تبليغاتX
::کلمات::

کلمات

به وبلاگ من خوش آمديد لطفا پس از بازديد از اين وبلاگ با نظرات ارزشمندتون من را در پيشبرد عملكرد هر چه بهتر وبلاگ ياري دهيد

بزرگان فلسفه(2_افلاطون)
 

دوست عزیز و سرور گرامیم قسمت دوم بزرگان فلسفه را در باب اندیشه های افلاطون به رشته تحریر در آورده اند ضمن تشکر و آرزوی بهروزی برای ایشان نوشته گرانقدرشان را تقدیم دوستداران فلسفه مینمایم.امید که تاملی اندک در کنار این بزرگان راه خردورزی را برایمان هموارتر سازد:

افلاطون از شاگردان سقراط بود که در زمان قتل استاد بیست و هشت ساله بود.افلاطون در ثروت پرورش یافته بود ولی پایان حزن انگیز استاد در تمام مراحل نمود فکری وی منعکس شد.این امر بوی تلقین کرد که باید دموکراسی از بین برودحکومت خردمندترین و بهترین مردمان جایگزین آن شود. به خاطر تلاشهایش در رهایی سقراط حکومت به وی مظنون شده بود و به توصیه دوستانش آتن را ترک کرد و پس از دوازده سال جهانگردی و تجربه اقوام مختلف و حکومت ممالک متعدد که به بلوغ فکری رسید به آتن بازگشت با آمیزه ای شورانگیز از شعر، فلسفه، هنر و دانش.بهترین کتاب وی جمهوریت است که کلیه نظرات وی در ماوراالطبیعه، خداشناسی، اخلاق، روانشناسی، فن تربیت سیاست و هنر در آن مندرج است.میگوید عدالت قدرت نیست، بلکه قدرت انتظام و هماهنگی است.مردم و امیال و عواطف آنها این هماهنگی را بوجود میاورند موجب تحقق توافق و سازمان کامل میگردند.عدالت حق اقویا نیست بلکه عبارت است ازتوافق و هماهنگی کل. میگوید:اولین موجب ایجاد جامعه احتیاج افراد به یکدیگر است.حوائج اولیه ومادی را در وهله اول آورده است و رفع آنها رامستلزم تقسیم وظایف بین اهالی شهر میداند.بعد نیازهای فرهنگی و تجملی و منشا اختلاف و بروز جنگ را به زیاده خواهی در اینها میداند.وتربیت مردان جنگی را برای دفاع و حفظ کشور لازم میدانددر تربیت روحی و جسمی و نیز صاحب حکمت. میگویند:زمامداران باید از تقلید بپرهیزند مگر در مواردی که تشبه به بهتر از خود باشد.موسیقی هایی را که محزون یا سستی آور یا شهوت انگیز باشند مردود میداند.فقط مقامهایی را که محرک غیرت و شجاعت باشند یا معرف سلامت نفس وآرامش روح باشند.
میگویند:دو غریزه در بشر هست یکی غریزه حمیت و یکی غریزه حکمت و بردباری.تقویت هر یک به تنهایی باعث منجر به تخریب میشود اولی به خشونت و دومی به سستی و زبونی.هر دو تقویت روح و بدن تواما لازم اند.میگویند:نفس انسان از سه جزء اصلی ترکیب یافته:عقل که کار آن صلاح اندیشی در امر زندگیست,دوم غیرت که حافظ شرافت انسان است, سوم آرزو که وسیله جلب نیازمندیهای بدن است.حال اگر سه نیرو هریک به وظیفه خود عمل کند خصوصا دو قوه غیرت و آرزو از نیروی عقل تبعیت کنند اعتدال در نفس و اخلاق ایجاد خواهد شد.میگویند:مادام که سلاطین فیلسوف نشوند و یا فلاسفه ساطان نشوند مفاسد کشور و جامعه بشری برطرف نخواهند شد.فیلسوف کسی است که علم به حقایق ثابته داشته باشد و نه کسی که به تعینات جهان گذران واقف باشد.علم محیط بر عالم وجود و معقولات است و وقوف بر عالم کثرات و محسوسات در خور تصور و گمان است
.

میگویند:برای انسان کشمکش بزرگی است انتخاب بین زندگی خوب و زندگی بد.حتی بزرگتر از آنچه مردم تصور میکنند,پس روا نیست که انسان بخاطر جاه و مقام ویا حتی به خاطر شعراز انصاف به عدل و سایر فضایل باز ماند.عمر انسان از زمان کودکی تا پیری در مقام مقایسه با ابدیت هیچ است.میشود آیا این موجود فنا ناپذیر بخاطر مدت کوتاهی این همه رنج بخود داده باشد ولی فکری برای زندگی جاودان نکرده باشد؟روح ما فنا ناپذیر است و هرگز معدوم نخواهد شد.درباره شخص عادل میگوید حتی اگر در زندگانی دچار فقر بیماری یا هر چیزی شود که شر محسوب میشوند,انها چه در دوره زندگانی و چه پس از مرگ بحال او سودمند خواهند شد زیرا شک نیست که کسی را که طالب اتصاف به عدل باشد.و به وسیله پرهیزگاری تا انجا که برای آدمی میسر است تاسی به صفات الهی نماید فراموش نخواهند کرد.نفوس برای هر جرمی که نسبت به کسی مرتکب شده باشند کفاره گناهانشان را خواهند داد.به تناسخ معتقد بود برای پاکسازی و تصفیه روح که آسمان را جای ارواح آلوده نمیدانست.
...روح باقی است و استعداد همه نوع نیکی و بدی را دارد.خواهیم توانست همواره راه صعودی طی کنیم و در همه احوال عدل و حکمت را به کار ببندیم.در آن صورت همیشه با نفس خویش و با خدای در صلح و صفا خواهیم بود,نه تنها مادام که در این جهان هستیم,بلکه آنگاه هم که پاداش عدالت را به دست آورده و مانند ورزشکارانی که در مسابقه توفیق یافته و جوایز خود را میستانند اجر خود را دریافت کرده باشیم.بدین طریق هم در این دنیا و هم در سفر هزار ساله ای که توصیف نمودیم سعادتمند خواهیم بود...

