه شمسی میدانست، به دور انداخت. میگوید:آغاز و انجام جهان چون دایره به هم میپیوندد.آفتاب دریاها را تبخیر میکند،رودخانه ها وچشمه ها را میخشکاند.از سوی دیگر رطو بات صاعده به ابر تبدیل شده و دوباره به زمین برمیگردد. این تغییر وتبدیلها نا فذ و موثر ولی نامرئی است.یک تجدد ابدی در کار است. تمدنی با اختراعات و اکتشافات خود نابود میشود، و تمدنی دیگر با همان کیفیت جایگزین میشود.قرون مظلمه ای با پیشروی های کند و بطئی در اقتصاد و فرهنگ می آید و دوباره تجدید حیات علمی ادبی و هنری آغاز میشود.

فلسفه مابعدالطبیعه ارسطو بر پایه زیست شناسی او قرار گرفته است.سیر تدریجی حیات به سوی پیچیدگی در ساختمان موجود زنده و نیروهای حیاتی است و هر اندازه ساختمان موجود زنده پیچیده تر گردد و قدرت جنبش صور حیات بیشتر شود هوش و قوای مدرکه حیوان برتر خواهد بود و هرچه به مراحل عالیتر حیات نزدیکتر شویم تخصص در وظایف بیشتر و تمرکز دایمی اعمال بدنی زیادتر خواهد گردید.بتدریج سلسله مغز و اعصاب پیدا خواهد شد و بالاخره ذهن به طور قطعی برای تسلط بر محیط آماده خواهد گشت .او فکر میکرد انسان به علت هوشمندی دستهای خود را به کار انداخت.به عقیده او دخالت عنصر نر در تولید مثل دمیدن حیات است و بس.آنچه امروزه از تجربیات بکرزایی دانسته ایم، اینست، که وظیفه اساسی عنصر نر بارورسازی تخمک ماده است. تا نسل جدید نسخه تازه و مخلوطی نو از خصوصیات دو نژاد پدر و مادر باشد.از عمل عضلات بیخبر بود.شریان و ورید را افتراق نمیداد.خیال میکرد کار مغز خنک سازی خون است .میگفت درزها و خطوط جمجمه مرد از زن بیشتر است.دندانهای زن از مرد کمتر است و... از مشاهدات درخشان او یکی اینکه گفت: انسان حیوانی است که بچه زنده میزاید،غذا وضع و روش زندگی را تعیین میکند،در مرحله نمو و پیشرفت اعضا صفات خاص جنس مثل گوش و چشم جلوتر از صفات خاص نوع مثل مثل شکل دندانها و صفات خاص شخص مثل رنگ چشم ظاهر میگردد.میگفت: هرقدر پیشرفت وخصوصیات یک نوع یا یک فرد بیشتر و عالیتر باشد شماره نسل آن کمتر خواهد بود یعنی دوهزارسال پیش از اسپنسر دریافته بود تشخص با توالد و وتناسل رابطه معکوس دارد و یک صفت برجسته مثل نبوغ بر اثر ازدواج ضعیفتر میگرددو در نسلهای متوالی از بین میرود.و بالاخره واضع علم جنین شناسی بود و این نظر را رد کرد که جنس کودک بسته به این است که منی از کدام بیضه تولید شده است. وبه نوعی به قانون مندل رسیده بود که ازدواج یک سیاه و یک سفید میتواند در یک نسل سفید و در نسلی سیاه به دنیا بیاورد. هر شیئی در عالم برای استکمال خویش در جنبش است. در میان علل گوناگونی که حادثه ای را بوجود می آورند،علت غایی از همه مهمتر و قطعی تر است.تمام اشتباهات طبیعت در نتیجه عدم اطاعت ماده است که در مقابل این علت غایی مقاومت میورزد.هر چیزی از درون خود به سوی معینی راهنمایی میشود و این طبیعت و کمال اول آن است. در درون تخم مرغ سرنوشت آن قطعی است که تبدیل به مرغ خواهد شد نه اردک .در نظر ارسطو معنی این امر این نیست که یک مشیت و اراده خارجی صور و حادثات ارضی را تعیین میکند، بلکه این تعیین باطنی و داخلی است.در نظر او مشیت الهی در عمل با علل و اسباب طبیعی موافق و مطابق است.حرکت محققا مبدائی دارد و اگر بخواهیم در یک تسلسل ملال انگیز که مسئله را بلا نهایت قدم به قدم عقب میبرد وارد نشویم، باید یک محرک اول غیر متحرک را به عنوان اصل مسلم قبول کنیم.این موجود جسمانی و مرکب نیست، لامکان است،جنس ندارد،عواطف و احساسات ندارد،لایتغیر و کامل و ازلی است.آفریننده نیست بلکه محرک عالم است و عالم را میگرداند چون معشوقی که عاشق خود را.خدای او موجودی است عالم به ذات خود(خودآگاه،شاعر،روحی مرموز)هیچ کاری نمیکند چون میل و شوق و خواهش ندارد و چنان فعل محض است که هیچ فعلی از او سر نمیزند.کار او فقط مشاهده جوهر اشیاء است و چون خود او جوهر اشیاء است. این مشاهده ،مشاهده ذات خویش است.خدای ارسطو نمونه ای از پادشاه انگلیس است جای تعجب نیست که انگلیسیها اینقدر ارسطو را دوست دارند!!