2 نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:8 توسط هادی صداقت |

خطابه ویلیام فاکنر به هنگام دریافت جایزه نوبل

انسان پیروز خواهد شد

 

در سال 1949 ویلبام فالکنر برنده جایزه نوبل در رشته ادبیات شد. اما به دلیل عدم توافق کمیته جایزه نوبل تا سال بعد آن را دریافت نکرد. بنابراین در سال 1950 دو جایزه نوبل به وی اهدا شد،یکی برای سال قبل و یکی برای زمان حال.
سخنان فالکنر برای حضار قابل درک نبود به دلیل لهجه جنوبی وی و هم اینکه میکروفن از دهانش خیلی فاصله داشت. اما زمانیکه روز بعد سخنانش در روزنامه چاپ شد فورا به عنوان یکی از پرمعنا ترین مقاله ها در مراسم نوبل تلقی شد.

احساس می کنم این جایزه را نه به من بلکه به کار من داده اند، کاری که حاصل عمری از عذاب و عرق ریزی روح انسان بوده است؛ و این نه برای افتخار و سود جویی است بلکه بدان روی بوده است که از مایه های آدمی چیزی آفریده شود که پیشتر وجود نداشته است، پس من این جایزه را تنها به امانت نزد خود نگاه می دارم.
برای وقف پولی که همراه این جایزه است بافتن موردی که در خور هدف و معنای اصلی آن باشد کار دشواری نیست، اما من می خواهم برای سپاس و ابراز احساساتی که همراه آن بوده است چنین موردی بیابم.
این لحظه را چون بلند جایی بدانم که از فراز آن صدایم به گوش مردان و زنان جوان خواهد رسید که هم اکنون خود را وقف این درد و تلاش نموده اند و آنان را که روزی اینجا به جای من خواهند ایستاد شما در میان خود دارید.
تراژدی ما امروز ترسی جسمی، جهانی و همگانی است و آنچنان دیر پاینده است که اکنون حتی می توانم آن را بر خود هموار کنم.
دیگر از مشکلات روحی خبری نیست تنها این سوال در میان است چه وقت از هم پاشیده خواهم شد.از این رو مردان و زنان جوانی که امروز در کار نوشتن هستند، مشکلات دل آدمی را که با خود در جنگ هستند از یاد برده اند و نوشته خوب تنها زاییده این ستیز خواهد بود زیرا چیزی جز این در خود نوشتن نیست در خود عذاب و عرق ریزی نیست.
انسانها باید دوباره این مسائل را یاد بگیرند باید به خود بیاموزند که ننگی بیشتر از ترس نیست و چون این را آموختند ترس را به یک سر فراموش کنند و در ذهن خود جایی برای هیچ چیز باقی نگذارند مگر راستی و حقایق دیرین دل آدمی- مهر و شرف و رحم و غیرت و رافت و فداکاری حقایق دیرین جهان که بی وجود آنها هر داستانی ناپایدار و محکوم به نیستی است تا چنین نکنند، نفرین بر تلاشهایشان سایه افکنده، سخن از شهوت می گویند نه از عشق، از شکستهایی دم می زنند که در آنها هیچ کس، هیچ چیز ارزنده ای نمی بازد. از پیروزی هایی که در آن امید نیست و از همه بدتر رحم نیست، رافت نیست. غم هایشان از دردهای نوع بشر مایه نمی گیرد و آهی به جا نمی گذارد، سخن از دل نیست بلکه از غده است.
انسانها تا اینها را دوباره نباموزند چنان خواهند نوشت که گویی در میان آدمیان استاده و انقراض انسان را می نگرند.
من از پذیرفتن انقراض انسان سرباز می نهم به راحتی می توان گفت که انسان تنها بدان است که پایداری می کند جاودان خواهد ماند که حتی پس از محو شدن آخرین طنین ناقوس تقدیر از روی آخرین حنجره ناچیزی که در آخرین شامگاه سرخ و فروغی باز هم طنین دیگری باقی خواهد ماند طنین صدایی ضعیف و پایان ناپذیر انسان که هنوز سخن می گوید. من به قبول این سخن گردن نمی نهم اعتقاد من به این است که انسان نه تنها پایدار خواهد ماند بلکه پیروز خواهد شد. انسان جاوید است نه بدان سبب که تنها در میان مخلوقات تنها او صدای پایان ناپذیر دارد و بلکه بدان سبب که دارای روح است روحی که سرچشمه رافت و فداکاری و پایداری است بر شاعران و نویسندگان است که در این باره بنویسند. افتخار انسان به این است که در دل آدمیان شور بر انگیزند. شجاعت و امید و روح فداکاری را که فخر گذشته های انسان است به او یادآور شوند و به این سان او را در پایداری یاری دهند حاجتی نیست که صدای شاعر تنها وصف احوال آدمیان باشد این صدا می تواند همچو تکیه گاهی آنان را یاری دهد تا پایداری کنند و پیروز شوند
.

 

 

2 نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 18:34 توسط هادی صداقت |

نامه های بزرگان(2)

نامه بتهوون به معشوقه اش:

هر چند هنوز از بستر شبانه خويش بيرون نيامده ام ولی انديشه ام چون پرستويی بی آشيانه بگرد معبد نام تو معشوقه جاودانم بال و پر ميزند.
با خود فکر ميکنم.
پيوند قلب من با عشق تو پيوندی ابدی است و من قادر نیستم تا واپسین دم حیات ...
تا آندم که خون داغ زندگی ام در رگهایم میدود این پیمان آسمانی را از یاد ببرم.
قادر نیستم جز با تو ...جز در کنار تو سنگینی بار زندگی را بر دوش کشیده و از سرنوشت تو شادمان باشم.
من اینک از تو دورم و این خواست اجتناب ناپذیر تقدیر است که میان ما جدایی انداخته .
این فرمان سرنوشت است که مرا در وادی دور افتاده ای سرگردان ساخته است.ولی من این دوره سرگردانی را تحمل میکنم تا روزی که دگر باره ترا با آن سیمای خدایی ات ...با آن چشمهای جادوگرت ببینم.
ببینم و در آغوشت بفشارم آنقدر که روح شیفته و دیوانه ام با روح تو در آمیخته و همبال با آن به قلمرو فرشتگان پرواز نماید.
خداوندا !
چرا دو نفر همدیگر را اینهمه دوست میدارند ناگریزند دور از هم زندگی کنند ؟...
چرا باید این طور باشد ؟...چرا؟...
زندگی من زندگی ناگوار و درد ناکی است .عشق تو مرا خوشبخت ترین و در عین حال تیره روز ترین مرد گیتی نموده است .من در این سن بیش از هر چیز نیازمند یک زندگی آرام و پا بر جا هستم ولی تو به من بگو آیا در شرایط موجود چنین امری امکان پذیر است؟
هم اکنون بمن خبر رسید که ساعت حرکت پست نزدیک میگردد و من برای آنکه این نامه زودتر به دست تو برسد .برای آنکه بتوانم آنرا با نخستین پست بسویت بفرستم به نوشتن خویش پایان میدهم.
مرا دوست بدار...
بیاد من باش.
نمیدانی امروز ...دیروز...و روزهای پیش چه اشتیاق دردناکی برای دیدن تو...
برای زیارت رخسار مقدس تو داشتم ...تو...تو ای عمر من...ای وجود من .خداحافظ!
هرگز نسبت به قلب حساس و گرم لودیک محبوبت به غلط قضاوت مکن...زیرا این قلب سرشار از عشق همیشه از آن توست.همیشه از آن منست.همیشه از آن ماست.
لودویک با وفای تو

 

2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:22 توسط هادی صداقت |

سه برش از یک رمان(3)
۱ـ

دیگر کوچکترین شکی در کار نبود، این زن چاره ای نداشت جز اینکه خودش، روحش را عریان به من نشان دهد. به انبار رفتم ،پرده را در آوردم، به تالار بردم و مدتی در مقابل آن ایستادم. تابلو دیگر برای من معنای مشخصی داشت، کلید کشف راز زندگی استاد ماکان بود. دیگر از این چشم ها باکی نداشتم، فکر کردم که اصلا به خانه اش نروم. برای من مسلم بود اگر من نروم او خواهد آمد. بالاخره فهمید کسی در این دنیا هست که به اسرار او پی برده. باز رایم تغییر کرد. مبادا از سلطه ی من خارج شود. مبادا پس از یک خواب راحت  اراده ی خودش را باز به دست آورد. تصمیم گرفتم، مقداری کتان به هم دوختم، تابلو را در آن پیچیدم، کاغذ از انبار جمع کردم، بار دیگر تابلو را کاغذ پیچ کردم. با نخ قند لفاف را محکم بستم و تابلو را روی هر دو دست به سر گذاشتم و به دفتر رفتم.

۲ـداستان تابلوی "چشمهایش" از همانجا شروع شد. چطور ممکن بود که استاد ماکان، نقاش بزرگ که با یک نظر اسرار را می خواند، به من بنگرد و انقلاب روحی مرا درک نکند. در همان شب اول مجذوب چشم های من شد. دائما از خودش می پرسید که در این چشمها چه سری نهفته است، اینها از جان من چه می خواهند. چند سال پی در پی جواب این پرسش را می خواست. آخرش هم آن طوری که الان در این تابلو شما می بینید جواب داد. اما من آن روز خودم نمی دانستم چه می خواهم : من از این مرد جا افتاده ی خجول و گوشه نشین و در عین حال آتشین و فولادین که در فکر همه چیز بود جز در فکر عشقبازی با دختر جوانی مانند من، احتیاط می کردم. از همان ساعت اول احساس کردم که اگر او را مطبع خود نکنم، مرا له و لورده خواهد کرد. شاید هم به او ساختگی و با چشمهای عاشقانه می نگریستم. اما قصدم زجر او نبود. قصدم فریب دادن او نبود. من می خواستم خودم را زن فهمیده و سرد و گرم روزگار چشیده معرفی کنم، آخ. نمی دانم که عواطف من پاک و حاکی از خود گذشتگی بود و یا ساختگی و نمونه هوسبازی. از من حرف می پرسید و من جواب هائی می دادم که دو پهلو باشد.

۳ـآقای ناظم، خواهشمندم کوتاه کنید. دیگر سوالی نکنید. من دیگر چیزی ندارم به شما بگویم. تازه هم هیچ چیز به شما نگفته ام. آنچه درون مرا می کاود و می خورد، هنوز هم گفته نشده. اگر من می توانستم آنچه را که درون مرا می سوزاند بیان کنم، آن وقت شاعر می شدم، نویسنده، نقاش و هنرمند بودم و حال نیستم. شما زندگی استاد را از من می خواستید، برایتان حکایت کردم. از زن های مانند من که زندگیشان فدای هوی و هوس مردان این لجنزار شده، فراوان هستند. از شما ممنونم که آنفدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه شما به زندگانی استاد نبود، شنیدید. تابلوتان را ببرید! دیگر من به این تابلو هیچ علاقه ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است.

"این چشمها مال من نیست! "

چشمهایش، بزرگ علوی،انتشارات نگاه،تهران 1379   

 

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:41 توسط هادی صداقت |

بزرگان فلسفه(1_سقراط)

دوست عزیزی مطلبی در خصوص آراء و اندیشه های  سقراط برایم نوشته اند که در عین ایجاز و سادگی فلسفه سقراط  را به دور از پیچید گیهای خاص زبان فلسفی بیان می کند. ضمن ابراز ارادت و تشکر از ایشان  مطلبشان را در این یاد داشت تقدیم به دوستداران فلسفه می کنم. امید است که باز هم با مطالب ارزشمند شان وبلاگ کلمات را غنی تر سازند.