مرد کامل خود را بی جهت به خطر نمی اندازد زیرا اشیایى که واقعا جلب نظر او را میکند، خیلی کم است. ولی در واقع سخت برای فدا کردن جان خود نیز حاضر است، زیرا می داند که حیات تحت شرایط معینی با ارزش است . او حاضر است که به مردم خدمت کند، ولی از احسان و خدمت دیگران به خود شرمگین است . زیرا خدمت و احسان به دیگران نشانه برتری و قبول احسان علامت زیر دستی است.... او در سرگرمیهای عامه مردم شرکت نمی کند ...در حب و بغض سریع است .گفتار و کردار او با صراحت وا ستقلال توام است زیرا اعتنایی به مردم و اشیا ندارد ... او از ستایش مغرور نمی شود زیرا در نظر او چیز مهمی نیست . او نمی تواند به کسی جز دوستان خویش خوش خدمتی کند. زیرا خوش خدمتی از خصال بردگان است .... او بدیهای دیگران را در یاد نگه نمی دارد واگر کسی به جای او بدی کرد فراموش میکند و درمیگذرد ..به حرف زدن زیاد علاقمند نیست ....او اهمیتی نمی دهدکه او را بستایند یا از دیگران بد گویی کنند .او بدی دیگران و حتی دشمنان خود را نمیگوید مگر به روی ایشان.رفتار او ملایم وصدای او وزین و سنگین و گفتار او معتدل است. زود عصبانی نمی شود و از جا در نمیرود. زیرا آنچه در نظر او مهم است، خیلی کم است.صدای حاد و بلند و گامهای تند مال کسی است که به اشیاء زیاد توجه دارد . او حوادث زندگی را با شایستگی و خوشی استقبال میکند. و از اوضاع واحوال بهترین استفاده را مینماید.مانند سردار ماهری که قوای محدود خودرا در فن لشگر کشی به بهترین وضعی مورد استفاده قرار میدهد .او بهترین رفیق خویش است. از تنهایی لذت میبرد,همچنانکه شخص عاری از کمالات و فضایل دشمن خویش است و از تنهایی در وحشت میماند.
مرد کامل در نظر ارسطو همین است...
2
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:43 توسط هادی صداقت
|
برشی از یک رمان(4)
همنوایی شبانه ارکستر چوبها
برنده جایزه بهترین رمان اول سال 1380 بنیاد گلشیری
رمان تحسین شده سال 1380 جایزه مهرگان ادب
برنده بهترین رمان سال 1380 منتقدین مطبوعات
برنارد حق داشت که در آن نامه ی تلخ و سراسر سرزنشش متهمم کند به "خود ویرانگری". طفلک چه سگدویی زده بود موقعیتی فراهم کند که از این زندگی سگی رهایی پیدا کنم، چه می دانست ناگهان، ودر لحظه ای که نباید، لگد می زنم به بخت خویش. کاش ببخشدم. من چگونه می توانم به او بگویم که دست خودم نیست. که این لگدها را کس دیگری است به من می زند. که این هم نیست، این لگدها را من دارم به کس دیگری می زنم. من چگونه به برنارد بگویم که مرد بیابانی همیشه با سایه اش زندگی می کند. که هر جا می رود سایه اش را سمت راستش دارد، یا چپش. که هر جا می رود یا به دنبال سایه اش می رود یا سایه اش را به دنبال می کشاند. که تنها یک لحظه، فقط یک لحظه، بی سایه می شود: عدل ظهر! وقتی تیغ آفتاب درست به فرق سر می کوبد.
تازه، در این لحظه هم تنها نیست. مرد بیابانی تنها ثروتش سایه ی اوست. می نشیند، با او می نشیند. می ایستد، با او می ایستد. صبح که می شود عظمت او را امتداد می دهد تا مغرب جهان. عصر که می شود غروب او را امتداد می دهد تا مشرق جهان. چه کس این همه وفادار است؟ این چنین رفیقی را تیغ آفتاب که به فرق سر بکوبد رهاش می کنی بسوزد؟ می بینی هی مچاله می شود در خود. می بینی به پات می افتد. راه می دهی که از زیر ناخن پاها نشت کند در تو. طبیعتت شده که این کمتری کار توست در قبال او. خوب که به قالب تنت نشست تیغ آفتاب هزیمت کرده است. پس، آرام آرام از زیر ناخن پاها خودش را می کشد بیرون. اما اگر نکشید؟
این همان بلایی بود که در آن روز تابستانی سال هزار و سیصد و چهل و هفت بر سرم فرود آمد. همان وقتی که مثل همیشه ایستاده بودم تا سمیلو بیاید و نامه ی محبوب را بیاورد. فقط چند لحظه طول کشید. همان چند لحظه ای که تیغ آفتاب درست به فرق سر می کوبد . چهارده ساله بودم. فقط.
وقتی سمیلو دست خالی رسید مقابلم، همان دهان کلید شده اش و همان درخشش خیسی که مثل گرداب در نی نی چشمانش می چرخید کافی بود تا تمام وجودم را دستخوش زلزله ای دهشتناک کند. سمیلو گریخت، با بغضی که مثل آتشفشان دهان گشوده بود. می دوید و می گریست و من توفان زده، بی آنکه توان واکنشی داشته باشم، به چشم خویش دیدم که سایه ام در من ماند. و مرا از زیر ناخن پاها بیرون کرد.
تو حق داری برنارد که "خود ویرانگر" بنامیم، اما من حق ندارم به کسی بگویم که اگر دائم با خودم می جنگم، که اگر هماره بر خلاف مصلحت خویش عمل می کنم، از آن روست که من خودم نیستم. که این لگدها که دائم به بخت خویش می زنم لگدهایی است که دارم به سایه ام می زنم. سایه ای که مرا بیرون کرده و سال هاست غاصبانه به جای من نشسته است.
همنوایی شبانه ارکستر چوبها، رضا قاسمی، انتشارات نیلوفر، چاپ ششم، تابستان1384
2
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:38 توسط هادی صداقت
|
|