" اعتراف به جهل مبدا فلسفه او محسوب میشود:من تنها یک چیز میدانم وآن اینکه هیچ چیز نمیدانم.
میگفت:خود را بشناس.
اگر ذهن وفکر متوجه خود نباشد و خود را نیازماید فلسفه وافعی تحقق نخواهد یافت.
میگفت:طبیعت خارجی اشیا<افکار فیلسوفانی نظیر پارمنیدس، زنون، فیثاغورس> خوب است اما فیلسوف موضوعی بسیار جالب و شایسته تر از از درختان و احجار و ستارگان داردکه نظر دقتش را جلب کند وآن روح انسانی است انسان چیست و چه میتواند باشد.
راجع به همه چیز میپرسید:مقصودتان از عدالت، شرافت، فضیلت ،اخلاق، وطن دوستی چیست؟منظورتان از <من> چیست؟
عقاید مبنی بر تعدد خدایان نشسته در کوه المپ را ویران کرد، چه ضمانت اجرای اخلاقیاات فقط ترس از این خدایان بود. که در صورت انکار و نبودشان دیگر برای متابعت از لذایذ و هوای نفس مانعی در کار نبود، و فقط قانون بشری میماند. وی معتقد به به خدای یگانه بودو امیدوار بودمرگ وی را از بین نخواهد برد.

سقراط دو مسئله را روشن کرد.یکی مسئله فضیلت (نظریه سقراطی در باره رابطه میان معرفت و فضیلت مشخصه اخلاق سقراطی است. بنا بر نظر سقراط معرفت و فضیلت یکی است. به این معنی که شخص عاقل،که می داند حق چیست، به آنچه حق است عمل نیز می کند. به عبارت دیگر،هیچ کس دانسته و از روی قصد مرتکب بدی نمی شود. هیچ کس شر را به عنوان شر انتخاب نمی کند.) و دیگری مسئله حکومت که در کتاب آریستوکراسی بدان پرداخت.برای جوانان آتن در آن عصر چیزی حیاتی تر از این دو مسئله نبود.سوفسطائیان عقاید آنان را راجع به خدایان کوه المپ بهم ریخته بودند. اخلاق سست شده بود زیرا عمده ضمانت اخلاق ترس از این خدایان بود. میگفت: هیچ چیز مسخره تر از آن دموکراسی که عوام بر آن مسلط باشند نیست.حکومت در دست مردمی بود که دایم در شور بودند سران لشگر به سرعت انتخاب و به همان سرعت عزل و اعدام میشدند.اعضای هیئت عالی بر اساس حروف الفبا انتخاب میشدند. و در میان آنها کشاورزان و بازاریان ساده پیدا میشدند.اخلاق در آن جامعه فقط با قوانینی که اینان پایه ریزی میکردند. و ترس از کیفر آن و عذاب خدایان کوه المپ قرص میشد حکومتی که بر اساس عقل دانش و اعتقاد درست نبود.میگفت:اداره حکومت امری است که برای آن تنها هوش زیاد کافی نیست و مستلزم اندیشه و تفکر وسیعی است که باهوشترین و دقیقترین افراد باید در آن شراکت داشته باشند.روش  عملی سقراط صورت دیالکتیک  یا گفت و شنود داشت. وی با کسی داخل گفتگو می شد و می کوشید تا از او افکارش را در باره موضوعی بیرون بکشد. همین افکار جدید وی را به نوشیدن شوکران رساند ."

ارسطو: دو پیشرفت در علم هست که به حق میتوانیم به سقراط نسبت دهیم_به کار گرفتن"استدلالات استقرائی و تعاریف کلی".



2 نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:2 توسط هادی صداقت |

به همین سادگی!

هیچ تا به حال به این اندیشیده اید که چرا جریانات و وقایعی که پیرامون ما اتفاق می افتد، به سادگی از مسیر اصلی خود منحرف می شوند؟ استاد عباس معروفی با کلماتی چند در قالب یک داستان کوتاه آئینه ای می سازد، که هر یک از ما با اندکی تامل شاید بتوانیم خویشتن را در آن ببینیم. با توجه به حال و هوای این روزها بی مناسبت ندیدم، تا این داستان کوتاه را در اینجا بیاورم.باشد که کمی ما را به تامل وا دارد.

 قیام :

ما فریاد می زدیم:" یا مرگ یا مصدق."

گروهی هوا رمی کشید:"جاوید شاه."

و ملتی:"درود بر مصدق."

ظهر گرمی بود. خیابان از جمعیت موج می زد. مغازه ها تعطیل بود. کودکی کون برهنه از تنهایی گریه می کرد. پیرمردی سر تکان می داد. ما جوان تر ها وسط میدان، گرم تظاهرات بودیم. گروهی می رفت،گروهی می آمد.رادیو پیام می داد.قوای انتظامی حیران مانده بود.دار و دسته گروههای سیاسی افتاده بودند به جان هم. روسها و انگلیسها یک طرف، بقیه طرف دیگر. هیچ کس هیچ کس را نمی شناخت و آن که با دیگری خرده حسابی داشت،همان کنار خیابان دخلش را می آورد. یکی جیب می زد،یکی از دیوار بالا می رفت و یکی دیگر قفل مغازه ای را می شکست.

تا می پرسیدی چه خبر؟می گفت: "چه خبر؟"

می گفتیم : "کی به کیه؟"

می گفتند : "هیشکی به هیشکی نیست."

یکباره سر بر می گرداندیم، یک دسته از قوای نظامی به یک طرف می دوید. مردم دنبالشان می دویدند. پشت سرشان باز نظامی ها بودند.

می پرسیدیم: "کی به کیه؟ "

می گفتند : " هر کی به هر کیه."

ما همراه پلاکاردهای خود راه افتاده بودیم و فریاد می کردیم: "از جان خود گذشتم، با خون خود نوشتم، یا مرگ یا ..." از خیابانی به کوچه ای و از کوچه ای به میدانی، سیل.

نظامی ها نا غا فل سر می رسیدند. عده ای هوار می کشیدند و شهر را به هم می زدند. آن وقت یکی می رفت زیر لگد، هرج و مرج.

کامیونی که رو بروی بازار بزرگ ایستاده بود، آرام آرام و بوق زنان جمعیت را شکافت و جلو شمس العماره ایستاد. این جا غوغا بود. وسعت خیابان می توانست همه چیز را در آغوش بگیرد، صدها این جمعیت را و صدها کامیون را.

مردی هیکل دار و پف کرده، با عرق گیر رکابی بالای کامیون ایستاده بود و دو تکه چوب را به هم می کو بید و فریاد می زد : " آی مردم....آ...ِی... ملت. "

عده ای دورش حلقه زدند، با سکوت و بی صدا. مرد بالای کامیون همچنان تخته ها را به هم می کو بید و نعره می کشید. جمعیت بیشتر و بیشتر شد. خروش ها خود بخود خوابید، لحظه هایی سکوت را حس کردیم. چشم و گوش قیام بی صبرانه به دهان مرد بالای کامیون دوخته شد. انتظار، التهاب، اضطراب.

 

آی ملت...آی...مر...دم..."

جمعیت باز هم موج زد، در هم ریسه رفت و منتظر ماند.

" آی...مردم! ماهی یک تومن شد ."

منظورش را نمی فهمید یم. دو لنگه در پشت کامیون را باز کرد و باز داد زد :" آتیش زدم به مالم."

عده ای هجوم بردند به طرفش. در صف ماهی سفید تازه ایستادند. بر سر و کله همدیگر کوبیدند، جر زدند، عربده کشیدند، فحش دادند.

لحظه هایی بعد مرد بالای کامیون داشت پول ها ش را می شمرد و ما خسته و افسرده به صرافت " یا مر گ یا مصدق " خودمان افتادیم.                                  زمستان 59

دریا روندگان جزیره آبی تر،عباس معروفی، انتشارات ققنوس، تهران،1383

 

 

2 نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:31 توسط هادی صداقت |

برشی از یک مصاحبه(2)

برشی از آخرین مصاحبه زنده یاد غلامحسین ساعدی تحت عنوان"نتوانستم همه کابوس هایم را بنویسم" :

_در قصه نویسی معاصر ما کسانی که واقعا مطرح هستند، انگشت شمارند نظر شما درباره آنها چیست؟

_نظر من اصلا مهم نیست. این مساله نیازمند بحث مفصلی است. مثلا در مورد آثار هدایت،بعضی از آثار او مثل سه قطره خون،زنده به گور،داودگوژپشت به نظر من قصه نیست.این نوع آثار هدایت ساختمان قصه ندارد.البته ارزش هدایت وآثار ماندنی اوبه جای خود باقی است اما هدایت در آن شرایط تجربه می کرد تا شیوه های جدیدی پیدا کند.مثلا به تجربه های او در طنز سیاه توجه کنید.در بعضی از این تجربه ها او واقعا قصه ساخته است.مثلا در داستان"دون ژوان کرج" یا "بن بست" یا "زنی که مردش را گم کرد" او واقعا فرم قصه را پایه گذاری کرده است.ارزش آثار هدایت در یک حد نیست درباره آثار هدایت بررسی های زیادی شده است و من توصیه می کنم که در باره آثار او مقاله "پرویز داریوش" را حتما بخوانید.

داستان های اولیه صادق چوبک واقعا بی نظیر است.مثل خیمه شب بازی و انتری که لوطی اش مرده بود. بعضی از داستان های او شکل بسیار خوبی دارد مثلا داستان"چراغ آخر" –ونه تمام کتاب-اما آثار بعدی او برای من مطبوع نیست.مخصوصا سنگ صبور که من از آن بدم می آید.کتابی است که فکر می کنم بو می دهد. جدی می گویم.

در مورد آل احمد،گاه نثر او" شل و ول" است.بیشتر به نثر پرداخته است.یک نثر چکشی فوق العاده. در قصه های آل احمد،نثر است که خواننده را به دنبال اثر می کشاند و نه آدمها و اکسیون ها و فضا.البته آل احمد چند تا داستان بی نظیر دارد مثل "جشن فرخنده" که داستان خوبی است.این داستان در مجموعه 5داستان منتشر شد که ازخیلی از کتابهای او بهتر است. در"دید و بازدید" آل احمد بیشتر فضا می سازد.فضایی که خود او در آن زندگی کرده است. به هر حال آل احمد چند تا داستان دارد که تا حدی قابل تحمل است.بزرگ علوی آثار "شل و ولی " داشته است اما داستان "گیله مرد" او داستان خوبی است و ماندنی است.

گلستان نثر موزون می نویسد.بعضی از داستان های او شکل دارد.مثل"طوطی همسایه من" که داستان خوبی است.به هر حال گلستان،کارش را می داند.البته من بحث محتوایی نمی کنم.

چند تا کار گلشیری واقعا فوق العاده است.من به گلشیری اعتقاد دارم.او کارش را بلد است و می داند که چطور قصه بنویسد،البته گاهی شورش را در تاکید بر نحوه بیان در می آورد و قصه در نحوه بیان گم می شود.اما به هر حال بعضی از کارهای گلشیری واقعا بی نظیر است.مثلا چند تا از معصوم ها مخصوصا معصوم اول و دوم آثار متعالی و واقعا ماندنی است.

دیگران هم خوب نوشته اند.مثلا چند تا از قصه های جمال میر صادقی واقعا خوب است،مخصوصا قصه "دیوار" که من هرگز آن را فراموش نمی کنم.

آثار بهرام صادقی بسیار خوب است.آثاری که با دید تلخی نوشته شده است و در آن ها حساسیت خاصی است که آدمی را تکان می دهد.

تقوایی می توانست قصه نویس خوبی باشد.در "تابستان همان سال" فضای جنوب را را خوب تصویر کرده است.حیف که کار قصه نویسی را رها کرد،تنکابنی رامن قصه نویس نمی دانم. در قصه نویسی ما،کار خوب زیاد شده است.برای بررسی آنها آدم باید با حوصله و دقت بنشیند و تک تک آثار خوب و با ارزش را تحلیل کند.

مجله آدینه،شماره 76-دی ماه 1371-صفحات 24و25

 

2 نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:59 توسط هادی صداقت |

مکاتب ادبی(1-مکتب کلاسیک)

مکتب های ادبی معمولا با مکتب کلاسیک آغاز می شود و اساسی ترین تعریفی که از این مکتب ارائه می شود"بازگشت به هنر قدیم یونان و روم به تبع نهضت اومانیسم و رنسانس است."کلمه کلاسیک،به معنی وسیع خود،به تمام آثاریکه نمونه ادبیات کشوری شمرده می شود و مایه افتخار ادبیات ملی آن کشور است اطلاق می شود،مثلا ما می توانیم همه آثار جاودانی شاعران بزرگمان را کلاسیکهای ادبیات فارسی بنامیم. ولی آنجا که بحث از مکتبهای ادبی در میان باشد،دیگر چنین معنی وسیعی منظور نظر نیست ودراین مورد عنوان کلاسیک به آن مکتب ادبی گفته می شود که پیش از پیدایش سایر مکاتب ادبی(در قرن هفدهم)در فرانسه بوجودآمده و از ادبیات قدیم یونان و روم تقلید کرده است.

از رنسانس تا کلاسیک: در این دوران مکتبها و جریانهایی به وجود آمده اند که بیشتر آنها را میتنوا تظاهرات مختلف هنر باروک به شمار آورد. مهمترین این جریانها:مارینیسم،کونچتیسم،کولتیسم.

قواعد مکتب کلاسیک:1-جستجوی تعادل و کمال2- تقلید از طبیعت3- تقلید ازقدما4- اصل عقل5- آموزنده و خوشایند6- وضوح وایجاز7- حقیقت نمائی8- برازندگی9- قانون سه وحدت(وحدت موضوع،وحدت زمان، وحدت مکان).

انواع آثار ادبی: حماسه و رمان، تراژدی و کمدی،انواع دیگر:اشعار چوپانی، غنائی، هجائی و غیره.....

 

برشی از یک اثر کلاسیک(کمدی خسیس،اثر مولیر):

والر: چه شده؟ الیز قشنگ، افسرده تان می بینم. بعد از آن همه اطمینان امید بخشی که لطف کردید و به من دادید، متاسفانه حالا می بینم که آه می کشید. درست وقتی که من غرق شادیم. به من بگوئید آیا متاسفید از اینکه مرا خوشبخت کردید؟ نکند از این تعهدی که شاید شور و هیجان من وادارتان کرده به گردن بگیرید پشیمانید؟

الیز:نه، والر. من نمی توانم از هر کاری که برای شما می کنم پشیمان شوم. احساس می کنم که نیروی لطیفی مرا به طرف این کار می کشد، و من حتی قدرت ندارم آرزو کنم که قضایا اینطور نباشد. ولی راستش را بگویم، کامیابی نگرانم می کند. می ترسم که شما را بیشتر از آنچه باید دوست بدارم.

والر: آه الیز، مهربانی تان با من چه جای ترس دارد؟

الیز: افسوس! جای صدها ترس! خشم پدر، سرزنش خانواده، حرف مردم. اما، بیشتز از همه، والر! از تغییر احساسات شما می ترسم و از آن خونسردی جنایتکارانه همجنسان شما که اغلب در جواب اعتراف پر شور ما به عشق معصومانه مان نشان می دهند.

والر: آه، این ظلم را با من نکنید که در باره من از روی رفتار دیگران قضاوت کنید. هر سوء ظنی که می خواهید به من داشته باشید الیز، جزآنکه بخواهم از وظیفه ای که در قبال شما دارم شانه خالی کنم. من شما را بیشتر از این حرفها دوست دارم و عشق من تا جان در بدن دارم دوام خواهد داشت.

منبع: مکتبهای ادبی، رضا سید حسینی، انتشارات آگاه،تهران 1381

 

2 نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 15:14 توسط هادی صداقت |

برشی از یک رمان(2) تقدیم به دوستداران هدایت
 

وقتی پا به سالن گذاشتم متوجه شدم که او نیست. خودم را نباختم، به طرف میز خودم رفتم و نشستم. ولی همین که آمدم قهوه سرد شده ام را بنوشم، از پنجره او را دیدم. بر خلاف عادت، کتش را در آورده بود و تند و تند به سیگارش پک می زد. چند نفر از کنارش گذشتند و بهش سلام کردند. ولی انگار متوجه اطراف خودش نمی شد. انگار منتظر بود سیگارش تمام شود آن وقت شتابان راه بیافتد و سر به یک سوی خیابان بگذارد. من نیمرخش را می دیدم و احساس می کردم دیگر تحمل ندارد و از عصبانیت در حال انفجار است، اما درمانده است و کاری از دستش بر نمی آید، آدمی که می خواهد تکانی به جامعه بدهد اما نمی شود، می خواهد حرف حق بزند، اما گوش کسی بدهکار این حرفها نیست. همه راهها بسته است. مثل قمار بازی مال باخته یا زرنگ کتک خورده ای که نمی تواند به خود بقبولاند کارش را ساخته اند.

در همان لحظه جوان رعنایی که کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود، با صورت سرخ شده، در برابر او قرار گرفت. سرش را کمی کج کرد و با احترامی که یک سرباز به مافوقش می گذارد، جلوش صاف ایستاد. بعد چند کتاب را که در روزنامه ای پیچیده بود به دست او داد و باز همان طور متین و صبور ایستاد. چشم های درشتی داشت، با ابروهای هلالی قشنگ، صورت اصلاح شده، و سبیل باریک مرتب. فرق سرش را از چپ باز کرده بود و موهای مجعدش روی پیشانی تاب می خورد و دوباره بالا می رفت. یک لحظه فکر کردم آن جوان، رعنا نیست، فرزانه است.

گفتگوی معروفی با دو چهره مهم ادبیات فارسی،هدایت و نظامی،یک بار دیگر نشان می دهد که گفتمان ادبی- که در واقع همواره بحثی عاشقانه است-بدون وجود زن به عنوان واسطه قابل درک نیست.

                               کتی سارنگین-بازلر سایتونگ

 

پیکر فرهاد، عباس معروفی،تهران: ققنوس، 1381

 

2 نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 17:14 توسط هادی صداقت |

نامه های بزرگان(1)

پراگ،نوامبر 1940

میلنا،من اهل رنگ و ریا نیستم.(اگر چه این تاثیر را بر تو نهاده ام که فکر کنی دستخط من قبلا روشن تر و خواناتر بوده،همین طور است؟)من تا آنجا که مقررات زندان اجازه می دهد یکرنگ و صمیمی هستم واین برای خودش خیلی است. به علاوه بطور روزافزونی از شدت وسختی"مقررات زندان" کاسته می شود. اما با این مقررات"جفت و دمساز شو" نمی توانم. "دمسازی" ناممکن است. خصلتی درمن وجود دارد که در اصل مرا چندان از خویشاوندانم متمایز نمی کند اما این خصلت در من با شدت خیلی بیشتری وجود دارد. هر چه باشد ما هردوبه قدر کافی بانمونه های نوعی یهودیان غربی آشنائی داریم. تا آنجا که می دانم من در میان آنها نوعی ترین یهودی غربی هستم. معنای این امر با بیانی مبالغه آمیز چنین است. حتی یک ثانیه توام با آرامش به من ارزانی نشده، هیچ چیزی به من ارزانی نشده، همه چیز را باید فرا چنگ آورم. نه تنها حال و آینده بلکه گذشته را نیز-سرانجام حتی آنچه را هر بشری به میراث می برد من باید به دست خویش فراهم آورم. این شاید دشوارترین کار باشد. وقتی زمین به راست می گردد-من یقین ندارم که به راست گردیده-من باید برای جبران مافات به چپ بگردم، اما واقعیت آنست که من حتی ذره ای ناچیز از نیروئی را که لازمه این تعهدات است در خود سراغ ندارم. من که به زحمت می توانم بار نیم تنه زمستانی ام را بر دوش کشم کی قادرم جهان را بر شانه هایم حمل کنم؟ضمنا این بی بهرگی از نیرو امری نیست که مرا درخورتاسف ورقت کند. کدام نیروئی است که برای(ایفای)این تعهدات بسنده باشد؟هر تلاشی برای بردوش کشیدن این بار، تنها با نیروی خود، دیوانگی است و مزد آن جنون است. از این رو اینکه می گوئی "دمساز شو" ناممکن است. من به سهم خود نمی توانم طریقی را که می خواهم طی کنم. در واقع حتی نمی توانم بخواهم که آن طریق را طی کنم.من تنها می توانم خاموش بمانم. من نمی توانم جز این چیزی بخواهم و نه چیزی را جز این می خواهم.

   نامه هایی به میلنا،فرانتس کافکا،ترجمه سیاوش جمادی،نشر شادگان،تهران1382          

2 نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 13:59 توسط هادی صداقت |

برشی از یک مصاحبه(1)
در ۲۱ ژوئن ۱۹۷۵(سی ام خرداد ماه ۱۳۵۴) ژان پل سارتر هفتاد ساله شد. با این که تشریفات را دوست نداشتُ پذیرفت که به این مناسبت با او مصاحبه ای بشود. و اینک برشی از آن گفتگو:

_دستنویس های  فلسفی شما تقریبا بدون قلم خوردگی است،در صورتی که در دستنویس های ادبی،بر عکس، بسیار زیاد دست می برید و حک و اصلاح می کنید.این تفاوت از کجاست؟

_این تفاوت در موضوع است: در فلسفه،هر جمله باید فقط یک معنی داشته باشد. مثلا کاری که من در کتاب "کلمات" کرده ام و کوشیده ام به هرجمله ای معانی متعددی،هر یک سوار بر دیگری بدهم،در فلسفه کار نادرستی است.فرض کنیم من می خواهم در فلسفه"لنفسه"و"فی نفسه"را شرح دهم.ممکن است این مسئله مشکل باشد.من می توانم برای رسیدن به مقصود به مقایسه های گوناگون،به استدلالهای گوناگون بپردازم،اما باید در اندیشه هایی که بتوانند در خود بسته شوند متوقف شوم: البته معنای کامل را در این سطح نمی توان یافت_معنی کامل در سطح کلی و کامل کتاب، باید متکثر باشد_نمی خواهم ادعا کنم که در فلسفه مانند زبان علمی کلمه همیشه به یک معنی است. در ادبیات که همیشه، به نحوی از انحاء، سر و کار ما با تجربیات شخصی است،بیان کاملا معرف مورد بیان نیست. نحوه بیان یک واقعیت ممکن است عملا به بی نهایت برسد. و تمام کتاب، شیوه قرائتی را که هر جمله اقتضا دارد تعیین می کند، و نیز حتی لحنی را که این قرائت اقتضا دارد. چه کتاب را به صدای بلند بخوانیم چه آهسته. یک جمله کاملا برونگرایانه نظیر جمله هائی که غالبا در نوشته های استاندال می بینیم،لزوما بسیاری از چیزها را از دست می دهد، اما شامل بقیه چیزها هست و مجموعه ای از معانی را که نویسنده دائما باید در ذهن داشته باشد در بر می گیرد. در نتیجه کار سبک، کمتر کار حکاکی جمله هاست و بیشتر نگاهداری دائمی مجموعه صفحه و فصل و کل کتاب است در ذهن. اگر شما این مجموعه را در ذهن داشته باشید، جمله های خوبی خواهید نوشت، و گرنه جمله هایتان یا منفجر می شود یا توخالی. چنین کاری بر حسب نویسندگان، کاری است کم و بیش طولانی و پر زحمت. اما بطور کلی همیشه نوشتن مثلا چهار جمله در یک جمله مشکلتر است تا نوشتن یک جمله در یک جمله. اولی در ادبیات مصداق دارد و دومی در فلسفه. یک جمله مثل"من می اندیشم پس هستم" ممکن است در زمینه های مختلف بی نهایت، نتیجه داشته باشد، اما از نظر جمله، دارای همان معنائی است که دکارت به آن داده است. در صورتیکه وقتی استاندال در رمان سرخ و سیاه می نویسد:"ژولین تا هنگامی که می توانست برج کلیسا را ببیند، بارها به پشت سر نگاه کرد"،با نوشتن این جمله نویسنده نه تنها کاری را که قهرمان داستان کرده به سادگی گفته است، بلکه آنچه را ژولین احساس می کرده به ما منتقل کرده است و نیز احساس معشوقه اش را، و غیره. بنا براین مسلمایافتن یک جمله که ارزش چند جمله را داشته باشد مشکلتر است تا یافتن جمله ای نظیر"می اندیشم پس هستم". به گمان من دکارت این جمله را در همان لحظه اول، حتی در لحظه ای که اندیشه آن به خاطرش آمده یافته است.      

آنچه من هستم-ژان پل سارتر-ترجمه مصطفی رحیمی-انتشارات آگاه-تهران ۱۳۵۴

2 نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 17:28 توسط هادی صداقت |

برشی از یک رمان(1)
 و بعد پاول پطرویچ تابی به سبیل خود داد. پرسید"خوب این آقای بازارف جوان چه جور آدمی است؟"

آرکادی جواب داد"راستی دلتان می خواهد بگویم او چه جور آدمی است؟او یک نیهیلیست است."

نیکلاس پطرویچ با تعجب پرسید"گفتی چی است؟"

پاول پطرویچ در این لحظه راست و بی حرکت نشست.در نوک کارداو هنوزمقداری کره بود. آرکادی تکرار کرد"گفتم یک نیهیلیست."

نیکلاس پطرویچ تکرار کرد"نیهیلیست؟ این کلمه...اینطور که یادم می آید از نیهیل لاتین می آید که معنیش هیچ است.یعنی چه؟ منظورت اینست که او ابدا چیزی نمی داند؟"

پاول پطرویچ که از نو شروع کرده بود کره روی نانش بمالد گفت"یا شاید کسی که برای هیچ کس احترام قائل نیست؟"

آرکادی گفت"و یا شاید کسی که به هر چیزی از دیده انتقاد نگاه می کند."

پاول پطرویچ پرسید"مگر فرقی می کند؟"

"کاملا اختلاف دارند.نیهیلیست آدمی است که به هیچ مقامی سر خم نمی کند.هیچ اصولی را به صرف ایمان نمی پذیرد ولو آن اصول در افکار عمومی مقام بسیار والایی داشته باشد."  

پاول پطرویچ سوال کرد"تو این نوع فکر را می پسندی؟"

"عمو جان.این بسته به طرز فکر آدم است.خیلی ها آنرا صحیح می شمارند و خیلی ها هم غلط."

"صحیح.باید بگویم که با طرز فکر ما سازگار نیست.ماها که به مکتب قدیم تعلق داریم عقیده مان اینست که بدون این اصول که بقول تو به صرف ایمان پذیرفته ایم زندگی بی معنی می شود. حالا شما می خواهید عوض کنید بفرمائید(و این جمله را به فرانسه ابراز کرد)خدا به شماها عمر و سلامتی بدهد و به درجه ژنرالی برساند ما به همین راضی هستیم که شماها را...

"گفتی چی صدات کنیم؟"

"نیهیلیست"و آرکادی بر هر اعراب این کلمه تکیه گذاشت.

"بلی دورانی بود که ما هگلیست داشتیم حالا نیهیلیست داریم.ببینیم و تعریف کنیم که شما چطور می توانید در "هیچ چیز"زندگی کنید در خلا در جائی که هوا نیست...و حالا برادر جان آن زنگ را بزن. هوس یک لیوان کاکائو کردم..."

                            "پدران و پسران،ایوان سرگیویچ تور گنیف،ترجمه مهری آهی"

                                             

 

2 نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 12:36 توسط هادی صداقت |

شعری از احمد رضا احمدی
درخت را باید با رنگ سبز نوشت

تامن آرزوی پرواز کنم

من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم

تنها مدادی که داشتم

و پرنده در زردی

واژه درخت را پاییزی می دید

و قهر می کرد

صبح امروز به مادرم گفتم

برای احمد رضا مداد رنگی بخرید

مادرم خندید:

    درد شما را واژه دوا می کند

2 نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 11:56 توسط هادی صداقت |

یادداشتهای پراکنده هادی صداقت

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

نوشته هاي پيشين

آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385

پيوندها

دکتر عبدالکریم سروش
روزنوشت های عباس معروفی
برکه فلسفه
آینده نگر
جن و پری
نوشتارهای فلسفی
تاریخ فلسفه

موزيك

قالب

طراح قالب كلكسيون كدهاي جاوا وقالب وبلاگ

jiroft-java

info@majddesign.com

نام طراح وبلاگ : محمدحسن